<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>آگاهانه</title>
	<atom:link href="http://www.agahane.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.agahane.com</link>
	<description>نشریه علوم انسانی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 26 Jul 2010 08:52:18 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>شناسنامه تیر ماه ۸۹</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=807</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=807#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 19:58:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.</dc:creator>
				<category><![CDATA[روی جلد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=807</guid>
		<description><![CDATA[<a href=http://www.agahane.com/?p=807><img src=http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/894-150x150.gif class=imgtfe hspace=5 align=left width=100  border=0></a>شناسنامه تیر ماه ۸۹

&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-
دکتر مهدی پیروز نیا &#124;&#124; سید سینا ساداتی شاد
وحید ارژنگی &#124;&#124; مهدی علاقبند
مهران غلامپور &#124;&#124; سارا یوسف پور
مهدی روزرخ &#124;&#124; سید علی مرتضوی فومنی ( مِه )
هیوا سعیدپور &#124;&#124; وحید سپهرراد
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شناسنامه تیر ماه ۸۹</p>
<p><img class="alignleft" style="padding: 0px; margin: 0px; border: 0px none initial;" title="تیر ماه 89" src="http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/894.gif" alt="تیر ماه 89" width="310" height="171" /></p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>دکتر مهدی پیروز نیا || سید سینا ساداتی شاد<br />
وحید ارژنگی || مهدی علاقبند<br />
مهران غلامپور || سارا یوسف پور<br />
مهدی روزرخ || سید علی مرتضوی فومنی ( مِه )<br />
هیوا سعیدپور || وحید سپهرراد</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=807&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=807</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتاری در جامعه شناسی جنگ و نهادهای نظامی</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=801</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=801#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 19:25:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر مهدی پیروزنیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=801</guid>
