نشریه علوم انسانی آگاهانه

« آسانسور »

بدست دکترثمانه باقرزاده • ۱۵ خرداد ۱۳۸۸ • دسته: آثار ادبی

دکتر ثمانه باقرزاده

از آثار برگزیده هیأت داوران شعر و داستان
برنده لوح تقدیر نخستین جشنواره فرهنگی هنری ایرانیان مقیم امارات عری متحده – اسفند۸۷
http://emirates.icro.ir/?c=newsShow&NewsId=563292&t=4

آسانسورکه در طبقه ی بیست و پنجم می ایستد تقریباً همه غُر می زنند . من طبقه ی سی و چهارم سوار شده ام . تا اینجا بدون استثنا هرطبقه توقّف داشته ایم . بجز طبقه ی سی و یک که چهار نفر خارج شدند ، توی بقیه ی طبقات دست کم ده پانزده نفری جلوی در آسانسور بودند که می خواستند پایین بروند .

این آسانسور از آنها یی نیست که نگهبان داشته باشد ، هر کس شانس بیاورد زودتر سوار می شود . گاهی وقتها شده حتّی بیست و پنج دقیقه طول کشیده تا پایین برسیم . البته من تقریباً خوش شانس ام ، چون برج چهل طبقه است و ما طبقه ی سی و چهارم هستیم . ساختمان هشت تا آسانسور دارد که فقط دوازده شب به بعد خالی می شوند . از آنجایی که این مِلک اول مسکونی بوده و بعد تغییر کاربری داده وتجاری شده ،فکری برای اضافه ظرفیتش نکرده ا ند .

اوایل که اینجا شروع به کار کرده بودم برایم جذابیت داشت . نه اینکه توی آفیس کار خاصی نداشتم ، فقط باید منتظر می ماندم تا اگر کسی بخواهد جایی برود ، ببرمش . حد اقل تو این نیم ساعت رفت و برگشتِ تویِ آسانسور، هم ماجراهای جالبی می دیدم، هم با آدم های زیادی آشنا می شدم ؛ ولی یک ماهی که گذ شت دیگر ماجراها تکراری شدند ، آدمها را هم کم و بیش می شناختم .

همه جور آدمی توی برج پیدا می شود ؛ مثلِ خود شهر. یادم می آید یک بارکه نشستم شمردم ، چهل و پنج تا ملیت مختلف رو توی همان یک ماهِ اوّلی که اینجا آمدم دیده بودم . الآن نزدیک به یک سال میگذرد و حتماً تا حالا تعدادشان به هفتادودوتا رسیده است . البته بیشتر جمعیت این برج که تویِ بالایِ شهرِ دبـــــی است ، ایرانی و اروپایی اند . حتی آمریکاییها هم از آن ور دنیا پا شده اند و آمده اند اینجا . قیافه هاشـــــــان از دور داد می زند : همه قد بلند و هیکلی اند .

حتی من هم که آ دم قد بلندی تعریف می شوم و قدم یک و هشتاد و دو سانت است ، خیلی وقتها از خیلی از زنهاشان کوتاه تَرَم . لباسهای ساده ای می پوشند ، بیشترشان بِلوندند و یک ته آرایشی می کنند.

اوایل فکر می کردم آرایش نمی کنند ولی بعدها « زنم واسم توضیح داد که آ رایش مدِ روز طوریه که آرایشت نشون نده و تو ذوق نزنه ! » . راستش من زیاد خاله زنک نیستم و از این چیزها سر در نمی آورم ، ازبین همه ی این لوازم نقاشی هم فقط یک چیزرا می شناسم ،آنهم پن کیک است ،که تازه؛ تا مد تها به آن پکینگ پودر می گفتم . بماند که زنم نظر دیگری دارد و میگوید « تو خودتو به اون راه می زنی، چون برا ت صرفه نداره، خیلی آگا هیتو نسبت به این مسایل رونمی کنی ! » . البته او تاحالا اینها را بهم نگفته است ولی من از نگاهش اینها را می فهمم .

اروپایی ها که البته بیشتر شان انگلیسی اند رااز روی لهجه شان می شود شناخت . صدای زنانه شان همه شبیهِ هم است و همه انگارتو دماغی و نازک حرف می زنند . موهاشان کمتر روشن است و بیشتر شان همان مو های زرد و طلایی را باز هم رنگ می کنند که روشنتر بشود . بعضی ها شان هم مثل اروپای شرقی ها اکثرا رنگ موهاشون قهوه ای یا مشکی است.

