نشریه علوم انسانی آگاهانه

گفتگویی با « سید علی مرتضوی فومنی » نویسنده نمایشنامه « دلتنگیهایِ یک سیاهِ فردِ اعلاء »

بدست مهمان • ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ • دسته: هنر

گفتگویی با « سید علی مرتضوی فومنی » نویسنده نمایشنامه « دلتنگیهایِ یک سیاهِ فردِ اعلاء »

به بهانه یِ اجرایِ این نمایش در چهاردهمین جشنواره بین المللی تئآتر آیینی سنّتی ( تهران / ۸ تا ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ )

« کسری منادی »

« دلتنگیهایِ یک سیاهِ فردِ اعلاء » ، نامِ نمایشی است که در بخشِ مرورِ چهاردهمین جشنواره بین المللی نمایش هایِ آیینی سنّتی تهران حضور داشت .  این نمایش که کاری است از گروه تئاتر زندگی ( اصفهان ) به کارگردانی « لیلا پرویزی » ، ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ در سالن قشقایی مجموعه نئاتر شهر تهران به روی صحنه رفت . این گفتگو حاصلِ حضورِ صمیمانه یِ نویسنده این نمایشنامه ، در پذیرش دعوتِ بنده بعنوانِ یک تماشاگرِ عادی ( نه منتقد و نه مخاطبِ خاص و نه هیچ چیزِ دیگری از این دست ) برایِ یک گپِ دوستانه است .

 

پیش از هر چیز تقدیر و شادباشِ کوچکِ مرا برایِ حضورِ این کار در جشنواره پذیرا باشید و در آغاز از چگونگیِ حضور این نمایش در جشنواره چهاردهم بگویید .

راستش من چیزِ زیادی از روندِ حضورِ این کار در جشنواره  نمی دانم . یعنی تا روزِ دومِ جشنواره حتّی نمی دانستم نمایشنامه ای از  من در این جشنواره اجرا می شود .

 

یعنی شما تماسی با گروهِ اجرایی نداشتید ؟!

ببینید من اصلاً نمی دانستم چنین گروهی این نمایشنامه را اجرا کرده اند . بنده روزِ دوم جشنواره ، به عادتِ همیشگیِ پرسه زدن و طوافِ  بی اَرج و قُربِ تئاتر شهر ، راهی به آنجا کج کرده بودم که با هیاهویِ اجرایِ آثار بخش میدانیِ جشنواره در فضایِ بازِ تئاتر شهر روبه رو شدم و . . . شب که به خانه برگشتم ، خانواده ام نامم را در بخشِ صحنه ایِ جدولِ اجرایِ نمایش هایِ جشنواره نشانم دادند و متوجّهِ قصّه شدم !

 

امّا یکی از مدارکِ موردِ نیاز برایِ هرگونه استفاده ای از یک نمایشنامه ( برایِ اجرایِ عموم یا شرکت در جشنواره و . . . ) مجوّزِ کتبیِ نویسنده است ؟!

من هم یک چیزهایی شنیده ام ( با خنده ) . البته فردایِ آن روز که به دبیرخانه جشنواره مراجعه کردم متوجّه شدم دوستان برایِ تماس با بنده ، نهایتِ تلاششان را کرده اند و چون در آن دوره زمانی من خارج از کشور بودم ، از هیچ طریقی نتوانسته اند پیدایم کنند و . . .

 

امّا در مصاحبه ای که نشریه یِ روزانه یِ جشنواره ( سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ ) با خانم  پرویزی ( کارگردان ) داشته اند ، ایشان ( کارگردان ) گفته : « بعد از خواندنِ متنِ اصلی ،  با توافق و همکاری نویسنده یک سوم متن را حذف و یک سوم را به کار اضافه کردم و از این رو بارِ دیگر  به صورتِ مشترک این متن را با تأکید بر بداهه سازی در سیاه بازی نوشتیم » !

