نشریه علوم انسانی آگاهانه

مختصری از تاریخ سیاسی آمریکا

بدست سیدسینا ساداتی شاد • ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ • دسته: مطالعات تاریخی

مختصری از تاریخ سیاسی آمریکا
جنگهای استقلال
پس از یکرشته جنگهای هفت ساله بین فرانسه و انگلیس بین سالهای ۱۷۵۶ تا ۱۷۶۳ بر سر مستعمرات امریکای شمالی که منجر به پیروزی انگلیس و واگذاری کامل مستعمرات فرانسه به این کشور شد، دولت بریتانیا که هزینه‌های زیادی را در طی این جنگها متحمل شده بود، سعی بر آن داشت تا با استفاده از اخذ مالیاتهای سنگین از مستعمره نشینان امریکای شمالی، خزانه خالی خود را پر کند. این امر منجر به خشم روزافرون مردم ساکن در کلنی‌ها شد که بیش از پیش احساس می‌کردند که پیوندهای فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی‌شان با دولت مادر گسسته شده است. به تدریج سیر اعتراضات کلنی‌نشینها از عرض حال، اعلامیه و شبنامه به نافرمانی، تظاهرات، تحریم و خشونت کشیده شد.
بدین منظور اولین کنگرهٔ فیلادلفیا در سال ۱۷۷۴ با شرکت نمایندگان کلنی‌ها به استثنای جورجیا برای مقابله با «قوانین قهریهٔ» انگلستان تشکیل شد ولی سرانجام در کنگرهٔ دوم فیلادلفیا(۱۷۷۶) بود که اعلامیهٔ استقلال صادر و به هر سیزده مهاجرنشین حاشیهٔ شرقی امریکا ابلاغ شد.همزمان آتش جنگ بین ساکنان مستعمرات و کت قرمزهای انگلیسی که پیش از آن از سال ۱۷۷۰ به طور جسته و گریخته نزاع و درگیری نظامی داشتند، شعله‌ور گشت و کنگرهٔ فیلادلفیا جرج واشنگتن را به عنوان رهبر شبه نظامیان امریکایی برگزید.
در این حال دیگر دولتهای اروپایی همچون فرانسه، اسپانیا و هلند به دنبال باز‌تنظیم روابط قدرت بین خود و انگلستان بودند تا تعادل از دست رفته را به نفع خود بازگردانند؛ بدین ترتیب فرانسه که زخم خوردهٔ بریتانیا بود، طبق قراردادی در سال ۱۷۷۸ ناوگان نظامی و کمکهای ارتش خود را به کمک استقلال طلبان امریکایی فرستاد و به شکل رسمی وارد جنگ با انگلستان شد. این حرکت فرانسه نقش بسیار مؤثری را در پیروزی نهایی استقلال طلبان بر دولت بریتانیا در سال ۱۷۸۱ ایفا کرد.

