<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>آگاهانه &#187; دکترثمانه باقرزاده</title>
	<atom:link href="http://www.agahane.com/?feed=rss2&#038;author=9" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.agahane.com</link>
	<description>نشریه علوم انسانی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 26 Jul 2010 08:52:18 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>شعری ازمجموعه یِ « شاهزاده یِ رویاهایِ خود باش، حتّی اگر کنیزکی بیش نیستی »</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=132</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=132#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 11:26:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکترثمانه باقرزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[شاهزاده ، رویا ، کنیزک ، ثمانه باقرزاده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=132</guid>
		<description><![CDATA[    « ثمانه باقرزاده »
 
دیروز
در آسمانه ی چشم تو
 پرنده های بیشماری لانه کرده بودند
آنگاه که می خندیدی

 
 
امشب
آنگاه که  پر غرور و زیبا
بکارت زخم خورده ات را
می گریستی  ؛
من دیدم
پرنده های بیشماری  را که از تو پرواز کردند
 
و
تنها ماه پیدا بود
 
 
 
فردا
در آشیا نه ی جسم تو
پرنده ای آشیا نه  خوا هد کرد  .  .  .
 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>    « ثمانه باقرزاده »</p>
<p align="right"> </p>
<p align="right">دیروز</p>
<p align="right">در آسمانه ی چشم تو</p>
<p align="right"> پرنده های بیشماری لانه کرده بودند</p>
<p align="right">آنگاه که می خندیدی</p>
<p align="right"><span id="more-132"></span></p>
<p align="right"> </p>
<p align="right"> </p>
<p align="right">امشب</p>
<p>آنگاه که  پر غرور و زیبا</p>
<p>بکارت زخم خورده ات را</p>
<p>می گریستی  ؛</p>
<p align="right">من دیدم</p>
<p align="right">پرنده های بیشماری  را که از تو پرواز کردند</p>
<p align="right"> </p>
<p align="right">و</p>
<p align="right">تنها ماه پیدا بود</p>
<p align="right"> </p>
<p align="right"> </p>
<p align="right"> </p>
<p align="right">فردا</p>
<p align="right">در آشیا نه ی جسم تو</p>
<p style="text-align: right;">پرنده ای آشیا نه  خوا هد کرد  .  .  .</p>
<p style="text-align: right;"> </p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=132&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=132</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کوهنورد</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=70</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=70#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 15:58:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکترثمانه باقرزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=70</guid>
		<description><![CDATA[یک داستان از &#8221; ثمانه باقرزاده &#8220;
من هر روز صبح به درون کوه هـای سپیـــد می روم و به این تکرار هر روزه عادت نکرده ام . درآغاز چیزی شبیه « تهوّع » در من برانگیخته می شد از این تکرار هر روزه : بوی گوسفند و پِهِنِ گاو می دادم . ولی اکنون دیگر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><strong>یک داستان از &#8221; ثمانه باقرزاده &#8220;</strong></p>