بنده که عرض کردم . تا پیش از روزِ اجرایِ نمایش در سالن قشقایی من حتّی یکبار هم ایشان را ندیده بودم چه برسد به اینکه « با توافق و همکاریِ » همدیگر حذف و اضافه کرده باشیم و چه می دانم کار را به صورتِ « مشترک » نوشته باشیم و خلاصه اینهمه اتفّاق بینِمان افتاده باشد و خودمان بی خبر . نمی دانم کارگردان چرا چنین چیزی گفته ( هرچند برایم جالب است و حتماً در این باره از ایشان خواهم پرسید ) ؛ امّا چیزی شبیهِ این خبر را ( که یک سوم از متن حذف کرده اند و یک سوم اضافه ) خودشان همان روزِ اجرا که برایِ اولین بار می دیدمِشان به بنده گفتند هرچند با دیدنِ نمایش ، من بیشتر متوجّه آن یک سومِ حذفی شدم و جز یکی دو ترانه و چند کلامِ بداهه چیزی از یک سومِ اضافه شده به متن ندیدم .

 

بگذریم و برسیم به خود نمایشنامه . این نمایشنامه چگونه شکل گرفت ؟

ایده یِ اولیه یِ بخشی از این کار ( در حدِ تبعید شدنِ سیاه به بیابان به دلیلِ خواستگاری از دخترِ حاکم و آشنایی اش با یک غولِ چراغِ جادو ) از یکی از دوستانِ هنرمندِ بازیگر ، « مجید پُتکی  » بود و این تلنگری شد برای نوشتنِ طرحی با همکاریِ « ثمانه باقرزاده » که این طرح کمی بعد به نمایشنامه ای تبدیل شد با نام « من یه سیام » . این نمایشنامه را با همین نام برایِ سیزدهمین جشنواره تئاتر آیینی سنّتی فرستادم و پس از پذیرفته شدنِ متن در مرحله ِ بازخوانی بنا بود دوستِ دیگری ( صادق مزاری جلالی ) آن را کارگردانی کند که نشد و از قرار ، چندی بعد ، آقایِ « علیرضا نادری » کارگردانیِ آن را بعنوانِ پروژه یِ پایان نامه کارشناسیِ ارشد به خانمِ پرویزی پیشنهاد می دهد و از همین جاست که این نمایش با نامِ « دلتنگی هایِ یک سیاهِ فردِ اعلاء » و با امتیازاتی که احتمالاً کسب کرده ، بنا به بند ۲ بخشِ مرور فراخوان به جشنواره چهاردهم راه می یابد .

 

« سیاهِ » نمایشنامه یِ شما انگار آنقدرها هم « سیاه » نیست . یعنی با تعاریفِ کلاسیکی که از شخصیّتِ « سیاه » و کارِ  « سیاه بازی » داریم خیلی همخوانی ندارد . چرا ؟

من نمی دانم منظورِ شما از « تعاریفِ کلاسیک » چیست . « سیاه » به نظر من آدمِ تعریفِ کلاسیک و غیرِ کلاسیک و از اینجور حرفها نیست . یعنی در این یک مورد ، خوشبختانه ، قضیه اینقدرها پیچیده نیست که من و شما بیاییم یک بحثِ فلسفی و روانشناختی راه بیندازیم در موردِ « سیاه ِ» بدبخت و جنسِ دکّانِ کسادِ منتقدها را جور کنیم . سیاه  شخصیّتی است که ویژگی هایِ مشخص و قابلِ درکی دارد . سیاه یک « انسان » است و از جنسِ « زندگی » . انسان ، نه به معنایِ عامِ هزار و یک جور جانوری که ممکن است از سپیده یِ صبح تا بوقِ سگ دور و برِ خودمان یا حتّی تویِ آینه ببینیم ؛ نه . سیاه ، انسان است با تعریفِ « انسانیِ » یک انسان .

 

خُب این « تعریفِ انسانیِ یک انسان » چیست ؟

« عشقِ به زندگی » همین و تمام . سیاه عاشقِ زندگی است چون زندگی را عمیقاً درک می کند پس به همه یِ مفاهیمِ زندگی بخش عشق می ورزد و با هرآنچه مرگزای می بیند در نبرد است . به همین سادگی .

