مستور؛ راوی آدمکهای آمرزش طلب
بدست عباس سلیمی آنگیل • ۱۵ خرداد ۱۳۸۸ • دسته: نقد ادبیکندوکاوی در جهان داستانی مصطفی مستور
عباس سلیمی آنگیل
پسنگری
برای ورود به جهان داستانی هر نویسندهای و پردهگشایی از ابهامها و نزدیکی به معانی ضمنی و کلی متن، شناخت جهانبینی نویسنده راهگشا خواهد بود. به ویژه آن دسته از نویسندگان که آثار هنریشان چیزی فراتر از منویات ایدئولوژیکشان نیست و بنا به تعریف اومبرتواکو، در حیطهی متون بسته دستهبندی میشوند. متونی که امکان پرسه زدن خواننده را محدود میکند و خوانشهای گوناگون را برنمیتابد.
آلتوسر ادبیات را دارای کارکردی دوگانه میداند. متون ادبی از طرفی میتوانند یکی از نهادهای ایدئولوژیکی حکومت باشند و به صورت نوعی ایدئولوژی عمل کنند و مناسبات نابرابر را به صورت مناسبات طبیعی و بههنجار جلوه دهند و از طرفی میتوانند ارزشهای مسلط و طبیعی شده را به چالش بکشند. برخی از متون ادبی ممکن است هر دو کار را با هم انجام دهند.
معانی یک متن به همان اندازه که مرتبط با آثار پیش از خود است و به همان اندازه که نظرگاه مخاطب در آن تاثیر دارد، وابسته به جهانبینی نویسنده نیز میباشد.
روزی که مصطفی مستور به پاس نوشتن رمان «روی ماه خداوند را ببوس» به همراه امیرحسنچهلتن برای نگارش «سپیده دم ایرانی» برنده جایزه کتاب سال کشور شدند، چهلتن از دریافت جایزه خودداری ورزید و تفکر حاکم بر وزارت ارشاد وقت را دلیل این اقدام عنوان کرد. اما مصطفی مستور با وجدانی آسوده و چهره ای خندان جایزه را به آغوش کشید.
این پسنگری را پیشگفتار این مقاله قرار دادم تا بی مدرک و سند سخنی نگفته باشم و نیزخواننده پیشاپیش بداند که چه چیزی خواهد خواند.
در این نوشتار سه اثر مصطفی مستور؛ رمان «روی ماه خداوند را ببوس»، «استخوان خوک و دست های جذامی» و مجموعه داستان «چند روایت معتبر» را از نظر خواهیم گذراند و داوری ما بر اساس این سه اثر خواهد بود.
انسان مستور
در جهان داستانی مستور ما با دو گونه انسان روبرو هستیم. دو گروه که به صورتی مشخص و با معیارهایی قاطع از یکدیگر جدا و قابل تمیز هستند. اصولا جامعهی انسانی و به ویژه انسان ایرانی در این دنیای داستانی نه یک طیف که دو گروه مجزا هستند با مرزبندی های دقیق و سانتیمتری! راوی –نویسندهی داستانهای مستور همه چیز را سیاه و سفید میبیند. حقیقت برای او روشن است و راه راست هم قابل تشخیص. سرگشتگی و حیرت کفر است و جهل و هر آنکه «چون و چرا» میکند بی شک از آرامش برخوردار نیست. آنکه به حقیقت نمیرسد گمراه است. چرا که حقیقت همه جا هست و آنقدر هست که کوردلان می پندارند نیست. همچون فریادی پیوسته، از ازل بوده است و تا قطع نشود گوشهای ما درکش نمیکنند.*
اما انسانهای سفید بخت مستور آرامش فکری و یقینشان را از کجا فراچنگ آورده و میآورند؟ در پاسخ به همین پرسش است که مستور را نویسندهای ایدئولوگ مییابیم. نویسنده ای که با قلبی سرشار از اطمینان و گام هایی استوار جایزهای دولتی را از دست وزیری میگیرد که نامهرورزی و ناسازگاریش با کتاب ،به ویژه ادبیات داستانی، خود داستانی است.