<p style="text-align: right;">من هر روز صبح به درون کوه هـای سپیـــد می روم و به این تکرار هر روزه عادت نکرده ام . درآغاز چیزی شبیه « تهوّع » در من برانگیخته می شد از این تکرار هر روزه : بوی گوسفند و پِهِنِ گاو می دادم . ولی اکنون دیگر نمی دانم کی و کجا محو می شوم .</p>
<p style="text-align: right;">چشم که باز می کنم چیزِ زبر و خیسی گونه ام را نوازش می کند . ترجیح می دهم همانطور درازکش بمیرم تا اینکه بدانم کدام موجود اهورایی در حال نوازش گونه ی من است . حوصله ی حرکت کردن ندارم . یعنی اهمیتی هم نمی دهم که حتی رویم را برگردانم .</p>
<p style="text-align: right;"><span id="more-70"></span></p>
<p style="text-align: right;">در خیالم مهمانی مجللی را می بینم که آدم های عجیب و غریبی به ضیافت دعوت شده اند . آدمهایی با دستهایی شبیه چنگال و چاقو . ا نگار که همیشه مسلّح اند برای مبارزه یِ خوردن . بجای کل مجموعه ی دهان و چشم و بینی ، دهانهای گشاد و بزرگی دارند . خوب که فکر می کنم قیافه های مضحکی داشته اند ولی در آن زمان به آن اندازه در نظر من طبیعی می نمودند که تعجّب هم نکردم . آرام پلک می زنم ، چون می دانم که در هر دقیقه لازم است چیزی  شاید حدود ِ ده  بار پلک بزنم تا بتوانم بواسطه ی پاک کردن اشک از پرده ی چشما نم خوب ببینم . با پلک ِ بعدی آدمها به من پشت کرده اند و ناگهان به سرعت به سمت میز ها می دوند ، این بار دیگر نمی توانم مقاومت کنم و جلوی ِ خنده ام را بگیرم ، همه فراک های ِ بلندی پوشیده ا ند که تا سرِ پاشان می رسد و البته که همه هم، هم اندازه اند. نمی دانم چرا همه سبز پوشیده اند ، سبزِ پسته ای  ! با یک د گمه ی بزرگ نقره ای رنگ رویِ  آ ن ، درست پشتِ سوراخ ِ دفع موالشان  . البته اینها عجیب نیست  .چیزعجیب این است که برای خوردن غذا به نا گاه همه شان خم می شوند و این جاست که قهقهه خند ه ی ِ من به اوج می رسد .</p>
<p style="text-align: right;">چه اشتباه مضحکی ، چه خطای دیدِ احمقا نه ای .این آ دمهای عجیب که من از همان اول آنها را چاقو ـ چنگالی نامیده ام یک لوله بیشتر نیستند. یک لوله با دو سوراخ بزرگ در دو انتهای بدنشان  ،که یکی ورودی ست و دیگری خروجی . آ دمها یِ چاقو ـ چنگالی  . آ دمها یِ چاقو ـ چنگالی .</p>
<p style="text-align: right;">به چشم هایم فشار می آورم تا حتّی برای کمتر از صدم ثا نیه هم بسته نشوند . بد جوری به سرنوشت این موجودات سبز پوش علاقمند شده ام . بی هیچ گفتگویی ، حتی بی هیچ توجهی به هم در حال خوردن هستند . دوست دارم ببینم با این لوله های دراز ، پس مانده های غذا شان را چه می کنند ؟</p>
<p style="text-align: right;"> </p>
<p style="text-align: right;">هم فشار پلک اجازه نمی دهد هم لایه ضخیمی از اشک جلوی مردمک هایم را گرفته ، به ناچار پلک می زنم . پلک زدنم انگار سالها به طول می انجامد . حسی به من می گوید وقتی چشمهایم را باز کنم آنها رفته اند .</p>
<p style="text-align: right;">حس من دروغ گفته بود . آنها نرفته بودند ، چون تل بزرگی از مدفوع برجای گذاسته بودند ولی از خودشان اثری نبود . حالا توی این وضعیت درازکش که هیچ سوژه ی جالبی هم برای فکر کردن ندارم مانده ام بدون آدم های چاقو &#8211; چنگالی چه بکنم ؟</p>
<p style="text-align: right;">چه اهمیتی دارند آن موجودات سبزپوش با آن لوله های دراز ، وقتی که حتی نمی دانم آیا ذره ای سلول خاکستری در وجودشان یافت می شود یا نه . نمی دانم چرا به یکباره این همه سرنوشت آنها برای من مهم شد . شاید تنهایی ؛ شاید تنهایی و شاید هم آ ن چیز زبر و خیس که روی گونه ی من حرکت می کرد و مرا به یاد خوردن و خورده شدن می ا نداخت با عث شد که آن موجودات سبزپوش در من راه پیدا کنند . رویم را بر می گردانم به امید آنکه آنها را در دیگرسو بیابم امّا اثری از آنها نیست . افکارم را آزاد می گذارم تا به هرجایی که دلشان می خواهد بروند ؛ به سراغ هر چیزی تا شاید آنها را فراموش کنم .</p>