		<description><![CDATA[اگر علم جامعه شناس را توان او در بررسی و شناخت ساختهای نسبتا&#8221;  پایدار اجتماعی ، تشخیص و تفکیک نهادهای یک جامعه و بالاخره کارکردهای آشکار و پنهان آن ساختها و نهادها تعریف کنیم بی گمان مهمترین کار یک جامعه شناس بازشناسی ساختها و تغییرات نهادها  و کارکردها ،تحت شرایط مختلف و عوامل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر علم جامعه شناس را توان او در بررسی و شناخت ساختهای نسبتا&#8221;  پایدار اجتماعی ، تشخیص و تفکیک نهادهای یک جامعه و بالاخره کارکردهای آشکار و پنهان آن ساختها و نهادها تعریف کنیم بی گمان مهمترین کار یک جامعه شناس بازشناسی ساختها و تغییرات نهادها  و کارکردها ،تحت شرایط مختلف و عوامل  تاثیر گذار بر جامعه ، یا به عبارت دیگر در ک تغییرات ساختی ، کارکردی ونهادی تحت شرایط مختلف زمانی &#8211; مکانی و عوامل موثر بر آنها می باشد .<br />
همه ی جوامع در شرایط خاص و تحت تاثیر عوامل خاص دچار دگرگونی می شوند . در چنین شرایطی بسیاری از ساختها و نهادها ممکن است تغییرات کارکردی پیدا کرده ، بازسازی شوند یا اساسا&#8221;  از بین بروند وساختها و نهادهای جدیدی متولد شوند یا جایگزین گردند . از سوی دیگر روابط میان نهادهای جامعه نیز تحت تاثیر شرایط و عوامل خاص می تواند تغییر یافته یا اساسا&#8221; دگرگون گردد . همچنانکه این عوامل و شرایط می تواند نهادهایی را تضعیف یا تقویت کنند .<br />
جنگ یکی از این عوامل دگرگون ساز یا به عبارت صحیح تر مجموعه ای از عوامل موثر است که بیشتر ارکان جامعه را تحت تاثیر قرار داده آنها را تغییر می دهد ، بازسازی می کند ، نابود می کند و بالاخره ساختها و نهادهای جدیدی می سازد. جنگ می تواند انسانهای یک جامعه را به یکدیگر نزدیک کند یا آنها را از هم دور سازد ، می تواند سبب انسجام یک جامعه شود یا سبب انهدام آن شود و این البته از نظر مفاهیم و برداشتهای جامعه شناختی بسی متفاوت از نتیجه گیری ها و برداشتهای سیاسی است و حتی می تواند درست برعکس تحلیلهای سیاسی باشد . چه بسیار پیروزیهای سیاسی که تنها پوسته ای طرد و شکننده است بر جامعه ای از هم پاشیده و در حال فروپاشی و چه بسیار شکستها که جوامع شکست خورده را منسجم تر ، مصمم تر و آگاهتر می سازد . درمفهوم سیاسی جامعه ؛ ملت &#8211; دولت هرقدر پیوند دولت و مردم نزدیکتر باشد و مداخله ی مردم در بافت دولت بیشتر ،  مفهوم شکست یا پیروزی ، از نقطه نظرهای  سیاسی و جامعه شناختی نزدیکتربه یکدیگر خواهد بود .<br />
جامعه شناسی جنگ دقیقا&#8221; به تحلیلهای جامعه شناختی از تغییرات ساختها و نهادها یا واقعیتها و پدیده های جامعه شناسی در شرایط پیش از جنگ ، پس از جنگ ، در حال جنگ &#8211; در وضعیت جنگی &#8211; و حتی در وضعیت تهدید وتحت سایه ی جنگ توجه دارد . از سوی دیگر جنگ چه بوقوع بپیوندد و چه تنها بصورت تهدیدی بر اذهان جامعه سنگینی کند ساختها را تغییر شکل داده و نهادهایی را پدید می آورد که نیروهای نظامی و گرایش جامعه به نظامیگری یکی از آنهاست . نیروهای نظامی چه به صورت یک قشر یا طبقه در نظر گرفته شوند و چه به عنوان یک نهاد ، تولد خود را مدیون تهدیدات جنگ هستند . در جوامع دارای دولت یعنی از همان زمانی که دولتها پدید آمدند نیروهای نظامی نیز کارکردی متفاوت یافتند . پیش از این زمان ، جنگجویان قشری بودند که عمدتا&#8221;  برای تامین هدفِ «  جنگ برای بقا  » کارکرد داشتند ؛ شکار با هدف تامین غذا، دفاع در برابر حیوانات وحشی یا گروههای بدوی تر یا وحشی تر انسانی و