به شکلی سوگمندانه و اسفناک شخصیتهای سفیدبخت و مطلوب داستانهای مستور به کاراکترهای مثبت و قهرمانان سریالهای رسانهی ملی شبیه هستند. پذیرش گفتمان مسلط و نفی هر آنچه از ما نیست(غیر خودی)، ارائهی الگوهای رفتاری و تقدیس و بتسازی از برخی اقشار و این که در خارج از مرزهای ما بشریت در انحطاط به سر میبرد و … از وجوه اشتراک شخصیتهای آثار مستور و کاراکترهای سریالهای تلویزیونی هستند.
مشخصات انسانهای ارزش مدار جهان داستانی مستور (به ویژه در دو اثر روی ماه خداوند را ببوس و چند روایت معتبر):
۱٫ انسانهایی که قرائت رسمی از دین را پذیرفتهاند و در تک تک رفتارها و گفتارهای شان این مساله مشود است.
۲٫ انسانهایی فاقد سویه های اجتماعی-انتقادی
۳٫ انسانهایی تحصیل کرده و دارای مدارک دانشگاهی معتبر و یا در حال تحصیل در دانشگاه (طرفه آنکه این انسانها در رشتههایی تحصیل میکنند که همواره در پیرامونشان ارجاعات تاریخی فراوانی وجود دارد که میتوان آنها را عقدههای جهان سومی نامید. رشته های فیزیک، شیمی و … با گرایش های مختلف و هر آنچه به علوم تجربی و محض مربوط است. فقط دو شخصیت ارزش مدار در «روی ماه خداوند را ببوس» وجود دارند که یکی الهیات میخواند و دیگری فلسفه خواندهاست)
۴٫ انسانهایی پاستوریزه که هیچ گاه و در هیچ زمینه ای خطر نکرده و اصولا نمیتوان از آنها چنین انتظاری داشت.
۵٫ انسانهایی که مرز «خودی» و «غیرخودی» برایشان از بدیهیات است و در بدو تولد به بلوغ فکری رسیدهاند. اگر گاهی هم دچار شک و دودلی شوند خیلی زود به خطای خود پی میبرند و بچه ی خوبی میشوند.
۶٫ انسانهایی شهرنشین اما شهرگریز. در آسمان خراشها زندگی میکنند، وضع مالیشان خوب است، دارای اتومبیل شخصی و … هستند اما همیشه ناله ی بازگشت به سنت سر میدهند. در خیابان های شمال شهر تهران قدم میزنند و زیر لب اوراد غریبه میخوانند.
۷٫ انسانهایی که به نوعی زیست عرفانی و معنویت خواهی بی دردسر گرایش دارند و تمام معضلشان پر کردن خلاهای بورژوازانه است.
۸٫ انسانهایی که بارزترین ویژگیشان تهی بودن از «اندیشه ی انتقادی» و ترس از تفکر است.
مشخصات انسانهای سیاهبخت و غیر خودی در آثار مستور:
۱٫ انسانهایی که در عملکردهایشان همیشه هنجارگریزی وجود دارد.
۲٫ انسانهایی تحصیل کرده اما از نظر اعتقاد دینی ضعیف و یا بی اعتقاد (به ویژه آنکه این انسانها میخواهند تبیینی مادی از جهان ارائه دهند و برای گشایش معمای هستی به کشف و شهود بسنده نمیکنند).
۳٫ انسانهایی که خارجی هستند (چه آنها که خارج از مرزهای سیاسی هستند و چه آنها که در داخلاند اما غیرخودی محسوب میشوند).
۴٫ انسانهایی که اسیر «اندیشهی انتقادی» هستند و میاندیشند.