<p style="text-align: right;">دورانی در سرم احساس می کنم که اجازه نمی دهد حتّی برای لحظه ای بر روی موضوع خاصّی تمرکز کنم . تکه های ابر ، برگ درختان ، نوک کوه ها ، برفها ، آبی آسمان ، شاخه های خشک و بلند  و حتّی مگس ها ، همه و همه چنان به سرعت می چرخند که جرأت نمی کنم چشمهایم را باز نگه دارم و این بار با قدرت هرچه تمام تر چشمهایم را به هم می فشارم .</p>
<p style="text-align: right;">نمی دانم چرا این سرگیجه ی لعنتی تمامی ندارد . حالا علاوه بر سرگیجه ، همهمه های شلوغ و بلندی هم به آن اضافه می شود . صداهایی شبیه شیپورهای کوچکی که کسی به زور در آن بِدمد ؛ ولی نه ، انگار این صداها دارند باهم نجوا می کنند . و نیز صدای تیز کردن آهن به گوش می رسد . دیگر نمی توانم بر کنجکاوی درونم غلبه کنم . با وجود سرگیجه ی فراوان چشمهایم را به یکباره باز می کنم و می بینم آن موجودات سبزپوش احمق دارند مرا حرکت می دهند . پس آنها واقعاً نرفته بودند . آنها در تمام طول این مدّت که من درازکش و زخمی آنجا ا فتاده بودم همراه من بودند ، ولی نمی دانم مرا کجا می برند  .  .  .</p>
<p style="text-align: right;">وای نه این چاقو چنگالی های ا بله نمی دانند گوشت یک کوهنوردِ زخمی یخ زده که هیچ توانی ندارد اصلاً ارزش خوردن ندارد ؛ حتّی ذرّه ای آهن یا پروتئین هم در آن یافت نمی شود !</p>
<p style="text-align: right;">سعی می کنم بر اعصابم مسلّط باشم تا بتوانم راه حلّی بیابم . تمام نیرویم را جمع می کنم و با تمام قوا فریاد می کشم : نــه !</p>
<p style="text-align: right;">حتّی صدایی که فکر می کردم خیلی بلند است و می تواند در آن فضای کوهستانی انعکاس چندین برابر نیز داشته باشد ، توجّه آنها را از تیز کردن چاقوها شان باز نمی دارد . شاید صدای من هم به گوش آنها مثل وِزوِز یک مگس باشد .</p>
<p style="text-align: right;">تقلّا می کنم . فریاد می کشم . همه ی توانم را جمع می کنم و به یکباره فریاد می کشم : نــــه ! . . .</p>
<p style="text-align: right;">ولی دیگر دیر شده است ؛ آخرین تصویری که از لای پلک هایِ نیمه بازم می توانم ببینم یک سوراخ بزرگ بی انتهاست . . .</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=70&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=70</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>« آسانسور »</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=18</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=18#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 20:10:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکترثمانه باقرزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[آثار ادبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=137</guid>
		<description><![CDATA[دکتر ثمانه باقرزاده
از آثار برگزیده هیأت داوران شعر و داستان
برنده لوح تقدیر نخستین جشنواره فرهنگی هنری ایرانیان مقیم امارات عری متحده &#8211; اسفند۸۷
http://emirates.icro.ir/?c=newsShow&#38;NewsId=563292&#38;t=4
آسانسورکه در طبقه ی بیست و پنجم می ایستد تقریباً همه غُر می زنند . من طبقه ی سی و چهارم سوار شده ام . تا اینجا بدون استثنا هرطبقه توقّف داشته ایم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دکتر ثمانه باقرزاده</p>
