روشنفکران متعهد و تعهد روشنفکری
بدست دکتر مهدی پیروزنیا • ۳۱ تیر ۱۳۸۸ • دسته: انسان و جامعهدکتر مهدی پیروزنیا
بر دیـوار طویلـی از جنس زمان که جامعه ی بشری دستاوردهای فرهنگی خود را بر آن می آویزد ، در کنار هزاران اثر دیگر، تابلویی را می توان دید که تصویر غم انگیزی بر آن نقش بسته است .تابلویی که بر گستره ی آن خوشه های ِگندم ِخم شده در برابر باد ِ گندمزاری نقاشی شده که در طیف رنگهای زرد تا قرمز خورشیدی ناپیدا غروب یکروز پاییزی را در خاطر زنده می کند . در یکسوی این نقاشی آسیابهای بادی با پره های بزرگ و پر گشوده در آسمان خودنمایی می کند و در سوی دیگر مردی با زرهی کهنه بر تن ، سوار بر اسبی نه چندان کارآمد و زیبا و با نیزه ای زنگ زده

ر حالیکه خدمتکارش سوار بر چارپایی کوچک در کنار اوست آماده ی حمله کردن به آسیابهای بادی می شود دیوهایی که او می بیندشان و دیگران نه . همچنان دیوانه ای چشمان خیره اش آسیابها را می نگرد ، گویی همگان در وضعیتی خطرناک گرفتار آمده اند ؛ وضعیتی که انگار هر لحظه خطیر تر می شود .درچهره ی خدمتکار چندان نشانی از ترس یا خطر نیست ،شاید بیشتر شتاب برای رسیدن به مهمانخانه ای و لقمه نان و آبی برای سدجوع . پشت سر ِسوار ، بر زمین و در میان خوشه های گندم پیکره های محو زن و مردی در حال معاشقه را می توان تشخیص داد ،زنی که می توانست مابه ازای عشقِ مرد زره پوش ِ سوار باشد . اما به جای او دهقانی معمولی و سکه ی کم ارزش اهدایی اورا ترجیح داده است و سرانجام در میانه ی تابلو کشیشی با کتابی در یکدست و ترکه ای در دست دیگر به چشم می خورد نظاره گر آن صحنه و آماده ی تکفیر آن سوار.
این تابلو را مردی به نام « سروانتس » با نوشتن رمانی به نام « دن کیشوت » بر دیوار موزه ی فرهنگ بشری آویخته است . دن کیشوت ؛ مردی که به زبانی سخن می گوید که واژه هایش برای مردم آشنا نیست . آنچه او می بیند دیگران نمی توانند ببینند و بدست آوردن آنچه دیگران می خواهند برای او چندان ارزشمند نیست . او قهرمان قصه های هنوز نانوشته است . قصه هایی که تنها خود او می تواند بنویسد و برای فهماندن آن به دیگران باید تلاش کند تا دیگران مفاهیم ذهنی او را دریابند . شاید دن کیشوت نزدیکترین نماد و نشانه ای باشد که بتواند وضعیت امروز روشنفکر در جامعه ی خود را بیان کند دن کیشوت رمانتیک ِغایب دیروز ایده الیستِ منفورامروز و قهرمان رئالیست فردا و فرداها …
* * *
انتلکتوئل واژه ای است در زبان فرانسه با معادل انگلیسی Intellectual از ریشه ی لاتینIntellectus که نخستین بار در قرن سیزده میلادی و به معنای هوش ، خرد ، فهمی ، عقلانی به کار رفته است .همچون لغزش بسیاری از واژه ها بر بستر معانی و مفاهیم ، این لغت نیز که در شکل اسمی به معنای خردورز و کسی که در همه ی امور معتقد به تفکر و تعقل است ، می باشد به اصطلاحی فراگیر تبدیل گردید که همه ی مفاهیم اصطلاحی که نخست در فارسی منورالفکر ترجمه شد و اکنون روشنفکر به آن اطلاق می شود را در بر می گیرد .