 

امّا خیلی شخصیّت هایِ دیگر با این مشخصاتی که شما گفتید وجود دارند ؛ وجه تمایزِ « سیاه » بعنوانِ کارکترِ شناخته شده یِ یکی از انواع نمایش هایِ سنّتی ایرانی با هزاران « قهرمانِ » دیگر که در دنیایِ درام سراغ داریم چیست ؟

وجه تمایزش شکلی است و نه ماهوی . در واقع روشِ « سیاه » در رسیدنِ به هدف که همان آگاهی بخشی است متفاوت است با همه یِ قهرمانانِ مشابهی که آرمانهایِ مشابهی با او دارند . سیاه سپاه ندارد ؛ اسلحه ندارد ؛ حوصله یِ وعظ و خطابه هم ندارد ؛ امّا این قدرت را دارد که جهانی را به ریشخند بگیرد .

 

با همه یِ این اوصاف انگار این سیاه با «سیاه» هایی که گفته اند و شنیده ایم و دیده ایم تفاوت دارد .

صد در صد . اصلاً چرا نباید تفاوت داشته باشد . تعریفِ « سیاه » را که به نامِ لفّاظ هایِ همه چیزدانِ بیرونِ گود نشین سند نزده اند . «سیاه» ، گوشه یِ بیداری از طنّازی هایِ حافظه یِ تاریخیِ تبدارِ تبارِ من است و هر جور که دلم بخواهد به ضیافتِ درام دعوتش می کنم .

 

دلتنگی

ببینید آقای فومنی ، شما وقتی از شخصیّتِ سیاه استفاده می کنید فرض بر این است که نسبتِ به نشانه شناسیِ این کارکتر آگاهی دارید و می خواهید از طریقِ همین نشانه ها به اهدافِ متن برسید ؛ پس نمی توانید « هر جور که دلتان خواست » به او نگاه کنید و نگاهتان را رویِ کاغذ بیاورید . دستِ کم باید به برخی مؤلفه هایِ تعریف شده وفادار بمانید .

« مؤلفه هایِ تعریف شده » ؛ « باید » ؛ « نباید » ؛ . . . این واژه ها بیشتر به دردِ آقایانِ « عریضه نویس هایِ تئاتر » می خورد . شما می توانید در یک به اصطلاح « نقد » تا دلتان می خواهد از این آفات استفاده کنید و من هم یکجا از همه شان در پاک کردنِ شیشه یِ آشپزخانه بهره خواهم بُرد . در اینکه کارکترِ سیاه ، اقتضائاتِ نشانه شناختیِ خودش را دارد شکّی نیست و نیز در اینکه برایِ استفاده از یک عنصر باید نشانه هایش را شناخت و به کار بست . حرف بر سرِ چگونگیِ انجامِ اینکار است . تمامِ حرفِ من این است که در دنیایِ عصیانِ قلمِ زخمیِ تو بر سفاهتِ کاغذ ، هیپکس نمی تواند مجبورت کند برایِ آب خوردن از فلان چشمه یِ شفابخش همانطوری زانو بزنی که پیش از تو زده اند و همانقدر سر فرود بیاوری که پیش از تو آورده اند .

 

بنابراین شما با علمِ کامل به شخصیّتِ سیاه و نظامِ نشانه شناختی اش ، صرفاً با نگاهی ساختارشکنانه ، روشِ کارِتان را متفاوت از الگوهایِ شناخته شده نوشتنِ قصّه یِ یک « سیاه بازی » برگزیده اید .

علمِ کامل مالِ علماست . ساختارشکنی هم از آن حرفهایِ گنده تر از دهَنِ منِ نابَلَدِ بی نام و نشان است . برایِ پِی افکندنِ ساختاری دیگر ، باید ساختارِ موجود را عمیقاً بشناسی و مهمتر از آن « دیگرانی » باشند که بشناسندَت و سری تویِ سرها باشی و کسی باشی برایِ خودت . من ، سیاه و سیاه بازی و اساساً هنرِ نمایش را در حدّ یک تماشاگرِ عام می فهمم و از همین درکِ عوامانه هم استفاده کردم برای نوشتن یک سیاه بازی ، آنطور که دلم می خواست . همین .