در مجموع جنگیدن با هر آنچه بقا و زندگی انسانی را تهدید می کرد . اما با پدید آمدن دولتها این کارکرد به تامین هدف حفظ و بقای دولت یا حاکمیت و قدرت تغییر نمود و اولین هدف نظامیان حفظ قدرت حاکمه در جنگهای احتمالی داخلی یا تامین مطامع و دست اندازیهای دولتها برای تصاحب سرزمینهای دیگر و در درجه ی دوم حفظ جامعه در برابر تهدیدات خارجی و  جنگ های مرزی ، شد . به تدریج از دل این نیروها و بر اساس این کارکردها،شاخه های مختلف  نیروهای نظامی پدیدار شدند که هریک اهداف مجزایی را دنبال می کردند. با اینحال در صدر اهداف تمامی آنها حفظ حاکمیت موجود و قدرت جاری باقی ماند و این، ماهیتی همواره محافظه کار و شریک قدرت حاکمه به آنها بخشید . از دیدگاه روابط میان نهادی جنگ با ارزش بخشیدن و تمرکز قدرت در نهادهای نظامی بدلیل نیاز واقعی جامعه ( به هنگام دفاع دربرابر تهاجم ) ویا احساس نیاز به این نهادها از سوی جامعه ( به هنگام درگیر شدن جامعه در جنگ ، جنگی که از سوی نخبگان سیاسی ضروری معرفی می گردد ) سبب تغییر روابط تعاملی میان نهادهای نظامی با دیگر نهادها ی اجتماعی به رابطه ی سیناپسی و تحمیل آمرانه ی هدایت و کنترل از سوی نهادهای نظامی بر دیگر نهادها می گردد که در صورت عدم بازسازی و مقاومت  به موقع دیگر نهادها در برابر رابطه ی سیناپسی اینچنینی می تواند به تداوم چنین رابطه ای و تغییر در کارکردهای نهادهای اجتماعی به تنها یک کارکرد یعنی کارکرد در خدمت جنگ قرار گرفتن و انحراف  از اهداف و نیازهای واقعی جامعه و نهادهای آن گردد .<br />
جولیوس گولد و ویلیام ل . کولب در فرهنگ علوم اجتماعی پیرامون واژه ی جنگ چنین می نویسند : « A  &#8211;  سه تعریف متمایز جنگ از لحاظ علوم اجتماعی حائز اهمیتند :<br />
۱ &#8211; جنگ ممکن است دلالت داشته باشد بر وضعیتی به رسمیت شناخته شده از لحاظ اجتماعی که در آن مخاصماتی مسلحانه با دامنه ای گسترده ، کم و بیش مداوم بین دو یا چند کشور ، دولت یا حکومت جریان پیدا می کند .<br />
۲ &#8211; قانون داخلی کشور ممکن است مقرر بدارد که جنگ یک وضعیت مخاصمات مسلحانه است که بین دولت مزبورو دولتی دیگر یا بین دو دولت یا جناح های سیاسی دیگر جریان دارد ، و این وضعیت توسط دستگاهی که به موجب قوانین و قانون اساسی کشور دارای چنین اختیاری باشد به عنوان جنگ اعلام شده باشد .<br />
۳ &#8211; در حقوق بین الملل معاصر ، جنگ کشمکشی است مسلحانه بین دو یا چند کشور که هر کدام مدعی آن است که دارای حق حاکمیت ملی است . این کشورها در چارچوب این کشمکش در مقابل سایر کشورها از لحاظ حقوقی همتراز هستند .<br />
B. 1 &#8211; جنگ بیشتر دلالت دارد بر کشمکش مسلحانه بین کشورها ، گو اینکه در موارد ذیل نیز به کار می رود : الف ) به طور مجازی برای اطلاق به هر گونه ستیز ، مثلا&#8221;  جنگ الفاظ ، جنگ صنایع ، جنگ علم و دین ، جنگ بین زن ومرد ، جنگ با بیماریها . آن را به وجهی نه چندان  استعاری ، در این موارد نیز به کار می برند : ب  ) مخاصمات بین جناح های مختلف در داخل یک کشور &#8211; جنگ داخلی &#8211; پ ) خصومت مرگبار بین هر گونه نظام های کنش که سخت مشابه یکدیگر باشند ، مانند قبایل ابتدایی ، افراد یا حتی حیوانات ت ) مخاصمات بین المللی که پای نیروهای مسلحانه در آن به میان کشیده نشود ، مانند جنگ اقتصادی ، جنگ روانی ، جنگ مسلکی یا ایدئولوژیک و جنگ سرد .<br />