در مجموعه داستان «چند روایت معتبر» بر خلاف «روی ماه خداوند را ببوس» شخصیتها در موقعیتهای مساوی قرار نمیگیرند. بسیاری از شخصیتهایی که نویسنده آنها را در تقابل با گروه ارزشمدار قرار میدهد، انسانهایی بیبندوبار و عشرتطلب هستند که پیوسته مشغول عیش و نوش میباشند و همچون برگ درخت پول خرج میکنند. این گروه که تفالههای بورژوازی وابسته و دلال مسلک جهان سومی میباشند، قاعدتا نمیتوانند در تقابل با انسان های سفید بخت مستوری قرار گیرند و شکست آنها نمیتواند دلیلی برای پیروزی تاریخی گروه مقابل باشد. جالب آنکه وقتی یکی از عضای این گروه دماغش به سنگ میخورد، در یک فرایند زمانی کوتاه مدت به جمع قدیسههای ارزشمدار میپیوندد و به رستگاری نایل میشود. اصولا انسان خوب انسانی است که فکر نمیکند. (داستان تکوین فعل خداوند).
داستان «در چشمهات نگاه میکنم و در دستهات میمیرم» از مجوعهی چند روایت معتبر، سرشار از احساسات رمانتیک و نوستالژیک است. در این داستان مستور راوی سنتهایی میشود که در حال نابودیاند. او اندوه این جابهجایی و گذار را همه جا سر میدهد. نمیتوان منکر برخی ویژگیهای مثبت سنت شد اما این همه دلناله و مویه ی مستوری را هم نمی توان دریافت. «سنت» که امروزه برخی از آن یک ایدئولوژی ساختهاند، اگر کامل و کارا بود که بشریت در پی دگرگونی نمیرفت و اصولا «دگرگونی» چه ایرادی دارد؟! مستور در این داستان در برابر شخصیتهای معصوم شدهی سنتی، جماعتی را قرار میدهد که از خودبیگانگانی بیش نیستند. تقابل بهترینهای سنت و معیوبترینهای مدرنیته! او از این تقابل نتایج هستی شناختی بیرون می کشد و داوری های عجیب و غریب میکند. در همین داستان، پدر راوی انسانی است آسوده خاطر که همسرش را دوست دارد و در عمرش نایت کلاب ندیده است و به عیش و نوش نپرداخته است. مشخص نیست که مردان زنسوز و زنستیز در کجای تاریخ ما قرار دارند!!! مستور در خلق شخصیتهای تک بعدی و بزک کردن جهان فکری و پیرامونی آنان استاد است.
در بخش دوم همین داستان دیالوگهایی شاعرانه – فلسفی بین دو نفر رد وبدل میشود. این اشخاص خیلی کلیشهای به هم میرسند و بحث میکنند و نتیجه میگیرند. یک داستان کوتاه و این همه گزاره های شاعرانه – فلسفی!!! مستور حتی شعر زیبای بیژن نجدی که در آن از «خدا» دم میزند را به نفع خود و جهانبینی «اندیشه گریز»اش مصادره میکند. می دانیم که بین خدای بیژن نجدی و خدای مستور فرسنگ ها فاصله وجود دارد. او در رمان روی ماه خداوند را ببوس، با شعر تاثیرگذار «کسی می آید» فروغ فرخزاد هم همین برخورد را دارد.
داستان چند روایت معتبر درباره ی عشق_ داستان همیشگی عشق استاد به دانشجو. داستانی فاقد عمق که از عشق فقط نوعی نگرانی دخترهای دبیرستانی را به نمایش میگذارد. حتی با برجسته نوشتن فرمول های علمی و قوانین فیزیکی و تقارن آنها با وضعیت عاشق، همچون: سقوط آزاد اجسام، انبساط فلزات و . . . هم نمی تواند داستان را لایه لایه کرده و از تفننهای رمانتیکی برهاند.