ایرانی ها هم که قیا فه ها شان داد می زند،طرز لباس پوشیدنشان بیشتر به اروپا یی ها می زند تا آسیایی ها . فقط نمی دانم چرا اونجوری آ رایش می کنند. از وقتی بچه بودم همیشه از زنهایی که چشمهاشان را خیلی سیاه می کردند می ترسیدم.

خیلی خوشحالم که زنم هیچو قت اونجوری آرایش نمی کند . فقط یک بار یادم می آید که برای عروسیِ پسر خاله ام رفته بود آرایشگا ه، یارو هم برایش آ رایش مثلا خلیجی کرده بود ؛ همه ی دور چشمهاش سیا ه بود .دلم نیا مد که بهش بگویم وحشتناک شده، نه اینکه از بعد ازدواجمان اولین باری بود که می رفت

آرایشگاه خیلی ذوق داشت ،ولی راستش همه اش تا چشمم می رفت به سمت صورتش وحشت می کردم و خیس عرق می شدم.

***********

با صدای ” آخ “بلند خانمی که پشت سرم وایستاده توجه همه جلب می شود ،به سختی رویم را بر می گردانم که بدانم چه اتفاقی افتاده است ، جایی برای چرخیدن ندارم فقط می توانم گردنم را بچرخانم :این کنجکاوی لعنتی هم همیشه بلای جانم بوده است .

خانم ایرانی یکریز آخ و وآخ می کند و با انگلیسیِ دست و پا شکسته ای به مرد هندی ای که ظاهرا موقع وارد شدن به آسانسور پایش را لگد کرده می فهماند که غلط کرده و گُه اضافی خورده و در ادامه خطاب به دوستش که همراهش است – البته طوری که همه توی آسانسوربشنوند – میگوید که از این هندی ها بدش می آید، یعنی متنفر است ودوستش هم که لهجه ی غلیظ تهرانی دارد تایید می کند که « این مغز فندقی ها رو نمی دونم خدا واسه چی آ فریده. »

آقایی که کت و شلوار مشکی به تن دارد از آن ور آسانسور وارد بحث آنها می شود و اضافه میکند که «حالا خیلی هم خوشگل و باهوشن ، تند و تند هم بچه می آرن و نژادشونو تکثیر می کنن . » و البته طی این افاضات کلی هم تف نثار اطرافیانش میکند.

به طبقه ی بیست و سوم رسیده ایم . بحث بالا گرفته و اسباب خنده ی دوستان فراهم شده است. دختر سفید بلند قدی که خیلی هم لوند است از آن ور آسانسور میگوید :« همه چیشون یه طرف خانوم ،این بوی گندشون یه طرف ؛ نمی دونم چی می خورن که این بو یِ گندو میدن ؟! ». ودر ادامه تو ضیح می دهد که در طبقه ی همکف ساختما نشان دو تا خوانواده یِ هندی زندگی می کنند و هر روز از سر کـــــــــارکه بر می گردد بوی تند و غلیظ ادویه ی غذا شان تمام فضای ساختمان را پر کرده که حال آ دم رابهم می زند.

نگاه دزدانه ای به مرد هندی می اندازم . لبخند تحویلم می دهد – مثل همه ی هندی های دنیا- و چشمهای معصوم و خندانش را به من می دوزد .

شاید فکرمی کند من هم هندی ام ،آخر چشمهایم مثلِ چشمهای هنــــــــــــدی ها گرداست و فرم صورتم طوریست که خصوصا وقتی موهایم ر ا تازه کوتاه می کنم اگر به خاطر قد بلندم نباشد می توانم خودمرا جای آنها جا بزنم.

لبخند کمرنگی تحویلش میدهم و از ترس اینکه من هم هندی قلمداد بشوم سریع جهت نگاهم را عوض می کنم .بالاخره به طبقه ی همکف می رسیم .در حالیکه به سمت ماشین که توی پارکینگ خاکی جلوی ساختمان پارک شده می روم ، زن هندی ای که کت ودامن مشکی مرتبی به تن دارد و مدام ساعتش را نگاه میکند ،توجهم را به خودش جلب می کند : خال قرمزی از آنهایی که زنهای هندی بعد ازدواج بین ابرو هاشان می کارند دارد.

ماشین را که سر و ته می کنم از توی آ ینه ی جلویی مرد ایرانی مشکی پوش توی آسانسور را می بینم که به سمت زن می رود با او دست میدهد ، پیشانیش را می بوسد و شانه به شانه ی هم دور میشوند.

دبی
Jul 2008

Popularity: 82% [?]

دیدگاه خود را بیان کنید.