اما همچنانکه اشاره شد ، اصطلاح جنگ در مشخص ترین مفهوم خود اطلاق می شود به مخاصمه ای با دامنه ی گسترده که توسط نیروهای مسلح دولتهایی معین طی دوره ای مشخص جریان می یابد مانند جنگ کریمه ، جنگ روسیه و ژاپن . به این مفهوم ، جنگ یک رشته پیکار و نبرد کم و بیش مستمر بین طرفهای متنازع است . گو این که در پاره ای از موارد فواصل بالنسبه درازی از آتش بس یا ترک مخاصمه پیش می آ ید ، چنانکه در مورد جنگهای صدساله و جنگهای سی ساله پیش آمد ؛ یا اینکه در فهرست کشورهای درگیر جنگ و تقسیم مخاصمات بین عرصه های مختلف نبرد و جبهه های متفاوت تغییری حاصل می شود ، چنان که در جنگ جهانی اول و دوم چنین شد ؛ این عوامل باعث می شوند که بیان این مطلب که آیا کشمکش میان کشورهای درگیر را باید یک جنگ یا چند جنگ محسوب داشت ، دشوار گردد .<br />
۲ &#8211; دشواری تعیین دامنه ی مخاصمات که اطلاق عنوان جنگ را توجیه کند ، برخی نویسندگان را بر آن داشته است که این مفهوم را زیر عنوان کلی تر نزاع مرگبار بیاورند . ل.ف. ریچاردسون این قبیل نزاعها را بر حسب نمای پایه ی ۱۰ تعداد کشته شدگان طبقه بندی کرده است . این طبقات که ازکمیت ۰^۱۰ که در آن فقط یک نفر کشته می شود شروع شده و به کمیت ۷^۱۰ ختم می شود که د ر این صورت بیش از ده میلیون نفر کشته می شوند .چنان که در جنگ جهانی اول و دوم چنین شد .<br />
۳ &#8211; در این باره اختلاف نظر وجود دارد که آیا مشخصه ی اساسی جنگ واقعیت عینی مجادله ی خشونت بار است &#8211; که دراین حالت واژه ی جنگ را می توان به ستیزمیان قبایل ابتدایی ،  جانوران ، گلادیاتورها ، شورشیان و نیز بین دولتها و ملتها اطلاق کرد &#8211; یا این که مشخصه ی اصلی آن وضعیتی است از لحاظ اجتماعی به رسمیت شناخته شده ، که در آن این قبیل مجادله ها بر طبق الگوی پذیرفته شده ی رفتار و تکنولوژی ، عملا&#8221;  صورت می پذیرد یا احتمالا&#8221; صورت خواهد پذیرفت . جنگ در مفهوم اخیر خود پدیده ای است فرهنگی که فقط در بین گروههای انسانی به ظهور می رسد . بیان این تمایز به گروتیوس تعلق دارد که تعریف سیسرون از جنگ را به عنوان   « مجادله به ضرب و زور »   را مورد انتقاد قرار داد ، چون او معتقد بود که جنگ نه یک مجادله که یک وضعیت است. هابز نیز همین معنی را در نظر داشت که گفت :  «  طبیعتِ جنگ در رزمندگی بالفعل نیست ، بلکه در میل شناخته شده ای به مبادرت به آن است به نحوی که در همه حال هیچ تضمینی وجود ندارد که خلاف این امر بوده باشد . »<br />
C &#8211; دادگاههای ایالات متحد فرق گذاشته اند بین جنگ به مفهوم مادی &#8211; در مورد چیزی که آن را می توان وضعیت واقعی کشمکش مسلحانه بین کشورها نامید &#8211; و جنگ به مفهوم حقوقی که شایسته تر است آن را جنگی که قانون اعم از قانون بین المللی یا داخلی تعریف کرده است ، نام دهیم . مفهوم حقوقی جنگ بی نهایت بغرنج است &#8211; زیرا نظام های مختلف حقوقی ملاکهای متفاوتی را برای تعیین وضعیت جنگی به کار می بندند. وانگهی مفهومهای حقوقی و مادی جنگ اغلب در یکدیگر تداخل می یابند .<br />