داستان پنجم از چند روایت معتبر درباره مرگ، داستانی عجیب است. نویسنده در پنج صفحه داستان میکوشد تمامی تناقضهای هستی شناختی_ فلسفی انسان را حل کند و بگوید خطا بر قلم صنع نرفته است. آن هم نه به شکلی تمثیلی که در ادبیات عرفانی سابقه داشتهاست و ظرفی مناسب برای این نوع مظروفها به حساب میآید، بلکه با پرسش و پاسخ دو شخصیت فاقد طبقه و کنده شده از اجتماع! آخر چگونه می توان در داستانی کوتاه و پنج صفحهای، که مستور خود را از سرآمدان این ژانر میداند به ناسازوارههای هستی پاسخ گفت؟ آن هم با عنوان کردن بخشی از این ناسازهها! چقدر «آدم خوب» این داستان از فکر کردن گریزان است و چقدر «آدم بدِ» بد است! راوی داستان ششم این روایت از شخصیتهایی با رفتارهای عوامفریبانه و تودهوار خوشش میآید. «شهلا طلا» وقتی در جمع عزاداران عاشورا گریه میکند و موهای خود را میکشد، انسان شایستهای است. اگر چه پیشاپیش درباره او قضاوت شدهاست؛ چرا که زنی «آن کاره» است و خراب است و … . این نوع نگاه به انسان چندشآور است و یادآور هستیشناسی لات های خیابان جمشید. «رمضون یخی»ها و «هاشم فنر»ها هم تمام افتخارشان این بود که اگر در طول سال عربده میکشند و میخورند و میسوزانند و بد مستی میکنند و اگر دیگران را هتک حرمت میکنند، در عوض آنقدر مرد هستند که با آغاز ماه محرم دهانشان را آب بکشند و قمهزنی کنند. چندشآور است به این خاطر که پوپولیستی است و بر اساس همین ویژگی خدماتی دو سویه میان نهاد قدرت و الوات لومپن شکل میگیرد و قشر زحمتکش «شعبان بی مخ»ها معتمد و تاج بخش میشوند.
چند روایت معتبر درباره زندگی؛ این داستان به نسبت دیگر داستانهای مجموعه موفقتر است. شخصیت داستان که به نظر معلول است تا پایان در نوعی ابهام میماند و این مساله داستان را زیباتر کرده است. از طرفی نگاهی انسان مدارانه بر داستان حاکم است.
مستور اگرچه تکنیک نوشتن داستان کوتاه را خوب بلد است اما در جهان داستانی او نبود یک عنصر اساسی به شکلی آزار دهنده احساس میشود. عنصری که شخصیتهای یک ژانر ادبی مدرن را از آدمهای حکایتها و افسانههای سنتی متمایز میکند و آن «تفکر انتقادی» است.
در جهان داستانی مستور همه چیز پیدا میشود الّا این مولفهی اصلی. جدال شخصیتهای کوتهبین و دوزخهراس با دنیای پیرامون و سنت و عرف اجتماعیشان بسیار مضحک است. گاهی که هوشمند میشوند، نسبت به معلولها اعتراضهای ابلهانه دارند و پیام های اخلاقی صادر میکنند. «هستی» برای آنها همین است که باید باشد و همه چیز سر جای خودش است. معدود کاستیهای هستی که نمی توان انکارش کرد، نتیجه ی نگاه و تفکر خودمان است. هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست. کافی است که نیندیشید و خوشبخت بود.
عرفان زدگی شریعت محور
انسان در جهان داستانی مستور اگرچه شریعت محور است اما هر از گاهی به نوعی عرفان زدگی ملال انگیز هم راهمنا میزند! این عرفان نه از نوع سنت عرفانی ایرانی_ اسلامی است که در سطح هنری خود دیوان کبیر و یا غزلیات حافظ بیافریند و یا حلاج وار به سیم آخر بزند و سر دار را ببوسد و نه از نوع عرفان بودایی سهراب سپهری است که اگر چه به هزار جور دوخت و دوز موذیانه در خدمت هژمونی نهاد قدرت قرارش میدهند اما همواره توانایی گریز از این حقارت تحمیلی را دارد، بلکه عرفان مستور در آثار مستور، شکاف فکری و اندیشگی بورژواهای ارزش مدار را پر میکند. عرفانی بی دردسر و مسئولیتگریز، عرفانی که حتی توان ایجاد اصطکاک یک جدال نعمتی_ حیدری را هم ندارد. عرفانی شریعت پسند! اینجاست که آثار مصطفی مستور متونی به شدت بسته و ایدئولوژیک میشوند و او خود صدای رسا و نمایندهی بی پروای این نوع ادبیات.