 

امّا با این تلقیِ ساده انگار و بی قید ممکن است چیزی که از تنور بیرون می آید دیگر اسمش « سیاه بازی » نباشد .

خُب نباشد . فاجعه که اتفاق نیفتاده . نگاهِ بنده ساده انگار و بی قید است ؟ خُب دیگران سختش را بنویسند و پُر قید و بند . اسمِ اینی که من نوشته ام سیاه بازی نیست ؟ خُب اسمِ دیگری رویش بگذارید !

 

مثلاً اسمش را چی می توانیم بگذاریم ؟!

مثلاً ، مثلاً . . . مثلاً اسمشو بِذار عَم قِزی ، دورِ کُلاش قرمزی !! ( قاه قاه می خندد )

 

شما قبول دارید که یکی از ویژگی هایِ شخصیّتِ « سیاه » ، ایرانی بودنِ اوست ؟

بله .

 

امّا در نمایشنامه یِ شما واژه هایِ بیگانه یِ زیادی به کار رفته ؛ واژه هایی مثل « توتالیتریسم » ، « جک » ؛ « رُز » ، « میلیتاریسم » ،  « تایتانیک » و برخی اسامی مانند « زاپاتا » ، « راسپوتین » و . . .

خُب این چه ربطی به ایرانی بودن یا نبودنِ شخصیّتِ سیاه دارد ؟! یعنی شما بعنوانِ یک تماشاگر به محضِ شنیدنِ نامِ زاپاتا در این نمایشنامه ، سیاه را یک مکزیکی دیدید که کنارِ یک کاکتوسِ پیر نشسته بود و مُدام داشت فلفلِ قرمز می خورد ؟!

 

به هر صورت هرکدام از این کلمات بارِ فرهنگیِ خودشان را دارند و کلیّتِ اثر را از فضایِ یک نمایشِ ایرانی و مشخصاً سیاه بازی دور می کنند .

پس سیاه بازی نمایشی است که نباید در آن هیچ اسمی از یک موجود یا مفهومِ غیرایرانی برده شود ! با این تعریفی که شما می دهید بگذارید خیالِتان را راحت کنم ، اینی که من نوشته ام آنی که شما می خواهید نیست . سیاهی که من می شناسم کسی است از جنسِ همین مردمِ همین امروز و الآنِ ما . اگر برایِ مردمِ کوچه و بازار کلمه یِ « تایتانیک » نامفهوم است پس برای سیاه هم هست امّا اگر مردم می دانند تایتانیک نامِ یک فیلمِ عاشقانه یِ آن وَرِ آبی است ، چرا سیاه نباید بداند ؟ چون باید ایرانی باشد ؟! مگر من و شما ایرانی نیستیم ؟! اتفاقاً سیاهِ من سیاهِ همین حرفها است . سیاهِ پرتاب شده ای است به امروزِ ما . دیگرِ شخصیّت ها هم کمابیش همینطورند . وزیرِ اعظمِ دربار ، یک عشقِ فیلمِ و عیّاشِ تمام عیار است که در فیلمِ تایتانیک نقشِ رقیبِ « جَک » را بازی می کرده و در اثرِ ناکامی در رسیدنِ به « رُز » ( در فیلم ) ، به خودش لقبِ « جک السلطنه » داده است یا جایِ دیگری اشاره می شود که نامِ اصلیش « راسپوتین » است و قبلاً در دربارِ تِزار چشم چرانی می کرده ؛ مجنون ( همان مجنونِ لیلی ) در پایان نمایش خودش را « زاپاتا » معرّفی می کند ؛ شهبانو ( ملکه یِ دربار ) رفته از بیرون « تخمه آفتابگردانِ داغ » خریده ؛ شاهدخت گلبهار ، دانشجویِ ترم دوم جامعه شناسی است و . . .  البته باید این را هم بگویم که اصلاً این نمایشنامه به شکلِ دیگری نوشته شده بود . در وِرسیونِ اولی که من نوشته ام اصلاً سیاهی در کار نیست ؛ ما آدمِ آس و پاس و  آواره ای را داریم به نامِ « غلومی » که تویِ گیشه یِ یک سینماتئاتر نشسته و کارش اعلامِ برنامه است  و از طرفِ دیگر یک گروهِ سیاه باز را می بینیم که قرار است تویِ همان سالن برنامه اجرا کنند ؛ اتفّاقی هم که می افتد این است که شبِ اجرا ، « سیاهِ » گروه نمی آید و آنها با اکراه « غلومی » را به جایِ « سیاه » رویِ صحنه می فرستند و حضورِ او سمت و سویِ کار را تغییر می دهد . اصلاً اساسِ حرفِ من این بود که اگر « غلومی ها » بخواهند « سیاه » بشوند ، چطور سیاهی خواهند شد ؛ چه خواهند کرد و چه خواهند گفت .

