نشریه علوم انسانی آگاهانه

جنازه‌ی تو ندانم کدام حادثه بود

بدست عباس سلیمی آنگیل • ۱۴ آذر ۱۳۸۸ • دسته: نقد ادبی

جنازه‌ی تو ندانم کدام حادثه بود
به یاد استاد غلامحسین مرزآبادی…

روزهای آغازین پاییز هزارو سیصد و هشتاد و دو بود. پیرمردی از پله‌های طبقه‌ی دوم خود را بالا می‌کشید. مردی که از شیوه راه رفتن و طرز نگاهش، دنیادیدگی و بی حوصله‌گی تراوش می‌کرد و حق چنین بود که به دیوارهای دانشکده و مشتی دانشجوی از همه جا رانده با نگاه عاقل اندر سفیه بنگرد و افسوس که چنین نمی‌کرد! او داشته‌ها و تجربیاتش را در طبق اخلاص می‌نهاد و با نفسی گرفته سخن می‌گفت، در حالی که شهین و مریم و مکامبیز و ناصر در انتهای کلاس مشغول یکدیگر بودند و هاجر در آینه‌ی کوچکش خال گنده‌ی کنار دماغش را دستمالی می‌کرد و اندوهگین بود و ترم پنجم تازه آغاز شده بود.

استاد غلامحسین مرزآبادی دو واحد ادبیات معاصر تدریس می‌کرد. دو واحدی که دانشگاه آزاد لطف کرده بود و در برنامه‌ی درسی رشته ادبیات قرار داده بود. اولین بار که دیدمش دانستم که کیست. در پایان ترم زیر برگه‌ام نوشتم؛«استاد عزیز! مرحمتی کن… شما بوی تاریخ معاصر و پر فراز و نشیب این مملکت ناکام را می‌دهید.».

میانه‌های ترم بود. در راهروی دانشکده ایستاده بودم که از اتاق اساتید بیرون آمد.
-سلام استاد
-بیا جلو
نزدیک‌تر رفتم. در حالی که دو کتاب با جلد مقوایی از کیفش بیرون می‌آورد گفت
-صدام رو شما لو دادید؟
به تازگی صدام را به شکلی خفت بار ،که گویی سرنوشت معلوم دیکتاتورها است، در زیرزمینی یافته بودند.
-نه استاد! ما کی باشیم که سردار قادسیه رو لو بدیم…
دو کتاب دستور زبان کردی بود که از کیفش بیرون آورد. کتابی‌هایی که پیش از انقلاب، انتشارات دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تبریز منتشر کرده بود. نام‌هایی همچون «عبیدالله ایوبیان» و «…(؟) قاضی» بر روی جلد کتاب‌ها نوشته شده بود.
-می‌گن کردها پناهگاهش رو پیدا کرده‌ن…
-نمی‌دونم استاد…!
-هر وقت خوندی بیارشون. مواظب باش پاره نشن

با وجود پافشاری فراوان ما، او هیچ گاه درباره‌ی گذشته‌اش سخنی نمی‌گفت. اما شنیده بودم که در فرانسه درس خوانده است و در رژیم پیشین هم تجربه‌ی زندان را داشته است. اشعار شاعران معاصر را اصیل می‌دانست و از گذشتگان هم شیفته‌ی طنز رندانه‌ی حافظ بود. با بهانه و بی بهانه به اثر جاودانه‌ی صادق چوبک می‌پرداخت؛ «انتری که لوطیش مرده بود». استاد مرزآبادی اعتقاد داشت که این داستان اثری تمثیلی است و انتر همان جهان سوم است که حتی پس از استقلال هم نمی‌تواند بر پاهای خود بایستد و به آغوش استعمار می‌خزد.

