نشریه علوم انسانی آگاهانه

دو شعر از « آیدین اشتری »

بدست مهمان • ۲۷ آذر ۱۳۸۸ • دسته: آثار ادبی

۱

تو می خندی
انگار که می دانی
امشب شکلِ رویایِ ماست

تو میخوانی
انگار که می دانی
فردا چه در انتظارِ ماست

تو می گریی
و می دانی
که عشق
آغازِ تباهی هاست .

۲

آنسویِ بُهتِ شب زمینی ست
بی آتش و آب
بیکرانی از لعنت و کفر
جُزامیانِ عُریان ، لَبدوخته
با پاهایِ نیم جویده
عدالت را در تَرَک هایِ خشکِ خاک مدفون می کنند
در شاهراهِ تباهیِ محتوم
تا تجزیه یِ چشم
تا تکّه شدنِ لبخند
تا اَختگی و سِقطِ درون
پیش می روند
آری
دیگر نه دستی در من است
نه سینه ای در تو .

Popularity: 1% [?]

برچسب‌ها:

۵ دیدگاه »

  1. دو شعر زیبا اما . . .

  2. شعرهایتان زیبا و تلخ اند چیزی نزدیک به چاله ای که پشت این دیوار بلند کنده ام : تاریک ، گود ، فروبرنده . . .

  3. زیبا گفتی ولی من مثل دوست هنرمندمون آقای تهامی اما نمی بینم ……….احتمالا دچار بهت شدند ……تو اما در این آینه لبخند بزن

  4. زیبا بود ……….و من مثل دوست هنرمندمون آقای تهامی اما نمی بینم….شاید ایشان مبهوتند هنوز!…..تو اما در این آینه به قدمت خویش بنگر

  5. خوش قدم باشدنگاهت شاعر شیرین و تلخ

دیدگاه خود را بیان کنید.