 

امّا چیزی که به اجرا در آمد صرفاً قصّه یِ یک « سیاه » بود .

خُب این را بگذارید به حسابِ دوری و بی اطّلاعیِ من از تمرین و اجرایِ این کار که نتوانستم دیدگاهم را با گروه در میان بگذارم . امّا اینکه کارگردان این نگاه را داشته دلیلِ روشنی دارد ؛ خانم پرویزی دنبالِ یک متنِ سیاه بازی بوده برای کارگردانی و ارائه یِ آن بعنوانِ پروژه یِ پایان نامه اش و این نمایشنامه را یک سیاه بازی دیده که اتفاقاً هنجارگریزی هایی هم دارد امّا من پیش از آنکه دغدغه یِ نوشتنِ یک سیاه بازی را داشته باشم ، انگیزه ام بازتعریفِ « غلومی » بود در لباسِ «سیاه» . من سیاه را عاریه گرفته بودم برایِ نشان دادنِ احوالاتِ غلومی ها ، پاپتی ها ، خاکسترنشین ها و در یک کلام  فرودستانِ رِند : « دلقک ها » .

 

به نظر می رسد « مجنون » در این نمایش شخصیّتِ پخته ای ندارد . او که همان مجنونِ افسانه ای است و قرنها پیش عاشقِ دلسوخته یِ لیلی بوده ، اینجا سِماجتِ تاریخی اش در عشق به لیلی را انکار می کند و با دیدنِ سیاهِ تبعیدی در بیابان ، از عشقِ به عدالت و آزادی و عشقِ عمومی ( عشقِ به مردم ) حرف می زند ، بی آنکه ما بدانیم ریشه یِ این تغییرِ دیدِ او چیست ؟

ریشه ای ندارد . اصلاً همین بی ریشه بودنِ این ادعایِ پوک است که ما را در پایانِ کا بر می گرداند سرِ جایِ اولِ مان . قضیه یِ باز شدنِ پایِ مجنون به این متن از این قرار است که چند سالِ پیش در بساطِ یک کتابفروشِ کنارِ خیابان ، کتابچه ای زیراکسی و پاره پوره به چشمم خورد با عنوانِ « عشقِ عمومی » . آن را خریدم و خواندم و شاخ درآوردم ! کتابچه ای بود حِزبی و مربوط می شد به یکی از آن جریاناتِ  چپگرای دایناسورنژاد فُسیلپور . نویسنده یا نویسندگان این کتابچه سعی داشتند مخاطب ( سمپاتِ بینوا ) را متقاعد کنند که عشق از نظرِ دیالکتیکی (! ) ساختاری سلسله مراتبی دارد و عشق دو انسان به یکدیگر ( زن و مرد ) بعنوانِ یکی از تمایلاتِ بورژوازی (!) از قدر و مرتبه ای بسیار نازل نسبت به عشقِ یک انسان به جامعه ( عشقِ عمومی ) برخوردار است .  پس عشقِ واقعی ، عشقِ به مردم است و مبارزان در راهِ مبارزه باید به متعالی ترین صورتِ عشق بیاندیشند و در گسستنِ پیوندهای عاطفی که با یکدیگر برقرار کرده اند تردید نکنند !! . . .