×××
خبر مرگ استاد را یکی از دوستان به من داد. همان روز در دنیای اینترنت به دنبال خبرهای بیشتری بودم. خبرگزاری ایسنا چنین نوشته بود:
غلامحسین مرز‌آبادی – استاد زبان و ادبیات فارسی – درگذشت.
… غلامحسین مرزآبادی متولد سوم دی‌ماه سال ۱۳۱۰ در تبریز، استاد بازنشسته از دانشگاه تبریز بود و در سال ۶۷ از طرف دانشگاه آزاد اسلامی تهران مرکز دعوت به کار شد. او همچنین در دانشگاه‌های دیگری از جمله دانشگاه امام علی (ع) و دانشگاه جامع علمی کاربردی به تدریس درس‌های نقد ادبی، تاریخ ادبیات و مکتب‌های ادبی پرداخت.
«سابقه‌ی زبان دری در آذربایجان» به همراه مقاله‌های متعددی درباره‌ی ادبیات از جمله آثار منتشرشده‌ی اوست.

×××
زمانی که من روزهای آخر دانشگاه را می‌گذراندم، استاد مرزآبادی هفتاد و چهار ساله بود. از خاطرات دوران تحصیلم دو صحنه را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. هر گاه دانشجویی با تاخیر و پس از ایشان وارد کلاس می‌شد، استاد مرزآبادی با نگاهی طناز و از پشت عینک در حالی که لهجه‌ی ترکی‌اش را غلیظ‌تر می‌کرد می‌پرسید«پول دادی؟ … خب، اگه پول دادی برو بشین».

و دیگر اینکه استاد هر غروب با بلیتی در دست بر نیمکت‌های ایستگاه اتوبوس روبروی دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز(مجتمع ولی عصر) می‌نشست تا میله‌های اتوبوس را بگیرد و به خانه برود. این صحنه را نتوانستم و نمی‌توانم بر خودم هموار کنم. چگونه است که در این مرز پر گهر یا به قول سعدی «پاک بوم!»، هر بی سرو پای ناپاکی و هر شبه نویسنده‌ای، به شرط رعایت قواعد نوچه‌گی و دست بوسی و اعتراف به حقارت خویشتن می‌تواند پله‌های ترقی را دستمال بکشد اما مردی با چند دهه تدریس توان خریدن یک خودرو شخصی را نداشته باشد؟!

استاد مرزآبادی تنها کتاب و بهترین مقالاتش را زمانی نوشت که در دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تبریز تدریس می‌کرد. او می‌توانست ده‌ها کتاب در زمینه‌های گوناگون به نام خود بنویسد اما هیچگاه کتاب سازی نکرد. استاد مرزآبادی هم رفت و …

Popularity: 2% [?]

۵ دیدگاه »

  1. تحت تاثیر قرار گرفتم. دمت گرم

  2. یادش بخیر ؛ شاید بهتر باشه براش بگم ، جز آدمهای نادری بود که دیده بودم

  3. وای ی ی ی …
    بی خبریِ مرگزا…
    من این خبر رو تازه الان شنیدم و متاسفم که بزرگ ترین معلم زندگیم از دنیا رفت………………
    حیف..حیف..حیف

  4. دوستان من خبر درگذشت استاد مرزآبادی را امروز در سایت خواندم .خیلی متاثر و متاسف شدم از اینکه چنین گوهری را جامعه ادبی ایران از دست داد و اینچنین بی خبری ما .یاد خاطرات ساعتهای واحد ادبیات معاصر استاد افتادم.روانش شاد

  5. سلام بر شما
    خوشحالم که نام این استاد را در اینترنت می بینم . مرد بزرگی بود که هیچوقت فراموشش نی کنم . ده واحد تاریخ ادبیات دو واحد نقد ادبی و دو واحد ادبیات معاصر را با او گذراندم . هفت ترم متوالی با او بودم و سالهای سال پس از فارغ التحصیلی به دیدارش می رفتم از سال ۷۲ تا یکسال پیش . تصور رفتنش خیلی سخت بود اما اتفاق افتاد. جایگزینی هم ندارد .از شما سپاسگزارم که این مطلب را وشتید بیش از اینها بر گردن ما حق دارد.

دیدگاه خود را بیان کنید.