در رمان روی ماه خداوند را ببوس، مهرداد، شخصیتی که از امریکا برگشته است و دکتر محسن پارسا هر دو آدمهایی سیاهبخت و شایسته دلسوزیاند. هر دو دین و دنیا را باختهاند. حتی زن امریکایی مهرداد هم موجودی مفلوک است که ذلیلانه آخرین روزهای عمرش را سپری میکند. مصادیق هر کدام از این شخصیتها در جامعه ما «غیر خودی» محسوب میشوند. آنان انسانهایی گمراهاند چرا که نظرگاه دیگری دارند و تعریفشان از زندگی و انسان با تعاریف ایدهئال رسمی همخوانی ندارد. شواهد قضاوتهایی که تا کنون درباره ی آثار مستور داشتهایم در جای جای رمان «روی ماه خداوند را ببوس» وجود دارد. این شواهد آنقدر هست که میتوان از هر صفحهای از این کتاب شاهد مثال آورد. به راستی که شخصیت های مطلوب و «خودی» این رمان اکثرا سرخوشاند و غمهای کوچکی دارند. آرامش و یقینشان نتیجه ی زایش روح و درد تفکر نیست. آنان به شدت از فکر کردن میهراسند. وقتی راوی داستان درباره ی محسن پارسا حرف میزند گویی برای یک ملحد بی دین و دنیا دل میسوزاند. وقتی راوی داستان به صورت مقطعی دچار «شک» میشود با جملات کوبندهی نامزدش به خود میآید و متنبه میشود. به راستی انسانهای مستور این همه جزم اندیشی و خشک مغزی را از کجا به دست آوردهاند؟ اینکه دکتر پارساها نتوانند با فیزیک و ریاضیات و فلسفه همه چیز را اندازه بگیرند و به بن بست فکری و روحی بخورند رویداد عجیبی نیست. این که مهرداد در دنیای سرمایهداری امریکایی استحاله شود و دردی مثل خوره روحش را آرام آرام در انزوا بخورد حادثهای شگفت نیست. آنچه شگفت است و دردناک و در عین حال آزار دهنده، همان یقین ناشی از جهل مشتی انسان از خود بیگانه و مطمئن و از خود راضی است که مستور چهرهای صیقل یافته از انان به نمایش میگذارد. شگفتی آنجاست که چگونه انسانهایی وجود دارند که در برابر هستی بی کران به حیرت فرو نمیروند و به آرامش میرسند! مگر نه آنکه ژانر رمان حماسهی سرگشتگی سوژه شناسا و خود بنیاد معاصر است؟ اگر بتوان ایمان و اطمینان شخصیتهای مستوری را هم پذیرفت و آن را ناشی از زاویه نشینی فکری و اندیشگی آنان دانست، نمیتوان انکار کرد که مستور دو مقوله ی دین و ایمان را با مطلوبهای ایدئولوژی دینی اشتباه میگیرد. اگر چه شباهتهای زیادی بین آثار داستانی مستور وجود دارد اما «استخوان های خوک و دستهای جذامی» را من بهترین اثر مستور میدانم. ای کاش مستور این شیوه نوشتن و این نگاه ملایمتر را در داستانهایش ادامه دهد.
چگونگی داستانهای مستور
پیشتر گفتم که مستور تکنیکهای داستان کوتاه را خوب میشناسد اگرچه گاهی موضوعات شاعرانه_ فیلسوفانهای را به داستانهای کوتاه تحمیل میکند که فراتر از ظرفیت این ژانر شکننده است. بیشتر داستانهای مستور دارای درونمایههای مشترکی هستند. حتی نام شخصیتهایی مانند «ملول» و «نوذر» در چند داستان متفاوت آورده میشود. جهان داستانی مستور جهان یکدست و همانندی است. کاراکترهای آثار او دغدغهها و خواستهای مشخصی دارند. شبیه هم هستند.