توی این نمایشنامه هم مجنون که قبلاً نمادِ پایمردی در عشق بوده ، شاید صرفاً تحتِ تأثیرِ خواندنِ چنین مزخرفاتی عشقش را به عشق عمومی تبدیل کرده است . به هر حال انگیزه ، تصویر کردنِ چنین وخامتی بود در کار و بارِ عشق امّا اینکه شخصیّت پخته از کار در نیامده ، خُب بی تردید بر می گردد به خامدستیِ من .

 

ریشخندِ روشنفکران و روشنفکری در تقابلِ با دلقک ها ، که در صحنه یِ پایانی و توسطِ سیاه صورت می گیرد چه برابرنهادی در طولِ اثر دارد و چرا کل کار به این نگاه ختم می شود ؟

اصلی ترین زمینه یِ برابرنهادیِ آن در اثر بر می گردد به حضور مجنون در بیابان و همان شعارها و دری وری هایی بی اساسی که در موردِ عشقِ عمومی و . . . می گوید امّا چرایی بروزِ خام وآنیِ این نگاه بیشتر بر می گردد به بدبینیِ درونیِ منِ نویسنده نسبتِ به روشنفکرِ ایرانی از همه یِ انواعِ سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و هنری اش که عمیقاً معتقدم جریانِ روشنفکری در ایران ذاتاً مردم کُش است تا مردم کِش . روشنفکرِ جماعت باوجودِ همه یِ وام هایی که قرنهاست از بانکِ مردم گرفته  هرگز در پرداختِ اقساطش مسؤلانه رفتار نکرده است . او  مردم را هرگز نه شناخته و نه دوست داشته است و در توجیهِ فاصله اش از بدنه یِ جامعه ، مردم را به نادانی و نافهمی متهم کرده است . عبارتی از این دست که مردم فیلمش را نمی فهمند ؛ جامعه کِششِ درکِ شعرش را ندارد ؛ سطحِ پروازِ او بالاتر از عوام است و اصلاً همین کلماتِ بی بُن و ریشه ای مثلِ عوام ، مردمِ عادی و . . . چیزی جز کلیدواژه هایِ فرهنگِ خودشیفتگیِ این جماعتِ قدرت طلب نیست . یکی نیست به این مانکن هایِ دچارِ سوءتغذیه بگوید اگر در طولِ تاریخ با زبانِ مردم با مردم حرف نزده اید دلیلش این نیست که کسرِ شأنِتان بوده ؛ شما زبانِ مردم را بلد نیستید چون از جنسِ مردم نیستید و از جنسِ مردم نیستید چون دوستشان ندارید . بیشتر ترجیح می دهید این مردم یک شبه محو شوند و از آسمان چند میلیون « مردم » با تعریفی که شما دارید نازل شوند . حال آنکه یک « دلقک » بطورِ عام و مشخصاً « سیاه » همیشه با زبانِ مردم سخن گفته است . اشکش اشکِ مردم بوده و لبخندِش لبخندِ مردم . به مردم سرکوفت هم زده وریشخندشان کرده امّا با زبانِ مردم و در میانِ مردم و برایِ مردم ؛ پس مردم حالِشان از او بهم نخورده ؛ حرفش به دل نشسته و مؤثر بوده ؛ دلقک تویِ جامعه کارکرد داشته است و روشنفکرِ ناراضیِ بی خاصیّت چیزی نبوده است جز یک مُشت ژست و ادا و اصول ، یک انبان حرفِ مُفت و کج گردن و سربارِ سفره یِ مردم .

 

فکر می کنید این نمایش چقدر در انتقالِ چنین دیدگاهی مؤثر عمل کرده ؟

خیلی کم .

 

چرا؟

قسمتِ بیشترِ آن به متن و عدمِ یکپارچگی و انسجامِ درونیِ اثر بر می گرد و بخشی هم به اجرا .

