دو شعر از « م . پرواز »
بدست مهمان • ۱۷ شهریور ۱۳۸۸ • دسته: آثار ادبی۱
بخوان!
بخوان مرغ سحر
] در این آسمان ظلمت گون [
در این شب سیاه!
که آوای تو
نویدِ دمیدن سپیده و
آفتاب روشن است
۲
آوازه خوانی زبان گشوده با سر کشیدنِ نطفه های قناریانِ در قفس
آواز خوش امید می خواند
او را سپاس گفتن نمی دانم، دریغ
دژخیمی قداره بسته از استخوانِ قربانیانِ دیروز
قربانگاه می سازد
او را سپاس گفتن نمی توانم، دریغ
گزمه ای کفن پوشیده از رختِ کودکانِ در بند
از لذتِ قیلوله ی نیمروز می گوید
او را سپاس گفتن نمی دانم، دریغ
طراری ریسمان کشیده از گیسوان دخترکانِ در حصار
بر دیوارها پوزخند می زند
او را سپاس گفتن نمی توانم، دریغ
دریغ و صد دریغ
از این ناسپاسی که منم.
Popularity: 9% [?]
مهمان
فرستادن نامه به این نویسنده | همهی نوشتههای مهمان

بشنو از من! کین سترون شوم تا ابد بی بهار خواهد ماند! هیچ گل از برش نخواهد رست! هیچ بلبل بر او نخواهد خواند!