هر چند واژه ی خردورز یا دقیقتر از آن خردگرا به اصل واژه نزدیکتر به نظر می رسد ، با توجه به مصطلحتر بودن و ملموس تر بودن کلمه ی روشنفکر ازهمان واژه استفاده می کنیم.
واژه ای که از آن در بسیاری از متون ، نظریات سخنرانیها و … استفاده می شود گاه به آن واژه ای افزوده می شود و در شکل مرکب از آن استفاده می شود مانند روشنفکر ملی یا میهن پرست یا روشنفکر دینی که با در خدمت گرفتن آن برای یک تفکر و ایدئولوژی خاص اساسا” از آن واژه ای بی معنی ساخته می شود و گاه با توجه به ظاهر ونمود ِ قشری از جامعه از آن برای تمجید یا انتقاد و یا نفی آن قشر استفاده می شود . اما روشنفکری به چه معناست ؟ روشنفکر چه کسی است و چه اختصاصاتی سبب تمایز او از دیگران می گردد ؟
« واژه ی روشنفکران یا Intellectuals و معادل آن Intelligentsia درشکل اسمی و جمع بیشتر در قرن نوزدهم و نخست در روسیه ی دهه ی ۱۸۶۰ ، برای نامیدن آن بخش از جوانان دانشگاه دیده به کار می رفت که شخصیت هایی با اندیشه ی انتقادی ( باتعریف همان زمان با عبارت بیسارف ) یا نیهیلیستها ( به تعریف تورگنیف در توصیف شخصیت بازارف در کتاب پدران و پسران ) نامیده می شدند و به نام عقل و ترقی در تمام ارزشهای سنتی شک می کردند .» در فرانسه نخستین بار در شکل جمع برای جماعت دریفوسی ها همانها که به رهبری امیل زولا برای احقاق حق افسری یهودی و تبعیدی به نام دریفوس به دولت وقت تاختند اطلاق گردید .
« همبستگی ناشی از مقوله ی روشنفکران با چپ با نظریات اندیشمندانی چون الکسی دو توکویل و نظرهای کارل مارکس تقویت شد . مارکس در بیانیه ی کمونیستی روشنفکران را بخشی از بورژوازی تعریف می کند که خود را به طبقه ی کارگر وصل می کند و کارکردش شکل دادن به اندیشه های این طبقه است .) در ساده ترین تعریف روشنفکران را حاملان فرهنگی نامیده اند . این تعریف را باید بیش از حد ساده انگارانه خواند زیرا ازیک سویک اثر باستانی یا اختراعی که یک یا چند نسل از آن گذشته است نیز می تواند یک حامل فرهنگی باشد از سوی دیگراگر با افزودن انسان ،آن را به حامل انسانی ِفرهنگی تغییر دهیم ، عمل حمل فرهنگی برای بسیاری از حاملان فرهنگی ، یک «وظیفه ای رفتاری »است به عبارت دیگر یک کنش ناشی از آگاهی و خواست نیست بلکه می تواند تنها یک رفتار یا حتی یک شغل باشد .این تعریف را باید با افزودن کنش آگاهانه به حامل فرهنگی و تغییر آن به حامل آگاه و عامد فرهنگی کاملتر کرد .
روشنفکران را مدافعان ارزشهای انسانگرایانه نیز تعریف کرده اند اما این نیز تعریفی بسیار کلی و مبهم است زیرا انسانگرایی تعاریف بسیاری را ازدیدگاههای متعددی در بر می گیرد . ( نازیها حذف قومیتی خاص را به نفع همه ی مردم جهان می دانستند و آن را هدفی انسانگرایانه و حتی ابرانسان گرایانه می خواندند . هرچند فاشیسم اساسا” اومانیسم را اندیشه ای انحرافی می داند .)
