آگاهی
بدست مهمان • ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ • دسته: آثار ادبی{ محمد رحمانی }
فانوس بدستی و رادیوی ترانزیستوری در دستی دیگر مثل طلبکاری که از گذر مستاجران خود با ناخرسندی می گذرد، سعادت در راه خانه عبداله عامری بود و با خود لندلند میکرد که چهار فانوس راه را بر او بستند و بعد یکی یکی فانوس ها از میان همهمه های براه افتاده در تاریکی، چشم باز کردند و لختی دیگر جماعتی گله مند روبروی سعادت ایستاده بودند. با بلند شدن اولین فریاد، انگار همه بره ها و سگ ها و گرگ ها هم ساکت و آرام، فال گوش ایستادند. وقتی آدم ها حرف می زنند، طبیعت تماشا می کند:
- آهای سعادت، لابد فردا می خوای دیر بیای و یه بهانه بیاری!
- کی گفته میخوام دیر بیام. میام دیگه چرا قشون کشی می کنین.
- وقتی نصف شب بیدار می چرخی، چه جور صبح سحر بیداری که بیای دنبال بره های من. پس این بی زبون ها کی بخورن و کی پروار شن؟!
زبان بقیه هم به اعتراض شیر شد:
- راه بیفت برو خانه ات. راه بیفت بابا! مردم پول مفت ندارن به ات بدن.
- کار دارم.
- کار نصف شب، مال دزداس.
هیکل دکل مانندی با بیلی بر دوش بنای خلط مبحث گذاشت که:
- دست بابات درد نکنه صادق خان! پس ما با این بیل نمی ریم آبیاری، میریم آب دزدی.
- پریشب که آب ما رو دزدیدن با بیل بردن نه با سطل.
- تو گناه ما رو بگردن می گیری که آب شما رو بردیم.
- ای بابا گناه هرکس گردن خودشه. صلوات بفرست.
- کجا؟ های سعادت! لااله الاالله مگه با تو نیستن.
- بابا دارم میرم رادیو مو بدم عامری درست کنه. خوابم نمی بره.
- چه ربطی به رادیو داره.
- من تا اخبار گوش نکنم نمی خوابم.
- مگه رئیس جمهوری که اخبار گوش کنی.
- لابد از باطریشه پدرجان. فردا دو تا باطری نو بنداز توش، می خونه.
- عوض کردم. نشد.
- این دیگه چه صیغه ایه. مرد حسابی توی این ده پشت کوه، یه چوپون یه وجبی اخبار برای چیشه؟ بدکاری کردیم بعد بابات گله رو ازتون نگرفتیم؟ بهار هم تموم شد و …
- آقاجان دنیا عوض شده. اگه قرار باشه فردا سیل بیاد، من نباید بدونم که گوسفندا رو ببرم بالای تپه ها بچرخونم یا ته دره؟
- چله تابستون سیل از کجا؟
- مثال زدم. سیل نه یه چیز دیگه. اصلا من عادت دارم اخبار گوش کنم.
- ما هم عادت نداریم پول مفت به کسی بدیم.
- خوب رادیو مو درست کنین.
- باطریش رو نوکنی درست میشه.
- عوض کردم نشد.
- لابد سرو ته انداختی.
- حالا نصف شب چه جوری رادیو برات درست کنیم. بیا خونه صادق اخبار رو گوش کن برو بگیر بخواب. شرت رو بکن. رو به تابستاون رفتیم. بیابون خدا خشک شد و این بیچاره ها یک شکم سیر نخوردن.
- اولا من باید توی خونه خودم و روی تشک خودم اخبار گوش کنم. دوما، تقصیر رو گردن من نندازین. امسال اصلا علف به بیابون نیس. اگه اخبار رو گوش می کردین، می فهمیدین خشکسالیه علف ذخیره می کردین.
- تو که گوش کردی چرا به ما نگفتی.
- من نشنیدم.
- پس فایده اش چیه. گیرم این یک شب رو هم نشنیده باشی. برو بخواب تا فردا صبح یه گلی به سرت بگیریم.
- اگه فردا دیر بیدار شدم گردن من نیست. من عادت دارم اول اخبار گوش کنم بعد بخوابم. اینجوری دیر خوابم می بره. خود دانید.
- ببرینش خونه عامری ببنید بیداره این رو راه بندازه.
و بالاخره دنبال سعادت چوپان راه افتاد سمت خانه عبداله عامری و غیر از آن چهار بیل بدوش آبیار معرکه آفرین، سایرین پشت سرش راهی خانه عامری شدند که از دیدن اینهمه همولایتی در آن موقع شب وحشت کرده بود. سعادت رادیوی ترانزیستوری اش را نشانش داد و گفت که از دیشب نمی خواند.
- از باطریش نیست؟
- صبح باطری نو خریدم انداختم، درست نشد.
- خوب بذار اینجا بمونه تا سر فرصت درست کنم. فردا انشاله. همه تون برای این اومدین.
- عامری! این ما رو مسخره کرده.
- من میخوام امشب اخبار گوش کنم. رادیو مو لازم دارم. اگه میشه یک نگاه بنداز شاید زود درس شد.
- ای بابا! حالا یه شب اخبار گوش نکن.
- دیشب هم گوش نکردم این میشه دو شب. آخرش مریض می شم.
- آقای عامری یه رادیو نداری بدی امشب این بره شرش کنده شه. این بره های ما امسال از دست این پسر عین کلاغ می مونن.
- دارم. این رادیوشم ورمیدارم اون رو بهش میدم. دوهزار تومان سر می گیرم.
- مگه رادیوی من چشه که دوهزار تومن سر بدم. اصلا من پول ندارم.
- خوب فردا بیار. برو بیار عامری.
- من هزار تومن میدم. بقیه اش هم اینا بدن.
- مگه سر گردنه ایستادی سعادت. خدا رو ببین که دست ما رو زیر سنگ کی گذاشته.
- چیزی نمیشه. خانواری می افته پنجاه تومن. در عوض همه اخبار ها رو براتون گوش می کنم.
ساعتی بعد قائله با توافق اهالی ختم به رادیو دار شدن سعادت شد و هر فانوس در راهی خاموش شد. سعادت لبخند به لب رادیو را روی جعبه نو اش، کنار تشک گذاشت و موج آنرا روی موج همیشگی گذاشت. گوینده که شروع به صحبت کرد، او هم با خیال آسوده چشم ها را روی هم گذاشت. گوینده برنامه اش را قطع کرد و یادآوری کرد که “به خبر مهمی که بدست ما رسیده است گوش دهید” سعادت با خود گفت:” این بهترین اخبارگوی رادیوست. البته اون گوینده خانوم از این بهتره ولی بالاخره این اگه اولی نباشه دومی هست.” و خمیازه ای کشید و به قصد خواب در تشک بویناکش جابجا شد و بخودش قول داد که ” فردا شب موج بی بی سی رو گوش می کنم. قبلا با صدای گوینده اون خیلی زود خوابم می گرفت. بببینم الان چطوره. صداش خواب آوری خوبی داره.” از رادیو صدای آژیر قرمزخطر پخش می شد پس سعادت کمی صدای رادیو را کم کرد و در حالی که به نیمه هشیار خود قول میداد فردا رادیو را روی موج بی بی سی تنظیم کند، در خوابی عمیق فرو رفت.
Popularity: 9% [?]
مهمان
فرستادن نامه به این نویسنده | همهی نوشتههای مهمان

قلمی توانا ……..موفق باشید