۱ ) در قانون داخلی  یک کشور ، مخاصماتی که کشور مزبور در آنها درگیر است فاقد خصلت  «  جنگ حقوقی  » است مگر آنکه مقامات صلاحیت دار کشور مربوطه این موضوع را رسما&#8221;  اعلام کرده یا به رسمیت شناخته باشند . در ایالات متحده فقط کنگره حق دارد اعلام  جنگ کند اما رییس جمهور می تواند خصومت هایی را که از سوی یک گروه داخلی یا یک دولت دیگر آغاز شده باشد به رسمیت بشناسد. به لحاظ آنکه ملاکهایی که توسط مقامات سیاسی حکومتهای مختلف<br />
به کار بسته می شوند متفاوت اند، مخاصمه بین دو حکومت ممکن است از سوی یکی از آنها یک جنگ حقوقی تلقی شود اما توسط دولت دیگر طغیان شورش مداخله یا اقدام دفاعی به حساب آید . از لحاظ قانون داخلی کشورهایی که در جنگ مشارکت ندارند ، جنگ ممکن است وضعیت حقوقی متفاوتی داشته باشد . دادگاههای کشور معمولا&#8221; تابع نظر مقام های سیاسی حکومتهای خود هستند ، اما در صورتی که مقام های دولتی نظری ابراز نکرده باشند ، این دادگاهها ممکن است تعریف رایج در حقوق بین الملل را مبنا قرار دهند .<br />
۲ ) با این حال ، حقوق دانان بین المللی در این باره اختلاف نظر دارند که آیا ملاک تعیین وجود جنگ به مفهوم حقوقی عبارت است از رعایت تشریفات مورد لزوم در مبادرت و ادامه ی جنگ ،<br />
یا اینکه طرفهای درگیر جنگ در قبال کشورهای ثالث دارای برابری قضایی اند . حقوق بین الملل جدید بیشتر بر روی این فقره ی اخیر تاکید دارد . در صورتی که سازمان ملل یک کشور متنازع را متحاوز بشناسد و دیگری را مدافع ، کشورهای عضو سازمان ملل مکلف اند که با آنها رفتار متفاوتی را در پیش گیرند . در نتیجه کشورهای درگیر جنگ از لحاظ قضایی در مرتبه ای یکسان قرار ندارند و مخاصمات ، جنگ &#8211; به مفهومی که حقوقدانان بین المللی در قرن هیجدهم و نوزدهم<br />
این اصطلاح را بکار می بردند &#8211; محسوب نخواهد شد . حقوقدانان و صاحب نظران قرون وسطی وجه مشخصه ی ماهیت جنگ را نه تساوی حقوقی کشورهای درگیر جنگ بلکه منظم بودن مبادرت به جنگ و ادامه ی آن می شمردند . مثلا&#8221; گنتیلی جنگ را « مبارزه ی نیروهای مسلح کشور که به نحوی شایسته انجام پذیرد »   تعریف کرد . در نتیجه ، حقوقدانان مزبور اصطلاح جنگ را به مخاصماتی اطلاق می کردند که در آنها یکی از طرفین در جنگی عادلانه در گیر بود و طرف دیگر در جنگی ناعادلانه . گو اینکه این اشخاص در چنین موردی طرفدار اتخاذ رویه ای متفاوت از سوی کشورهای غیر متنازع در قبال کشورهای در حال جنگ بودند .<br />