باز به طورکلی « روشنفکران نگهبان سنت تفکر خلاق و انتقادی در زمینه ی مسائل دستوری جامعه ی خویشند و همچنین نگهبان انسانهایی اند که می کوشند خود را به نمادهای معنی در خارج از عرصه ی منافع و تجربه ی شخصی مستقیم خویش پیوند زنند »
Seton و Watson در کتاب فرهنگ علوم اجتماعی و ذیل واژه ی روشنفکران چنین می نویسند : « اصطلاح روشنفکران در جوامع غربی معمولا” برای اشاره به گروه کوچکی از نخبگان فکری یا نویسندگان و برجستگان فرهنگی که خود را نخبه می پندارند به کار می رود . این نکته که چنین مجموعه هایی دارای هویت خاص خود بوده و حتی گه گاه از نفوذی اجتماعی و سیاسی برخوردارند انکارناپذیر است . گرچه حیثیت این گروه در برخی جوامع غربی بیش از جوامع دیگر است ، اما گروه یاد شده به طور دقیق از دیگر جوامع شغلی تخصصی تفکیک پذیر نبوده و نمی توان آن را از مجموعه ی طبقات متوسط جدا دانست . از سوی دیگر ، به رغم آنکه گروه نخبگان نگرشی اقتصادی به خلقیات مشترکش با دیگر گروه های طبقه ی متوسط دارد ، اما رشد و بالندگی اش جز در همراهی با کل جامعه صورت نمی گیرد . در جوامع به اصطلاح توسعه نیافته ( اصطلاحی که روسیه ی قرن نوزدهم مصداق برجسته ای از آن است ) رشد نخبگان روشنفکر جدید با سراسر جامعه همراه نبوده و از طریق خلقیاتی مشترک با دیگر گروه های طبقه ی متوسط پیوستگی ندارد . گروه روشنفکران به گونه ای تصنعی و همچون نتیجه ی عمل نیروهای خارجی یا به صورت تقلیدی از جامعه ی غربی و برای کسب تواناییهای غرب و رقابت نظامی و تجاری با آن مانند روسیه و ژاپن یا از طریق فتح نظامی و تحمیل الگوهای سیاسی و تربیتی غرب مانند هند و هندوچین خلق شد . فرهنگ مشخص و نوینی که این گروه روشنفکران از آن برخوردارند اعضای آن را از مابقی جامعه جدا می سازد . این احساس انزوا و اختلاف وسیع میان واقعیتهای جامعه ی خود و افکار جدیدی که گروه روشنفکر با آن از طریق آموزش و پرورش نزدیکی یافته همچون عامل نیرومندی آن را نخست به سوی پذیرش غیرانتقادی و سپس به طرف رهبری و سازماندهی عمل انقلابی سوق می دهد . »
« کشورهای اروپای غربی و نیز ملل دیگری در جوامع توسعه نیافته که تحت تاثیر اروپا قرار گرفته اند دربرگیرنده ی گروههایی اجتماعی اند که می توان آنها را روشنفکر نامید . »
به رغم تعاریف کلی بالا که بیشتر دیدگاهی کارکرد گرایانه داشته و از منظر ظاهر و نمود های اجتماعی و بدون ژرف نگری قابل قبولی به روشنفکران جامعه نگریسته شده و به همین جهت با قرار دادن بخشی از افراد ی که تنها در صورت ظاهر با روشنفکران شباهتهایی دارند و به اصطلاح سارتر روشنفکر نما هستند در کنار روشنفکران ،آنها را در غالب غربگرایان یا شیفتگان غرب و فرهنگ غربی در نمودهای موافق یا مخالف نشان می دهد ، باید گفت هرچند ریشه های روشنفکری در جهان را می توان با نهضت روشنگری مرتبط دانست اما الزاما” جریان روشنفکری در ملل غیر غربی مترادف با غربزدگی نیست .