به نظر میرسد که مستور پیش از آغاز نگارش هر رمان و داستان، دفتر یا دفاتری از کلمات قصار و گزیدهگوییها و جملات ادبی_ فلسفی و حتی فرمولهای علوم تجربی را جمعآوری میکند تا در زمان مقتضی از آنها بهره گیرد. این کار به خودی خود هیچ ایرادی ندارد. آنچه مهم است شیوه به کار گیری این عبارتهای کارت پستالی است. به نظر من مستور در به کارگیری یاداشتهایش عجله به خرج میدهد. این شتاب بی دلیل در جای جای رمان «روی ماه خداوند را ببوس» خود را نشان میدهد. گاهی لحن یادداشتهایی که با فونتهای متفاوت، کجخط و یا داخل گیومه نوشته شدهاند هیچ شباهتی به لحن کلی روایت ندارد. دیالوگهای بی مقدمه و پیشینه هم که نتیجه همین یاداشت برداریهاست گاهی توی ذوق مخاطب میزند. مستور تسلطاش بر زبان انگلیسی را خیلی جاها بی جهت به رخ مخاطب میکشد. بعضی از جملات انگلیسی به ویژه آنهایی که ترجمه نشدهاند، میتوانست اصلا وجود نداشته باشد. اگر به آغاز فصل چهارم روی ماه خداوند… دقت کنیم میبینیم که نویسنده چطور متن را شلوغ کرده است. واژگان و جملات فلسفی باعث یک راهبندان خسته کننده شدهاند.
یک اثر هنری چیزی فراتر از واژگان و جملهها است. زیبایی واژگان و جملهها میتواند یک کتاب را عمیق جلوه دهد و یا مخاطب عام را تسلیم خود کند اما همیشه و در همه جا این اثر گذاری را ندارد. مستور خیلی چیزها را فدای زیبا ساختن متن میکند. در همین رمان تهران در بیشتر بخشها بارانی است. گویی که اتفاقات در لندن رخ میدهد! هر جا که نویسنده میخواهد موقعیت را برجسته سازد هوا بارانی میشود و عجیب آنکه همیشه رادیو و تلویزیون و … خبرهایی را پخش میکنند که باب میل راوی است. همیشه تقارن میان گفتار و نوشتار رسانهها با موقعیتهای شخصیتها وجود دارد. در این رمان کوتاه شاید بیش از ده بار این تقارنها و تباینها رخ میدهد و شگفتتر از همه بازی با جناس «یاهو» است که به محض اعلام خبری از رادیو و به کار گیری این واژه چشم راوی به یاهویی میافتد که روی گل گیر کامیونی نوشته شده است (که هنوز هم از لابه لای گل های پاشیده شده روی آنها خوانده می شد_ ص ۲۷). تراکم برداشتهای حکیمانه از هر پدیدهای در سراسر رمان هم خسته کننده است و هم بی دلیل. تقابل yahoo و یاهو و نزاع سنت و مدرنیته و … !
راوی این رمان که میکوشد خود را بی طرف جلوه دهد، در پایان فصل نهم به شکلی ناشیانه دست خود را رو میکند. آنجا که «… بوی خوش یاسمنهای سفید توی ماشین میپیچد.»
رمان روی ماه خداوند را ببوس اثری نیست که انسان را به چالش بکشد. در میان آثار مستور تنها «استخوان خوک و دست های جذامی» را میپسندم. اگر چه آن اثر هم با دیگر آثار مستور وجوه اشتراک فراوان دارد. اما اثری است هنریتر. فاقد قهرمانهای بی یال و دم است. ساختاری متکثر دارد و کمتر بر واژه و عبارت متکی است. در این رمان صداهای متفاوتی به گوش می رسد. در دیگر آثار مستور فقط یک صدا شنیده میشود آن هم صدای انسان «خودی» و مورد اعتماد است و خارج از خطوط قرمز همه گمراهاند. مستور باید صداهای دیگر را هم بشنود و دغدغههای هستی شناختی انسانهای اندیشمند را در دایرهی عقل ابزاری و عقل معاش نگنجاند و انسان های گریزان از تفکر را در هاله ای از شهود و راز نپیچاند.
شاید این پرسش مطرح شود که اگر من آثار ادبی مصطفی مستور را در این سطح میبینم چرا وقتم را صرف نوشتن این مطلب کردهام.