معاهده ی کلاگ- برایند  و منشور سازمان ملل تقریبا&#8221; کلیه ی کشورها را مکلف می کند که از توسل به مخاصمه خودداری کنند مگر در دفاع از خود به صورت انفرادی یا جمعی به دعوت کشوری که جنگ در خاک آن روی می دهد ، یا با کسب اجازه از سازمان ملل متحد . با اینحال در صورتی که سازمان ملل به و ظایف خود عمل کند وضعیتی که در آن کشورهای درگیر جنگ از لحاظ حقوقی مساوی باشند ، به ندرت ممکن است وجود داشته باشد . آغازگر مخاصمه متجاوز شمرده می شود و دشمن وی مدافع یا کشوری که در عملیات بین المللی برقراری نظم و صلح شرکت دارد . در نتیجه می توان گفت که جنگ به مفهوم یک نبرد تن به تن که در آن طرفهای درگیر از لحاظ حقوقی مساوی باشند ، خلاف قانون شناخته می شود ، در حالی که بروز این حالت از جنگ به مفهوم مادی ناممکن نیست . به موجب قانون داخلی کشورهای معین ، یا حتی برطبق حقوق بین الملل در صورتی که دستگاههای سازمان ملل به وظایف خود عمل نکنند یا غمض عین جنگ بین دو کشور منفرد را ( که در آن طرف های درگیر جنگ به صورت دو موجودیت مساوی بر سر و کول هم می کوبند ) به مصلحت تشخیص دهد ، جنگ به مفهوم حقوقی آن نیز ممکن است روی دهد .<br />
D &#8211; دادگاههایی که از آنها درخواست می شود که معنی جنگ را در اسناد حقوقی ( مانند بیمه نامه ، قرارداد ، اوراق حمل و سایر مدارکی که کم و کیف تعهدات طرفین را در صورت وقوع جنگ مشخص می کنند ) تفسیر کنند مدلدل فلان سند را مبنای قضاوت قرار می دهند ، اما اصطلاح جنگ مندرج در این قبیل اسناد را به معنی جنگ به مفهوم مادی آن تعبیر می کنند که از لحاظ اجتماعی و بلکه لزوما&#8221;  از نظر قانونی کشمکشی است به رسمیت شناخته شده . بدین گونه مثلا&#8221; جنگ کره در دوره ی ۵۳-۱۹۵۰   ، اگر چه از لحاظ حقوق بین الملل یا حقوق داخلی بسیاری کشورها جنگ محسوب نمی شد ، اما از سوی دادگاهها جنگ تلقی شده است ، یعنی به مفهومی که در این قبیل اسناد مورد تصریح طرفین بوده است »<br />
آلن بیرو در کتاب فرهنگ علوم اجتماعی جنگ را چنین توصیف می کند : «  War  واژه ای است از ریشه ی آلمانی Werra  به معنای آزمون نیرو با استفاده از اسلحه بین ملتها &#8211; جنگ با خارجی &#8211; یا گروههای رقیب در داخل یک کشور &#8211; جنگ داخلی &#8211; . هدف از جنگ ، پیروزی بر رقیب برای ملزم ساختن او به انقیاد تام است . یک کشور یا به منظور به دست آوردن زمین و مایملک دشمن به جنگ دست می یازد ، یا برای به کرسی نشاندن ادعاهایش و یا برای دفاع از خود در برابر ادعاهای دیگران . در جریان تاریخ جنگ با توجه به سطح فنون ، قدرت اسلحه ، بزرگی کشورها یا گروههای در حال منازعه ، شمار افرادی که مستقیما&#8221; یا بطور غیرمستقیم در نبردها شرکت می کنند ، صور و اشکال گوناگونی یافته است . جنگ شناسی &#8211; جامعه شناسی جنگ &#8211; به معنای مطالعه ی عینی و جامعه شناختی پدیده های مربوط به جنگ با در نظر گرفتن عوامل و آثار اجتماعی ، اقتصادی ،سیاسی ، جمعیتی و اخلاقی آن است . انسانیت همواره نیاز به یافتن علتی برای جنگ &#8211; را &#8211; احساس کرده است و در این میان گاه سرنوشت ، گاه شخص و گاه ایدئولوژی خاصی را مسئول دانسته است . در طی قرون ، مولفینی بسیار، تبیینات گوناگونی در باره ی جنگ ارائه و جنگ را به صورتهایی چند مطمح نظر قرارداده اند ، از جمله :<br />
-	نیروی طبیعت یا قانون الهی : یا خدایان را الهام بخش آن دانسته اند &#8211; نظیر مارس در روم و ووتان در آلمان &#8211; و یا آنکه آن را همچون بلایی آسمانی ، یا مظهر امتحان خداوند تلقی کرده اند .<br />