 

تا چه حد و در چه مصادیقِ عمده ای نمایشنامه را دچار ضعف می دانید ؟

کار ، کارِ خامی است هرچند اگر یک بار فرصتِ بازنویسیِ فنّی پیش از اجرا می یافت ، مطمئناً کارِ متفاوتی از آب در می آمد . در موردِ مصادیقِ عمده یِ ناکارآمدی هم بیش از هر چیز « تعدّد موضوع » است که سلسله اعصابِ مرکزیِ کار را فلج کرده و نیز عدمِ تمرکز و پراکنده گویی ها در روایت و صد البته بی تجربه گیِ نویسنده در نوشتنِ نمایشِ تختِ حوضی که نخستین تجربه ام بود .

 

نظرتان در موردِ جشنواره یِ نمایش هایِ آیینی سنّتی چیست ؟

فکر می کنم برگزاریِ جشنواره یِ نمایش هایِ آیینی سنّتی بعنوانِ یک جشنواره یِ مادر در عرصه یِ نمایش ، از معدود فرصت هایی  است که شاید بتواند یخهایِ فاصله یِ بینِ مردم و هنرِتئاتر در ایران را آب کند و به بعضی از دوستانِ روشنفکرِ تئاتری پیشنهاد می کنم به جایِ قدم زدن رویِ ابرها و پَر و بال دادن به این توهّمِ بزرگ که جلوتر از جامعه در حرکتند ، از خواب بیدار شوند ، آبی به دست و صورتشان بزنند ، کفشِ آهنی بپوشند و بدوند دنبالِ مردم ؛ شاید بتوانند به مردم برسند .

 

و حرفِ آخر  ؟

حرفِ آخر سپاس است و سپاس است و سپاس ؛ از دست اندرکارانِ جشنواره یِ چهاردهم ؛ دوستانِ گروهِ تئاتر زندگی از اصفهان که این نمایش را به تهران آوردند ؛ آنهایی که به تماشایش نشستند و شما که به تئاتری ترین شکلِ ممکن ، تندی و تلخیِ کلامِ مرا در این گفتگو تحمل کردید .

 

من هم از شما سپاسگذارم که دعوتم را برای انجامِ این گفتگو پذیرفتید .

Popularity: 12% [?]

۴ دیدگاه »

  1. همیشه فکر می کردم تئاتری یعنی یه عده از ما بهتران با ظاهری متفاوت و رفتارهای عجیب غریب که تهِ تهِ تهِ هنر و هنرمند و اینها هستند . انگار شما یک چیزی تان می شود که مثل آنها حرف نمی زنید؟ یا آنهایی که من می بینم تئاتری نیستند یا شما ! . . . به هر حال من یکی که ترجیح می دهم یکی مثل خودم ، مثل پدرم که روزی ۱۵ ساعت توی سری دوزی آقای ف کار می کند ، یکی مثل خواهر بزرگم که خدمه بیمارستان م است و نمی داند شبها دخترش ( خواهرزاده ام ) با پانزده تا اسکناس سبز می رود و . . . خلاصه ترجیح می دهم اینها را روی صحنه ببینم و فکر می کنم شما تئاتری ترید از اون تودِل بروهایِ معطّر .
    بگین
    بنویسین
    رحم نکنید

  2. سلام به کسری منادی عزیز و سپاس برای انجام این گفتگو و همه گفتگوهای دیگری که هرگز به مذاقِ « پیشانی بلندها » خوش نیامده . . .
    داوودی ( یاد دانشکده به خیر )

  3. کسری سلام ! هامی هستم . هامی نوریها . تو کجا اینجا کجا ؟ . . . تو که هنوز کله ت داغه ! این یارو فومنی رو از کجا پیداش کردی ؟

  4. آقای حسن پارسایی هم نقدی بر این نمایش نوشته اند که در سایت ایران تاتر منتشر شده و همینطور خانم میتراافضلی که در مجله نمایشگران به چاپ رسیده است .

دیدگاه خود را بیان کنید.