<p>از آثار برگزیده هیأت داوران شعر و داستان<br />
برنده لوح تقدیر نخستین جشنواره فرهنگی هنری ایرانیان مقیم امارات عری متحده &#8211; اسفند۸۷<br />
http://emirates.icro.ir/?c=newsShow&amp;NewsId=563292&amp;t=4</p>
<p>آسانسورکه در طبقه ی بیست و پنجم می ایستد تقریباً همه غُر می زنند . من طبقه ی سی و چهارم سوار شده ام . تا اینجا بدون استثنا هرطبقه توقّف داشته ایم . بجز طبقه ی سی و یک که چهار نفر خارج شدند ، توی بقیه ی طبقات دست کم ده پانزده نفری جلوی در آسانسور بودند که می خواستند پایین بروند .</p>
<p><span id="more-18"></span></p>
<p>این آسانسور از آنها یی نیست که نگهبان داشته باشد ، هر کس شانس بیاورد زودتر سوار می شود . گاهی وقتها شده حتّی بیست و پنج دقیقه طول کشیده تا پایین برسیم . البته من تقریباً خوش شانس ام ، چون برج چهل طبقه است و ما طبقه ی سی و چهارم هستیم . ساختمان هشت تا آسانسور دارد که فقط دوازده شب به بعد خالی می شوند . از آنجایی که این مِلک اول مسکونی بوده و بعد تغییر کاربری داده وتجاری شده ،فکری برای اضافه ظرفیتش نکرده ا ند .</p>
<p>اوایل که اینجا شروع به کار کرده بودم برایم جذابیت داشت . نه اینکه توی آفیس کار خاصی نداشتم ، فقط باید منتظر می ماندم تا اگر کسی بخواهد جایی برود ، ببرمش . حد اقل تو این نیم ساعت رفت و برگشتِ تویِ آسانسور، هم ماجراهای جالبی می دیدم، هم با آدم های زیادی آشنا می شدم ؛ ولی یک ماهی که گذ شت دیگر ماجراها تکراری شدند ، آدمها را هم کم و بیش می شناختم .</p>
<p>همه جور آدمی توی برج پیدا می شود ؛ مثلِ خود شهر. یادم می آید یک بارکه نشستم شمردم ، چهل و پنج تا ملیت مختلف رو توی همان یک ماهِ اوّلی که اینجا آمدم دیده بودم . الآن نزدیک به یک سال میگذرد و حتماً تا حالا تعدادشان به هفتادودوتا رسیده است . البته بیشتر جمعیت این برج که تویِ بالایِ شهرِ دبـــــی است ، ایرانی و اروپایی اند . حتی آمریکاییها هم از آن ور دنیا پا شده اند و آمده اند اینجا . قیافه هاشـــــــان از دور داد می زند : همه قد بلند و هیکلی اند .</p>
<p>حتی من هم که آ دم قد بلندی تعریف می شوم و قدم  یک و هشتاد و دو سانت است ، خیلی وقتها از خیلی از زنهاشان کوتاه تَرَم . لباسهای ساده ای می پوشند ، بیشترشان بِلوندند و یک ته آرایشی می کنند.</p>
<p>اوایل فکر می کردم آرایش نمی کنند ولی بعدها « زنم واسم توضیح داد که آ رایش مدِ روز طوریه که آرایشت نشون نده و تو ذوق نزنه ! » . راستش من زیاد خاله زنک نیستم و از این چیزها سر در نمی آورم ، ازبین همه ی این لوازم نقاشی هم فقط یک چیزرا می شناسم ،آنهم پن کیک است ،که تازه؛ تا مد تها به آن پکینگ پودر می گفتم . بماند که زنم نظر دیگری دارد و میگوید « تو خودتو  به اون راه می زنی، چون  برا ت صرفه نداره، خیلی آگا هیتو نسبت به این مسایل رونمی کنی ! » . البته او تاحالا اینها را بهم نگفته است ولی من از نگاهش اینها را می فهمم .</p>
<p>اروپایی ها که البته بیشتر شان انگلیسی اند رااز روی  لهجه شان می شود شناخت . صدای زنانه شان همه شبیهِ هم است و همه انگارتو دماغی و نازک حرف می زنند . موهاشان کمتر روشن است و بیشتر شان همان مو های زرد و طلایی را باز هم رنگ می کنند که روشنتر بشود . بعضی ها شان  هم مثل اروپای شرقی ها اکثرا رنگ موهاشون قهوه ای یا مشکی است.</p>
<p>ایرانی ها هم که قیا فه ها شان داد می زند،طرز لباس پوشیدنشان بیشتر به اروپا یی ها می زند تا آسیایی ها . فقط نمی دانم چرا اونجوری آ رایش می کنند. از وقتی بچه بودم همیشه از زنهایی که چشمهاشان را خیلی سیاه می کردند می ترسیدم.</p>