معادل دانسته شدن روشنفکری و غربزدگی در ملل غیر غربی پایه ی حمله ی بسیاری ازجریانهای سنت پرستی به روشنفکران شده است ( در بسیاری از کتب و مقالات نگاشته شده در جوامع غیر غربی با بی توجهی به لزوم پرداختن به تلاش برای دستیابی به تعریفی جامع و نسبتا” کامل از روشنفکر با متهم کردن روشنفکر به غربزدگی به نقد و رد تمامی روشنفکران – به زعم خود – غربزدگان می پردازند .همچنین باید از تحلیلیلگرانی یاد کرد که متجددان و روشنفکران را مترادف به حساب می آورند و سپس با رد تجدد خواهی در تاریخ معاصر روشنفکری به زعم خود تجدد را نقد می کنند ) با توجه به آنچه آن را( لغزندگی واژ ه ها بر معانی در بستر حرکت تاریخی جامعه و زبان ) می نامیم تغییر معانی و گستره ی شمول بسیاری از واژه ها درطول زمان ودر حرکتهای تاریخی و معرفتی – فرهنگی جامعه اجتناب ناپذیر است بنابراین بر اساس یک روش شناسی علمی لازم است در ابتدای هر نقدی نخست تعاریف معین و مفهومی از واژه ها و اصطلاحات صورت گیرد .
از نخستین و معروفترین تعاریف در باب روشنفکر ژولین بندا با قائل بودن خصلت روحانی و معنوی برای روشنفکران معتقد است آنها گروه کوچکی از شاه فیلسوفانی با استعداد فوق العاده و موهبتهای اخلاقی اند که وجدان نوع بشر را می سازند . « روشنفکران واقعی کسانی هستند که فعالیتهایشان الزاما” در جهت نیل به هدفهای عملی نیست کسانی که شادی شان از رهگذر پرداختن به هنر یا علم و یا تالمات فلسفی حاصل می شود یا در یک کلام در پی هیچ منفعت مادی نیستند و از این رو گویی می خواهند به نحوی اعلام کنند که : قلمرو من در این جهان خاکی نیست … روشنفکران واقعی خویشتن خویش را هنگامی به بهترین وجه متجلی می سازند که با عشق به فلسفه و اصول بی طرفانه ی عدالت و حقیقت به حرکت در آمده باشند تا فساد و تباهی را به باد انتقاد گیرند ، از فرودستان دفاع کنند و اقتدار معیوب ظالمانه را به مبارزه طلبند . »
یکی از بهترین نوشته ها برای توصیف روشنفکران مقاله ی ادوارد سعید تحت عنوان نشانه های روشنفکری است . سعید در این مقاله با نگرشی فراتر از پیشینیانی همچون بندا و گرامشی با نگاه به عصر امروز و شرایط زمانه به روشنفکران می نگرد . ( گرامشی روشنفکران را به دو گروه روشنفکران سنتی وروشنفکران سازمان یافته تقسیم کرده است . روشنفکران سنتی افرادی مانند معلمان ، روحانیان و کارگزاران دولتی هستند و روشنفکران سازمان یافته افراد متخصصی کاملا” وابسته به طبقات و موسساتی هستند که روشنفکران را برای تامین منافع ، کسب قدرت و تسلط بیشتر به کار می گیرند . کارفرمای سرمایه دار در کنار خود کارشناس صنعتی ، متخصص اقتصاد سیاسی ، سازمان دهنده ی فرهنگ و نظام حقوقی نو و نظایر آین ها را پدید می آورد . به نظر گرامشی ،روشنفکر سازمان یافته مجبور به ایجاد ایده های نو برای تحت تاثیر قراردادن مردم و جامعه است بنابراین پویاست و این پویایی را به سطح جامعه می برد .) ادوارد سعید در نخستین تلاشها شاید با این اندیشه که مهمترین ویژگی یک موجود زنده و