از کنفدراسیون تا فدراسیون
از فردای آغاز جنگ، نمایندگان کلنی‌ها در کنگرهٔ فیلادلفیا مشغول بحث و تصمیم‌گیری در مورد آیندهٔ حکومت خود در صورت پیروزی بر انگلستان بودند و قوانینی را تحت نام «کنفدراسیون» در سال ۱۷۷۷ تصویب و در اختیار کلنی‌ها می‌گذارد. بنابراین پس از پیروزی نهایی امریکاییان بر استعمارگران انگلیسی در یورک‌تاون، اتحادیهٔ جدیدالتأسیسی مرکب از دولتهای مستقل امریکایی تحت قوانین کنفدراسیون به وجود آمد.
در سیستم کنفدراسیون، دولتهای عضو اختیارات وسیعی دارند و پیرامون یک دولت مرکزی ضعیف به نام دولت کنفدرال گرد هم می‌آیند که این دولت مرکزی در آن زمان در فیلادلفیا قرار داشت.
دلیل این «عدم تمرکز قدرت» نزد کسانی مانند توماس جفرسون (نویسندهٔ اعلامیهٔ استقلال و سومین رییس جمهور آمریکا)، ترس از ایجاد یک قدرت مرکزی واحد بود که امکان داشت مانند دولت انگلیس منویات خود را با اجبار به دولتهای سیزده‌گانه تحمیل کرده و منافع ایشان را در نظر نیاورد.
از آن سو این عدم تمرکز مشکلات زیادی را برای ادارهٔ حکومت در بر داشت. نظام کنفدرال فاقد توانایی تصمیم گیری و یا اجرای تصمیمات چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی بود. از یک سو بودجهٔ مستقیمی برای آن در نظر گرفته نشده بود و دولتها از نظر مالی آن را تأمین می کردند. از سوی دیگر نیز دولت مرکزی در نظام کنفدرال فاقد یک ارتش منظم دایمی بود و توان تحمیل نظریات و تصمیمات را در صورت مخالفت یکی از دولتها به آن نداشت. همچنین نظام مذکور فاقد قوای مستقل مجریه، قضاییه و مقننه است که با این اوصاف می‌توان آن را با سازمان ملل متحد مقایسه کرد که اتحادی از یکسری دولتهای مستقل وفاقد کارایی مؤثر است. دست آخر می‌توان گفت که این سیستم حتی با دموکراسی مورد نظر استقلال‌طلبان هم چندان سازگاری نداشت، چرا که دولتهای کوچک‌تر از نظر وسعت، جمعیت، توان اقتصادی و… دارای رأی مساوی با دولتهای بزرگتر بودند.
با افزایش نابسامانی‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی پس‌از جنگهای استقلال، افکار عمومی به تدریج به این نتیجه رسیدند که وجود یک حکومت مرکزی مقتدر برای بقای ملّت جدید آمریکا ضروری است. انتقاد افرادی مانند جرج واشنگتن، الکساندر هامیلتون و جیمز مدیسون – که از آنها با عنوان فدرالیستها یاد می‌شود – از تقسیم یک کل واحد به اجزای مختلف، باعث تشکیل یک کنوانسیون ملّی در فیلادلفیا می‌شود که در سال ۱۷۸۷ اصول قانون اساسی جدید را بر مبنای نظام فدراسیون یا «سیستم فدرالیسم» به تصویب می‌رساند. طبق آخرین مادهٔ این قانون نهمین دولتی که قانون اساسی جدید را به تصویب برساند، آن را برای تمامی دولتهای عضو لازم‌الاجرا می‌کند؛ نهمین دولت نیوهمپشایر بود که در سال ۱۷۸۸ قانون اساسی را تصویب می‌کند.
در این میان حتّی از بیم اینکه یک دولت نسبت به دیگر دولتها از امتیاز ویژه‌ای برخوردار نباشد، شهر پایتخت را در زمینهایی که متعلّق به هیچکدام از دولتها نبود در منطقه‌ای به نام حوزهٔ کلمبیا ((district of Colombia بنا کردند و نام آن را به افتخار اولین رییس جمهور خود «جرج واشنگتن»، واشنگتن نامیدند.
قانون اساسی و منشور حقوق
قانون اساسی آمریکا که بیش از دویست سال از تصویب آن می‌گذرد، قدیمی‌ترین و با قدمت‌ترین قانون اساسی در جهان است که بر اساس اصول دموکراسی تنظیم شده است. دلیل این قدمت، تغییر ناپذیر بودن اصول هفت‌گانهٔ آن است درست برعکس بسیاری از کشورهای جهان که قانون اساسی خود را بارها تغییر داده‌اند. به عنوان مثال قانون اساسی فرانسه که متعاقب انقلاب سال ۱۷۸۹ به تصویب رسید، تاکنون پنج بار تغییر یافته و هر بار جمهوری جدیدی را به‌وجود آورده است.
مقدمهٔ به وجود آمدن این قانون اساسی در آمریکا، گذر از سیستم کنفدراسیون (اتحاد دولتهای مستقل) به سیستم فدراسیون (ایالتهای تابع یک دولت واحد) بوده است. بنابراین می‌توان گفت این قانون حول دو محور اساسی تنظیم شده است؛ اول اینکه ساختار حکومت مرکزی برای جلوگیری از انباشت قدرت و ترس از به‌وجود آمدن دیکتاتوری، بر اساس اصل تفکیک قوا تنظیم شد و بدین ترتیب سه قوهٔ مجریه، قضاییه و مقننه به‌وجود آمدند. دوم اینکه پس از برداشته شدن مرزها میان دولتهای سیزدهگانه، اختیارات زیادی به این دولتها داده شد و دولت مرکزی حق دخالت در بسیاری از امور دولتهای فدرال رانداشت. حکومت‌های فدرال هم ساختاری شبیه به دولت مرکزی را دارا شدند که متشکل است از یک مجلس ایالتی، دیوان عالی ایالتی و شخص فرماندار که حکم ریاست حکومت فدرال را داراست. امور مربوط به آموزش‌و‌ پرورش، دانشگاهها و مراکز آموزش عالی، امور قضایی ایالتی، وضع مالیاتهای مستقیم و غیر مستقیم، قوانین کسب و پیشه، پلیس و گارد ملّی(ارتش ایالتی)، جاده‌ها و بزرگراهها، شهرسازی و نوسازی، آب و فاضلاب و غیره در زمرهٔ اختیارات ایالتها بوده و دولت مرکزی حق دخالت در این امور را ندارد.