۱٫ هر پدیده ای که پدیدار میشود شایسته نقد است مگر پدیده ای که در حالتی متعالی و آرمانی باشد که …
۲٫ حتی آثار عامه پسند هم آن قدر بی ارزش نیستند که نتوان نقدشان کرد. آثاری که شمارگانشان بسیار بیشتر از آثار مستور است (این یعنی که تیراژ بالا دلیل و مدرکی خدشهناپذیر برای ضعیف نبودن یک اثر هنری نیست و چاپ متعدد آثار مستور هم …)
۳٫ مستور در مصاحبههایش خود را پیشتر از مخاطبان آثارش میداند. او در آثار ادبی و مصاحبههایش به نوعی مدعی دارا بودن «یک نگاه ویژه» به هستی است. داعیه آن دارد که آثارش عمق فلسفی دارند و خود هم نگاهی کلان و هستیشناسانه دارد و گر نه بسیارند کسانی که صدای نارسای ادبیات رسمی_ ایدئولوژیک هستند و ما به صدای رسای این نوع ادبیات پرداختیم.
*سطری از «چند روایت معتبر درباره ی مرگ»
منابع
۱٫ حسین بشیریه. مارکسیسم ساختارگرا:لویی آلتوسر. اطلاعات سیاسی اقتصادی.جلد ۸ . ۱۳۷۳
۲٫ راجر وبستر. پیش درآمدی بر مطالعهی نظریهی ادبی. الهه دهنوی. روزنگار.۱۳۸۲
۳٫ مصطفی مستور ، استخوان خوک و دست های جذامی، تهران، چشمه، ۱۳۸۵
۴٫ مصطفی مستور ، چند روایت معتبر، تهران، چشمه، ۱۳۸۲
۵٫ مصطفی مستور ، روی ماه خداوند را ببوس، تهران، مرکز، ۱۳۸۶
Popularity: 5% [?]
عباس سلیمی آنگیل
فرستادن نامه به این نویسنده | همهی نوشتههای عباس سلیمی آنگیل

مستور نویسندهای در خدمت قدرت…
نقد باید منصفانه باشد. دیدگاه مستور مشخص است و نباید او را در قالبهای خودتان جای دهید.
هر نویسنده ای مجاز است چه بگوید. مهم این است که چگونه می گوید. البته آدمی که از خوانندگانش جلو بزند! دچار غرور کاذب است.
آنگیل نام منطقهای در کجور نیست؟ فکر کنم هست.
مصطفی مستور از آن دسته نویسندگانی است که بیشتر از حقش مشهور شده است. البته چرا نباشد؟! یادم میآید بعد از چاپ رمان روی ماه خداوند را ببوس، در یکی از سریالهای تلویزیون این کتاب را تبلیغ میکردند. و…
چطوری عباس؟ اه… مریم هم که نظر داده! به یاد دانشکده ی ادبیات…!
حداقل حسن آثار مستور این است که ذهنی نمینویسد. آثار به اصطلاح سیال ذهن را میگویم که این سالها مد شده است بدون اینکه از مبانی آن اطلاعی حاصل شده باشد.
آفرین! خوب چهره این نویسندهی نقابدار رو آشکار کردی. مستور ایدئولوگی است که در لفافه مینویسد
زمانی دلم می خواست مصطفی مستور را با صادق هدایت مقایسه کنم. احساس می کردم که هر کدام به شگلی از زندگی سگی ما بیزارند. اما هرچه پیش تر رفتم به تفاوت این بیشتر پی بردم. درد هدایت دردی واقعی بود اما مستور دردش کاذب است. انسانی که در حصار بستهی سنت ها به یقین میرسد که درد ندارد. این روزها میتوان پیشبینی کنم که داستانهای آینده ی مستور به چه شکل باشد.
زنگانه (افرا) از علیآباد کتول
آقا مستور کیه؟
سال ها بود منتظر بودم یکی نقدی بی تعارف بر آثار مستور بنویسد. نقدنویسان روزنامهای برای همه تند مینویسند و به او که میرسند محافظه کار می شوند! گویی این مرد قدرتی پشت پرده دارد.