خصوصا” انسان ،زایایی و توان تکثر الگویی است و در این راستا نخستین وظیفه ی روشنفکر با ایمان به روش روشنفکری برقراری ارتباط و ایجاد فضا برای روش روشنفکری است می نویسد : « یکی از وظایف روشنفکر تلاش برای نابود کردن کلیشه ها و الگوهای تحقیرکننده ای است که اندیشه و ارتباط انسان را مسدود می کند » سعید الزام ایدئولوژیکی و گرایش اجباری به چپ یا راست حتی وطن پرستی کور را نیز برای روشنفکر برنمی تابد « روشنفکران دقیقا” افرادی هستند که نه می توان عملکرد اجتماعی شان را پیش بینی کرد و نه می توان این عمکرد ها را الزاما” به نوعی شعار ، خط مشی معمولی حزبی یا احکام ثبت شده تبدیل کرد . » …« روشنفکر به جای سرزنش کردن تا حد امکان به سوی عامه ی مردم که موکلان اصلی او هستند می رود مشکل روشنفکر به طور کلی جامعه ی توده وار نیست مشکل اصلی خودی ها ، کارشناسان ، محفل ها و حرفه ایها هستند که والتر لیپمن آنها را به شیوه ی مرسوم شکل دهندگان افکار عمومی توصیف کرده و همین ها هستند که افکار عمومی را به همرنگی با جماعت وامی دارند و آن را تشویق می کنند تا در قید وابستگی دسته ی برتر و کوچکی از افراد همه چیز دان ِ صاحب قدرت درآیند . خودی ها منافع خاصی را تبلیغ می کنند اما روشنفکران باید افرادی باشند که ناسیونالیسم میهن پرستانه و تفکر و حس برتری طبقاتی نژادی یا جنسی را مورد تردید قرار دهند . » سعید در برابر تعریف گرامشی از روشنفکران سنتی وخصوصا” سازمان یافته می گوید : « جهان امروز بیش از همیشه انباشته از حرفه ای ها ، کارشناسان مشاوران و در یک کلام روشنفکرانی است که نقش اصلی شان خدمت به قدرت است و از این راه سود زیادی هم عایدشان می شود … به عقیده ی من وظیفه ی اصلی روشنفکر دراین شرایط دست یافتن به استقلال نسبی برای رهایی از فشارهاست . از این رو توصیف روشنفکر موجودی است تبعیدی ، حاشیه نشین ، ذوق ورز و پدیدآورنده ی زبانی که می کوشد حقیقت را در برابر قدرت بیان کند . » براساس آنچه ادوارد سعید بیان می کند روشنفکر قدرت تفکرش را نمی فروشد و در برابر کانونهای قدرت اعم از سنتی قانونی اقتصادی اجتماعی و سیاسی حتی ازدحام توده ای و عقاید عامه در برابر سهمی از قدرت ، از آنچه دارد تخصص یا تفکر در جهت توجیه قدرت برای حفظ آن استفاده نمی کند . طبیعی است که نتیجه ی چنین امری درگیری مدام ، غیر خودی بودن از سوی کانونهای قدرت و مشکلات اجتماعی اقتصادی سیاسی و … خواهد بود . طرد او از سوی قدرتی که به هر حال همواره مشاورانی از جنس روشنفکران نان و کره ( انها که با چرب شدن نانشان اهداف روشنفکری را به فراموشی می سپارند ) دارد و طرد او از جانب اجتماعی که اورا سنت شکن می خواند به قطع منابع اقتصادی اجتماعی … حتی قطع امکانات تحقیق و پژوهش برای او و حاشیه نشینی اش ختم خواهد شد . چنانکه روشنفکر همواره به انزواطلبی متهم می شود . سعید چنین ادامه می دهد : « در تاکید بر نقش روشنفکر به عنوان موجودی غیر خودی و آدمی که نمی تواند همرنگ جماعت باشد چنین می اندیشیده ام که فرد در برابر شبکه ی بی نهایت نیرومند مراجع قدرت اجتماعی ( رسانه های گروهی ، دولت ، شرکت ها و امثال آنها ) که راههای رسیدن به هرگونه دگرگونی را بسته اند غالبا” چقدر احساس ناتوانی می کند . فردی که از روی آگاهی به این گروه از مراجع قدرت وابسته نباشد ، به هر حال نمی تواند مستقیما” در روند دگرگونی تاثیر بگذارد و بدبختانه حتی در بعضی مواقع ناچار است نقش ناظری را بپذیرد که شاهد وحشت و کابوسی است که ناگفته می ماند . »
سازتر که خود نمونه ای از روشنفکران معاصر در جامعه ی مدرن وهمواره ایستاده در برابر کانونهای قدرت آشکار و پنهان است در دیدگاهی مشابه و در تلاش برای جداسازی روشنفکر واقعی از روشنفکر نما چنین می نویسد : « مستقیم ترین دشمن روشنفکر کسی است که من اورا روشنفکر قلابی می نامم روشنفکر قلابی مثل روشنفکر واقعی « نه » نمی گوید بلکه « نه ، ولی … » را رواج می دهد یا « می دانم ، اما … » را . این دلایل روشنفکر واقعی را به شدت آشفته می کند … »
اما به راستی دروضعیت کنونی روشتفکرمتعهد به جریان روشنفکری چگونه متفکری است ؟
نخست باید گفت ذات جریان روشنفکری با فلسفه ی انتقادی عجین و در کنش مستقیم با آن است . کنش به عنوان یک رفتار ناشی از تفکر معنا می یابد و در کنش آگاهانه خود را بهتر به نمایش می گذارد . پس نخستین تعهد روشنفکری و خصلت روشنفکرانه تلاش برای کسب آگاهی و رسیدن به خودآگاهی است . تعهد روشنفکری ایجاب می کند که روشنفکر وظیفه ی خود را چه ازبعد تفکر خلاق و شناخت چه از بعد معرفت و اخلاق و چه از بعد عملی ادا کند . این وظیفه گاه اورا فرسنگها ازتوده ها و جامعه ی خود دور می سازد اما این دوری مترادف با جدایی از جامعه و مردم عادی و یا انزوا نیست .حرکتها و رفتارهای روشنفکر گاه بسیار متفاوت از رفتارهای جامعه ی بستر اوست .هرچند ریشه های روشنفکر در بعد نظری و عملی از فرهنگ جامعه ی انسانی تغذیه می کند به هر حال او در چارچوبهای یک کشور یک جامعه یک نژاد یک جنس یک ایدئولوژی … خود را محصور نمی کند .روشنفکر اساسا” از وابستگی به قدرت و کانونهای آن خصوصا” قدرت اقتصادی و سیاسی باید بری باشد تا توان افشا انتقاد و ابراز حقیقت از او سلب نشود . او در عین توجه به واقعیتها و تلاش برای یافتن آگاهی رسانی به توده ها گرفتار توده گرایی نیست و توفانهای فرهنگهای توده ای و تندبادهای هیجانات جماعات اتفاقی یا نمایشی اورا با خود نمی برد . روشنفکر همواره منتقد تفکرات و ایدئولوژیهای ایستا و « سنتها و عادتهای گرفتار آمده در خود » است و این رمز پویایی روشنفکری است . برخلاف آنچه گفته شده است جریان روشنفکری الزاما” با غربزدگی و خودباختگی در برابر فرهنگ غربی عجین نیست در عین آنکه روشنفکر در برابر رفتارهای عادتی و سنتهای جامعه ی خود نیز دیدگاه انتقادی را به دلیل مصلحت اندیشی ، عافیت طلبی و خودی ماندن از دیدگاه اکثریت گرفتار آمده در ذهنیتها و رفتارهای عادتی ،از خاطر نمی برد .