از آنجا که مخالفان فدرالیسم یعنی «آنتی‌فدرالیستها» و در رأس آنها توماس جفرسون همواره دغدغهٔ از بین رفتن آزادی‌های فردی و همچنین اعمال قدرت بیش از حد دولت مرکزی بر دولتهای دیگر را داشتند، یک متمم به نام منشور حقوق (the Bill of Rights) که توسط جیمز مدیسون نگاشته شده بود به قانون اساسی اضافه شد تا حافظ آزادی‌های مدنی افراد و جوامع تابع دولت باشد؛ از آنجا که قانون اساسی امریکا با هفت ماده و ۴۴۴۰ واژه کوتاهترین قانون اساسی جهان است، بنابراین در بسیاری از موارد و جزییات سکوت کرده و راه را برای تفسیرهای مختلف بازگذاشته است. دراین راستا و به دلیل اصل تغییر‌ناپذیر بودن قانون اساسی، اصلاحیه‌هایی در جهت تفسیر و تکمیل نمودن این قانون در طی سالیان به آن اضافه شد. در نهایت قانون اساسی امریکا دارای سه بخش گردید: ۱٫متن اصلی، ۲٫منشور حقوق، ۳٫اصلاحیه‌ها
بخش اول که همان مواد هفت‌گانهٔ قانون اساسی فدرال است، عبارتند از: مواد اول تا سوم در مورد عملکرد قوای مقننه، قضاییه و مجریه؛ مادهٔ چهارم در مورد رابطهٔ میان نهادهای دولت فدرال با ایالتهای تابعه؛ مادهٔ پنجم در مورد فرایند قانونی اضافه شدن اصلاحیه‌ها به قانون اساسی؛ مادهٔ ششم در بارهٔ جایگاه حقوقی و برتری قانون اساسی؛ و سرانجام مادهٔ هفتم مربوط به قانونی شدن اجرای قانون اساسی پس از تصویب حداقل ۹ ایالت از مجموع دولتهای سیزده‌گانهٔ متحدهٔ سابق که پس از جاری شدن قانون اساسی دیگر موضوعیتی ندارد.
بخش دوم مربوط به منشور حقوق است که از سوی جیمز مدیسون به منظور حمایت از فرد در مقابل تعدّیات دولت به نگارش درآمد. این اعلامیه پس از تصویب مجلس نمایندگان به صورت ده اصلاحیه مجزا درآمد و به قانون اساسی اضافه شد. در حال حاضر، بسیاری از اصلاحیه‌های حقوق مدنی ابتدایی، پیش پا افتاده و یا کنار گذاشته شده‌اند. اصلاحیهٔ اول و مهم‌ترین آنها آزادی مذهب، بیان و قلم را تضمین می‌کند. اصلاحیه‌های دوم و سوم دربارهٔ حق نگهداری اسلحه از سوی شهروندان و اسکان نیافتن سربازان در منازل مسکونی مردم است. اصلاحیه‌های چهارم تا هفتم، اختیارات مأموران قضایی، پلیس و دادگاهها را محدود کرده و از حقوق متهمین دفاع می‌کند. اصلاحیهٔ هشتم از مجازات معتدل دفاع کرده است و اصلاحیهٔ نهم، بیان برخی حقوق کلی در قانون اساسی را ناقض حقوق سایر شهروندان غیر مذکور در قانون اساسی ندانسته است. سرانجان اصلاحیهٔ دهم بیان می‌دارد که اختیاراتی که به دولت فدرال داده نشده، متعلّق به ایالتها و مردم است.
بخش سوم مربوط به اصلاحیه‌هایی است که در طول زمان به مواد هفت‌گانهٔ قانون اساسی اضافه شد؛ چرا که نمایندگان مردم در کنوانسیون فیلادلفیا به خوبی می‌دانستند که نمی‌توانند همهٔ تغییراتی را که در آینده پیش می‌آید با این قانون اساسی کوتاه و غیر‌قابل تغییر، پیش‌بینی کنند؛ بنابراین ساختاری را به منظور انطباق قانون اساسی با شرایط جدید به‌وجود آوردند. در این ساختار راه وارد شدن یک اصلاحیه به قانون اساسی، پیشنهاد آن توسط دو‌سوم کنگره (دوسوم مجلس نمایندگان و دوسوم مجلس سنا) و آنگاه تصویب آن به وسیلهٔ سه‌چهارم ایالتها (۳۸ ایالت) می‌باشد. (مجلس نمایندگان بر اساس جمعیت ایالتها تشکیل شده و مدت نمایندگی در آن دو سال است و مجلس سنا مجلسی است که در آن هر ایالت به طور مساوی دو نماینده دارد و دورهٔ نمایندگی در آن شش سال است.)
تاکنون علاوه بر ده اصلاحیهٔ منشور حقوق، هفده اصلاحیهٔ دیگر در طول دو قرن به قانون اساسی اضافه شده که آخرین آن مربوط به دورهٔ بیل کلینتون با موضوع افزایش حقوق نمایندگان بوده است. از مهمترین اصلاحیه‌ها، اعلامیه‌های تاریخی الغای برده‌داری در سال ۱۸۶۵ و حقوق مدنی در سال ۱۸۶۸ هستند. در طول قانون اساسی فدرال تنها یک اصلاحیه توانسته قانون پیش از خود را نقض کند؛ بیست‌و‌یکمین اصلاحیه در سال ۱۹۳۳ ممنوعیت تولید، فروش، حمل، صادرات و واردات مشروبات الکلی را که اصلاحیهٔ هجدهم در سال ۱۹۱۹ به منظور مبارزه با قاچاق وضع کرده بود، لغو نمود.

جنگهای داخلی
این رشته جنگها که جنگ ایالتها و یا جنگ استقلال جنوبیها نیز نامیده می‌شود، بین ایالات شمالی و جنوبی، از سال ۱۸۶۱ تا سال ۱۸۶۵ به طول می‌انجامد و نتیجهٔ آن ششصد هزار نفر کشته، تخریب داراییها به ارزش پنج بیلیون دلار، آزادی چهار میلیون بردهٔ افریقایی تبار و یکپارچگی دوبارهٔ ایالات متحدهٔ امریکا بود.
در قرن نوزدهم ایالات شمالی امریکا با ایالات جنوبی آن بسیار متفاوت بودند. ایالات شمالی صنعتی بودند. مهاجران اروپایی زیادی برای کار در کارخانجات در آنجا ساکن شده بودند. ایالات جنوبی بر روی کشاورزی متمرکز بودند و مزارع بزرگ پنبه و دیگر محصولات کشاورزی در سراسر ایالات جنوبی با کار برده‌های سیاه پوستی که از افریقا آورده شده بودند، اداره می‌شد. شمار این بردگان به چهار میلیون نفر می‌رسید و این در حالی بود که در ایالات شمالی برده‌داری ممنوع شده و بسیاری از مردم آن اعتقاد به الغای برده‌داری در همهٔ ایالتها داشتند.
هنگامی که در سال ۱۸۶۰ «آبراهام لینکلن» رییس جمهور آمریکا شد، مردم ایالتهای جنوب خشمگین شدند چرا که می‌دانستند او با برده‌داری مخالف است و به او به عنوان تهدیدی برای مزارع بزرگ پنبهٔ خود می‌نگریستند. بنابراین قبل از اینکه لینکلن به طور رسمی عهده دار وظیفهٔ خود شود ابتدا کارولینای جنوبی از عضویت در ایالات متحدهٔ امریکا کناره گیری کرد. به دنبال آن ده ایالت از ایالتهای پنبه‌خیز دیگر نیز از این کار پیروی کردند و ایالتهای متّفق امریکا را در برابر ایالات متّحده امریکا که ۲۲ ایالت بودند، شکل دادند. سپس جفرسن دیویس را به ریاست جمهوری انتخاب و شهر ریچموند را در ویرجینیا پایتخت خود قرار دادند.
جنگ بین ایالات متفق جنوبی با ایالات متحد شمالی با حملهٔ جنوبیها بر سر تصرف استحکامات نظامی در کارولینای جنوبی آغاز شد. شمالیها انتظار جنگی کوتاه را داشتند؛ آنها بر خلاف جنوبیها از قبل از شروع جنگ دارای ارتش ملّی و نیروی دریایی بودند؛ همچنین شمالیها به مراتب از جمعیت بیشتر، کارخانجات بیشتر و ثروت بیشتر برخوردار بودند اما جنوبیها با پیروزیهای اولیهٔ خود آنها را شوکه کردند. در ادامه جنگ و در سال ۱۸۶۳ لینکلن اعلامیه آزادی بردگان را صادر کرد که طی آن یک میلیون‌و‌هشتصد هزار نفر از بردگان از مزارع جنوب فرار کرده و بخشی از آنها نیز به ارتش شمالیها پیوستند و این شروع ناکامی‌های بعدی جنوبیها بود. سرانجام این جنگ در سال ۱۸۶۵ با زخمهایی که هنوز آثار آن باقی است با پیروزی ایالات متحد به پایان رسید.
منابع:
۱- اسلر، گوین، آمریکا رویایی بر باد رفته، ترجمه علی آقا‌محمدی و پیمان دفتری، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی، تهران ۱۳۸۰
۲- سید محمد طباطبایی، سیاست و انتخابات در ایالات متحده آمریکا، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران ۱۳۸۱
۳- Encarta 2009

Popularity: 9% [?]

دیدگاه خود را بیان کنید.