نشریه علوم انسانی آگاهانه

کوهنورد

بدست دکترثمانه باقرزاده • ۳۱ تیر ۱۳۸۸ • دسته: آثار ادبی

یک داستان از ” ثمانه باقرزاده “

من هر روز صبح به درون کوه هـای سپیـــد می روم و به این تکرار هر روزه عادت نکرده ام . درآغاز چیزی شبیه « تهوّع » در من برانگیخته می شد از این تکرار هر روزه : بوی گوسفند و پِهِنِ گاو می دادم . ولی اکنون دیگر نمی دانم کی و کجا محو می شوم .

چشم که باز می کنم چیزِ زبر و خیسی گونه ام را نوازش می کند . ترجیح می دهم همانطور درازکش بمیرم تا اینکه بدانم کدام موجود اهورایی در حال نوازش گونه ی من است . حوصله ی حرکت کردن ندارم . یعنی اهمیتی هم نمی دهم که حتی رویم را برگردانم .

در خیالم مهمانی مجللی را می بینم که آدم های عجیب و غریبی به ضیافت دعوت شده اند . آدمهایی با دستهایی شبیه چنگال و چاقو . ا نگار که همیشه مسلّح اند برای مبارزه یِ خوردن . بجای کل مجموعه ی دهان و چشم و بینی ، دهانهای گشاد و بزرگی دارند . خوب که فکر می کنم قیافه های مضحکی داشته اند ولی در آن زمان به آن اندازه در نظر من طبیعی می نمودند که تعجّب هم نکردم . آرام پلک می زنم ، چون می دانم که در هر دقیقه لازم است چیزی  شاید حدود ِ ده  بار پلک بزنم تا بتوانم بواسطه ی پاک کردن اشک از پرده ی چشما نم خوب ببینم . با پلک ِ بعدی آدمها به من پشت کرده اند و ناگهان به سرعت به سمت میز ها می دوند ، این بار دیگر نمی توانم مقاومت کنم و جلوی ِ خنده ام را بگیرم ، همه فراک های ِ بلندی پوشیده ا ند که تا سرِ پاشان می رسد و البته که همه هم، هم اندازه اند. نمی دانم چرا همه سبز پوشیده اند ، سبزِ پسته ای  ! با یک د گمه ی بزرگ نقره ای رنگ رویِ  آ ن ، درست پشتِ سوراخ ِ دفع موالشان  . البته اینها عجیب نیست  .چیزعجیب این است که برای خوردن غذا به نا گاه همه شان خم می شوند و این جاست که قهقهه خند ه ی ِ من به اوج می رسد .

چه اشتباه مضحکی ، چه خطای دیدِ احمقا نه ای .این آ دمهای عجیب که من از همان اول آنها را چاقو ـ چنگالی نامیده ام یک لوله بیشتر نیستند. یک لوله با دو سوراخ بزرگ در دو انتهای بدنشان  ،که یکی ورودی ست و دیگری خروجی . آ دمها یِ چاقو ـ چنگالی  . آ دمها یِ چاقو ـ چنگالی .

به چشم هایم فشار می آورم تا حتّی برای کمتر از صدم ثا نیه هم بسته نشوند . بد جوری به سرنوشت این موجودات سبز پوش علاقمند شده ام . بی هیچ گفتگویی ، حتی بی هیچ توجهی به هم در حال خوردن هستند . دوست دارم ببینم با این لوله های دراز ، پس مانده های غذا شان را چه می کنند ؟

 

هم فشار پلک اجازه نمی دهد هم لایه ضخیمی از اشک جلوی مردمک هایم را گرفته ، به ناچار پلک می زنم . پلک زدنم انگار سالها به طول می انجامد . حسی به من می گوید وقتی چشمهایم را باز کنم آنها رفته اند .