<p>خیلی خوشحالم که زنم هیچو قت اونجوری آرایش نمی کند . فقط یک بار یادم می آید که برای عروسیِ پسر خاله ام رفته بود آرایشگا ه، یارو هم برایش آ رایش مثلا خلیجی کرده بود ؛ همه ی دور چشمهاش سیا ه بود .دلم نیا مد که بهش بگویم وحشتناک شده، نه اینکه از بعد ازدواجمان اولین باری بود که می رفت</p>
<p>آرایشگاه خیلی ذوق داشت  ،ولی راستش همه اش تا چشمم می رفت به سمت صورتش وحشت می کردم و خیس عرق می شدم.</p>
<p>***********</p>
<p>با صدای &#8221; آخ &#8220;بلند خانمی که پشت سرم وایستاده توجه همه جلب می شود ،به سختی رویم را بر می گردانم که بدانم چه اتفاقی افتاده است ، جایی برای چرخیدن ندارم فقط می توانم گردنم را بچرخانم :این کنجکاوی لعنتی هم همیشه بلای جانم بوده است .</p>
<p>خانم ایرانی یکریز آخ و وآخ می کند و با انگلیسیِ دست و پا شکسته ای به مرد هندی ای که ظاهرا موقع وارد شدن به آسانسور پایش را لگد کرده می فهماند که غلط کرده و گُه اضافی خورده و در ادامه خطاب به دوستش که همراهش است &#8211; البته طوری که همه توی آسانسوربشنوند &#8211; میگوید که از این هندی ها بدش می آید، یعنی متنفر است ودوستش هم که لهجه ی غلیظ تهرانی دارد تایید می کند که  « این مغز فندقی ها رو نمی دونم خدا واسه چی آ فریده. »</p>
<p>آقایی که کت و شلوار مشکی به تن دارد از آن ور آسانسور وارد بحث آنها می شود و اضافه میکند که   «حالا خیلی  هم خوشگل و باهوشن ، تند و تند هم بچه می آرن و نژادشونو تکثیر می کنن . » و البته طی این افاضات کلی هم تف نثار اطرافیانش میکند.</p>
<p>به طبقه ی بیست و سوم رسیده ایم . بحث بالا گرفته و اسباب خنده ی دوستان فراهم شده است. دختر سفید بلند قدی که خیلی هم لوند است از آن ور آسانسور میگوید :« همه چیشون یه طرف خانوم ،این بوی گندشون یه طرف ؛ نمی دونم چی می خورن که این بو یِ گندو میدن ؟! ». ودر ادامه تو ضیح می دهد که در طبقه ی همکف ساختما نشان دو تا خوانواده یِ  هندی زندگی می کنند و هر روز از سر کـــــــــارکه بر می گردد بوی تند و غلیظ ادویه ی غذا شان تمام فضای ساختمان را پر کرده که حال آ دم رابهم می زند.</p>
<p>نگاه دزدانه ای به مرد هندی می اندازم . لبخند تحویلم می دهد &#8211; مثل همه ی هندی های دنیا- و چشمهای معصوم و خندانش را به من می دوزد .</p>
<p>شاید فکرمی کند من هم هندی ام ،آخر چشمهایم مثلِ چشمهای هنــــــــــــدی ها گرداست و فرم صورتم طوریست که خصوصا وقتی موهایم ر ا تازه کوتاه می کنم اگر به خاطر قد بلندم نباشد می توانم خودمرا جای آنها جا بزنم.</p>
<p>لبخند کمرنگی تحویلش میدهم و از ترس اینکه من هم هندی قلمداد بشوم سریع جهت نگاهم را عوض می کنم .بالاخره به طبقه ی همکف می رسیم .در حالیکه به سمت ماشین که توی پارکینگ خاکی جلوی ساختمان پارک شده می روم ، زن هندی ای که کت ودامن مشکی مرتبی به تن دارد و مدام ساعتش را نگاه میکند ،توجهم را به خودش جلب می کند :  خال قرمزی از آنهایی که زنهای هندی بعد ازدواج بین ابرو هاشان می کارند دارد.</p>
<p>ماشین را که سر و ته می کنم از توی آ ینه ی جلویی مرد ایرانی مشکی پوش توی آسانسور را می بینم که به سمت زن می رود با او دست میدهد ، پیشانیش  را می بوسد و شانه به شانه ی هم دور میشوند.</p>
<p>دبی<br />
Jul 2008</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=18&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=18</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