حتی در ارتباط با علم ، هرچند روش علمی همواره به عنوان ابزاری برای رسیدن به حقایق و تحلیل واقعیتها مورد استفاده ی اوست الزاما” علم گرا نیست .
روشنفکر نه به دلیل مصلحت اندیشی یا استفاده ابزاری بلکه ذاتا” به حقیقتی که از آن آگاه می شود وفادار است و هرگز نمی تواند از آن استفاده ی ابزاری در جهت منافع شخصی یا گروهی کند .
اما در مرحله ی بعد روشنفکر قادر است با گروههای مختلف اجتماعی و طبقات و اقشار مختلف جامعه ارتباط برقرار کند او همواره در فکر کسب و ارتقا ء مهارتهای فرهنگی هنری و… است تا با ابزار و تکنیکهای بدست آورده به وسیعترین و کاملترین و موثرترین اسباب ارتباط و انتقال یافته ها دست یابد . او همچنان در تلاش برای ارتباط با دیگر روشنفکران و تبادل فعال آگاهیها با هدف بسط خودآگاهی است .
روشنفکر شهامت بودن دارد درتفکر، عمل و تغییر . دراعتقاد به انسان و خودآگاهی به انسان بودن ِخود تا آنجا پیش می رود که به خود مانند هر انسان دیگر حق اشتباه می دهد و ترس از خطا او را از اندیشه و عمل باز نمی دارد در عین حال جرئت نقد خود ، اعتراف به اشتباه و تلاش برای جبران خطا های خود را داراست .او همواره شهامت طرح و دفاع از ایده ها و آرمانها را دارد و پیش از آنکه مصلحت اندیش ، محافظه کار یا رادیکال باشد در طرح و دفاع از آرمانها پیشرو است .
و سرانجام روشنفکر را می توان در جوامع امروزین چنین توصیف کرد که او با کار فکری و تفکر خلاق تولید آگاهی می کند و با مجهز بودن به توانایی های تکنیکی ارتباط ، قدرت بسط آگاهیهای کسب کرده را به سطوح مختلف جامعه داراست و با عدم وابستگی به هرگونه کانون قدرت و با تعهدی که به جریان روشنفکری احساس می کند همواره وفادار به حقایق و آگاهیهای دریافته است .
سخن آخر آنکه هرچند روشنفکر دون کیشوتی را می ماند که عوام گاه بدلیل عدم تلاش در درک و شناختن الفبایی که او سعی در آموزش آن به دیگران دارد ،او را به دید تمسخر می نگرند وهمواره از قدرت و لذت به چنگ آوردن آن محروم می ماند ، اما هیچ جامعه ای نمی تواند خود را بی نیاز از او ؛آموخته ها و آموزه هایش بداند واندیشه و کنش او هرچند در ابتدا درک نشود سرانجام در تفکر ، عمل و فرهنگ جامعه تاثیر خود را به جا خواهد گذارد .
منابع :
استلی برس ، الیور – بولک ، آلن – فرهنگ اندیشه ی نو . گروه مترجمان . انتشارات مازیار . چاپ دوم . تهران . شهریور ۱۳۷۸
سارتر ، ژان پل – در دفاع از روشنفکران . ترجمه ی رضا سید حسینی . انتشارات نیلوفر چاپ دوم ۱۳۸۵
سعید، ادوارد – نشانه های روشنفکران . ترجمه ی محمد افتخاری . موسسه ی نشر آگه . چاپ اول ۱۳۸۲
گولد ، جولیوس – کولب ، ویلیام . فرهنگ علوم اجتماعی . ترجمه ی گروه مترجمان . چاپ اول ۱۳۷۶
Popularity: 3% [?]
دکتر مهدی پیروزنیا
فرستادن نامه به این نویسنده | همهی نوشتههای دکتر مهدی پیروزنیا


آدمی دیگر بباید ساخت وَزنو آدمی