حس من دروغ گفته بود . آنها نرفته بودند ، چون تل بزرگی از مدفوع برجای گذاسته بودند ولی از خودشان اثری نبود . حالا توی این وضعیت درازکش که هیچ سوژه ی جالبی هم برای فکر کردن ندارم مانده ام بدون آدم های چاقو – چنگالی چه بکنم ؟

چه اهمیتی دارند آن موجودات سبزپوش با آن لوله های دراز ، وقتی که حتی نمی دانم آیا ذره ای سلول خاکستری در وجودشان یافت می شود یا نه . نمی دانم چرا به یکباره این همه سرنوشت آنها برای من مهم شد . شاید تنهایی ؛ شاید تنهایی و شاید هم آ ن چیز زبر و خیس که روی گونه ی من حرکت می کرد و مرا به یاد خوردن و خورده شدن می ا نداخت با عث شد که آن موجودات سبزپوش در من راه پیدا کنند . رویم را بر می گردانم به امید آنکه آنها را در دیگرسو بیابم امّا اثری از آنها نیست . افکارم را آزاد می گذارم تا به هرجایی که دلشان می خواهد بروند ؛ به سراغ هر چیزی تا شاید آنها را فراموش کنم .

دورانی در سرم احساس می کنم که اجازه نمی دهد حتّی برای لحظه ای بر روی موضوع خاصّی تمرکز کنم . تکه های ابر ، برگ درختان ، نوک کوه ها ، برفها ، آبی آسمان ، شاخه های خشک و بلند  و حتّی مگس ها ، همه و همه چنان به سرعت می چرخند که جرأت نمی کنم چشمهایم را باز نگه دارم و این بار با قدرت هرچه تمام تر چشمهایم را به هم می فشارم .

نمی دانم چرا این سرگیجه ی لعنتی تمامی ندارد . حالا علاوه بر سرگیجه ، همهمه های شلوغ و بلندی هم به آن اضافه می شود . صداهایی شبیه شیپورهای کوچکی که کسی به زور در آن بِدمد ؛ ولی نه ، انگار این صداها دارند باهم نجوا می کنند . و نیز صدای تیز کردن آهن به گوش می رسد . دیگر نمی توانم بر کنجکاوی درونم غلبه کنم . با وجود سرگیجه ی فراوان چشمهایم را به یکباره باز می کنم و می بینم آن موجودات سبزپوش احمق دارند مرا حرکت می دهند . پس آنها واقعاً نرفته بودند . آنها در تمام طول این مدّت که من درازکش و زخمی آنجا ا فتاده بودم همراه من بودند ، ولی نمی دانم مرا کجا می برند  .  .  .

وای نه این چاقو چنگالی های ا بله نمی دانند گوشت یک کوهنوردِ زخمی یخ زده که هیچ توانی ندارد اصلاً ارزش خوردن ندارد ؛ حتّی ذرّه ای آهن یا پروتئین هم در آن یافت نمی شود !

سعی می کنم بر اعصابم مسلّط باشم تا بتوانم راه حلّی بیابم . تمام نیرویم را جمع می کنم و با تمام قوا فریاد می کشم : نــه !

حتّی صدایی که فکر می کردم خیلی بلند است و می تواند در آن فضای کوهستانی انعکاس چندین برابر نیز داشته باشد ، توجّه آنها را از تیز کردن چاقوها شان باز نمی دارد . شاید صدای من هم به گوش آنها مثل وِزوِز یک مگس باشد .

تقلّا می کنم . فریاد می کشم . همه ی توانم را جمع می کنم و به یکباره فریاد می کشم : نــــه ! . . .

ولی دیگر دیر شده است ؛ آخرین تصویری که از لای پلک هایِ نیمه بازم می توانم ببینم یک سوراخ بزرگ بی انتهاست . . .

Popularity: 5% [?]

۱۶ دیدگاه »

  1. رئالیسم جادویی ایرانی هنوز نفس می کشد
    یادش به خیر دکتر ساعدی
    دست مریزاد

  2. درختِ داستان با همه ی پرباری و میوه های درشتی که دارد ، از نحیف بودن شاخه هایش رنج می برد .
    شاخه ها تحمل وزن میوه ها را ندارند . . .
    زبانِ غیر یکدستِ اثر هم به این کاستی هایِ فرم و قالب دامن می زند .
    امّا از حق نگذریم زیباست
    درود

  3. کاش در انتخاب فعل ها دقّت بیشتری می شد ، مثلاً به جای استفاده مکرر از افعالی مانند « یافت می شود » ؛ « یافت نمی شود » و . . . می شد از فعل «پیدا می شود» بهره برد و نمونه هایی مانند این که در نهایت پختگیِ محتوا را قربانی فرمِ نارس اثر می کند .
    موفق باشید

  4. داستان آسانسور رو که خوندم فکر نمی کردم از اون قلم چیزی مثل کوهنورد رو بخونم . کوهنورد یه داستان معمولی نیست و این رو باید تو این برهوت داد زد . می دونید بردنِ مخاطب توی فضاهای غیرمألوف و غیرملموس کاریه که این روزها خیلی از نانویسنده ها می کنن اینه که بعضی از منتقدها میگن نوشتن تو دنیای واقعی سخت تره اما من می گم اگر تو بتونی مخاطبت رو توی یه فضای موهوم ببری و حرفت ، دردت ، مسأله ت واقعیتِ زندگی باشه به مراتب کارِ سخت تری رو انجام دادی . کاری که شما با آدم های چاقو چنگالی تون به مسؤلانه ترین شکل ممکن انجام دادین .
    بی صبرانه منتظر خوندن کار بعدی تون هستیم
    منوچهر ، لیلا (همسرم ) و لعیا ( خواهر لیلا )

  5. کاش اسم این داستان رو « چاقو چنگالی ها » می ذاشتید . اصصلاً چرا کوهنورد ؟ کوهنورد کیه ؟ خودتونید ؟

  6. در وجود چاقوچنگالی ها شکی نیست . اما میخوان به زور به ما بقبولونن که تو این مملکت بیست و چهارمیلیون نفر چاقوچنگالی ان . من یکی باور نمی کنم . دلیلش هم همین شما و داستانتون .
    با آرزوی موفقیت

  7. یادم رفت ازتون بپرسم این داستان چند بار بازنویسی شده ؟

  8. با سلام و تشکر از همه ی دوستان عزیزی که کوهنورد را خواندند و درباره اش سخن گفتند.دوست گرامی آقا پیروز :جز همان موردی که مثال آوردید مورد دیگری را مصداق حرفتان نیافتم .یافت میشود اول را آگاهانه گذاشته ام چرا که منظور گشتن و نیافتن است و صد البته اینجا« پیدا نمی شود» در رساندن منظور من نا زیباست ولی موافقم که دومی را به« نیست »تغییر دهم.آقای کوروش عزیز :در ذهنم بارها و بارها پا به پای کوهنوردم آنگاه که در مسیر جاده ی کوهستانی ِماکلوان -ماسوله می راندم به درون کوههای برفپوش رفته ام اما عادت به بازنویسی و دوباره نویسی ندارم و البته میدانم که این نقطه ی ضعف من است.

  9. من چند بار و توی فصولِ مختلفِ سال به ماسوله سفر کردم . ماکلوان رو نمی دانم کجاست اما اگر منظور شما همون جاده زیبا و خیال انگیز کوهستانی باشه باید بگم که انصافاً توی فصل زمستون می تونه الهام بخش آثار موندگاری باشه . ( البته به شرطی که مسافر این جاده هم کسی باشه مثل شما )

  10. سلام
    من و همسرم ( عباس اولیایی ) مدیران انتشارات زویا هستیم در اصفهان . خوشحال می شیم اگه مجموعه ای از آثارِ چاپ نشده تون رو برامون بفرستید .

  11. همه حدس هایم در مورد شما درست بود . برایتان مفصل نوشته ام .

  12. شماره بعدی کی منتتشر می شه ؟ داستان شما ؟

  13. می تونم این داستان رو با ذکر نام نویسنده توی وبلاگم بذارم ؟

  14. بنویسید ، بنویسید ، بنویسید . . .

  15. با سلام دوستان
    خانم رهان عزیز ممنونم .ختما در اولین فرصتی که کارهای نیمه نمامم را کامل کنم تماس میگیرم .شمیسا جان موردی در آن نمی بینم که مخالفت کنم.فقط اسم وبلاگت رو ما نمیدونیم که….
    شماره ی بعدی پانزدهم روی سایت خواهد بود و من با یک شعر با شما خواهم بود
    با تشکر

  16. سلام
    نوشته بودید پانزدهم شماره بعدی نشریه منتشر می شه . امروز شانزدهمه !

دیدگاه خود را بیان کنید.