-	نتیجه ای منبعث از هیجانات انسانها ، قدرت طلبی و غرور انسان : از این دیدگاه جنگ به عنوان بیماری روانی همه گیر و یا بیماری اجتماعی مورد توجه قرار گرفته است .<br />
-	شکلی از مبارزه برای بقا و گزینش طبیعی بهترین و مناسب ترین افراد &#8211; قوی ترین -<br />
-	نتیجه ی استبداد و جاه طلبی انسانها در مسند قدرت .<br />
-	نتیجه ی اجتناب ناپذیر روابط تولیدی و استثمار طبقه ای توسط طبقه ی دیگر .<br />
با این همه جنگ را دارای نقشی جبران کننده به هنگام رشد بسیار زیاد جمعیتی دانسته اند ، یا آنکه آن را وسیله ای در تز کیه ی انسانی تلقی کرده اند ، و یا  جنگ را همچون وسیله ای دانسته اند که با آن تهاجم جویی درون زاد انسانی بر روی دشمنهایی دور دست تخلیه می شود. گفته اند که جنگ در سطح جمعی مظهر یک نیاز و شور و هیجان است همانطور که عشق در سطح فردی چنین است .<br />
اغلب در جریان قرنها ، جنگ فرصتی برای برگزاری اعیاد مذهبی به دست داده است . فرصت برای جشنی که در آن افتخار و مرگ در راه هدفی مقدس  مورد تمجید قرار می گیرند . این افتخار اساسا&#8221;  نظامی است . .  .<br />
                                         *   *   *<br />
راه حلهای گوناگونی در جهت امحای جنگ و استقرار رژیمی که در آن صلح جهانی تمهید گردد &#8211; جریانهای صلح گرا &#8211; با توجه به دلایلی که برای بروز جنگ برشمرده اند و یا عللی که درپیدایی جنگ تعیین کننده قلمداد شده اند پیشنهاد شده است . امحای سلاح جنگی &#8211; خلع سلاح &#8211; برای از بین بردن جنگ کافی نیست . خلع سلاح ، در واقع همچون مسکّنی در حلّ این مسئله ی اساسی است ، « زیرا این انسان است که دست به کشتار می زند و نه اسلحه . سلاح در حقیقت ابزار ساده ی پرخاشجویی انسان است. چنان است که اکثرا&#8221;چاقورامتهم می سازند وقاتل را فراموش می کنند. »<br />
جنگ سنتی بتدریج بصورت جنگی تمام عیار در آمده است و امروزه ، هر یک از حریفان جنگ با حداکثر نیروهایش وارد میدان می شود ، این نیروها تنها نظامی نیستند ، بلکه ابعاد اقتصادی ، فنی و جمعیتی نیز دارند . بویژه بمب اتمی ، به جهت آنکه انسانیت را تهدید به تخریب همه چیز می کند ، خود نوعی ترس و اضطراب جمعی پدید می آورد که برحیات جوامع نفوذ کرده ، برنهادها و آداب و رسوم اثر می نهد . جنگ در شرایط کنونی همچون حربه ی نهایی دولتها به شمار می رود ، لکن با عدم تناسب بیش از پیش مشهود بین وسایل &#8211; بمباران هسته ای با عواقبی غیرقابل پیش بینی بر روی تمامی کره ی خاکی &#8211; و اهدافی که مورد نظرند -انتفاع از شکست حریف &#8211; جنگ چنان خرابیهای عظیمی را دامن می زند که در جریان عملیات و با مسایل جدیدی که پدید می آیند ، علت ِ نخستین بروز آن به فراموشی سپرده می شود . عواقب و آثار جنگ نیز به نوبه ی خود هیچ تناسبی با انگیزه ای که موجبات بروز آن را فراهم ساخته ، ندارند  .<br />
تناقص دنیای جدید در تضاد بین استفاده ی داخلی و خارجی از نیروی سیاسی است . در داخل یک کشور ، قدرتهای سیاسی با هر خشونتی عناد می ورزند و حال آنکه در امور خارجی ، همین قدرتها با دستیازی به جنگ ،خود تبدیل به ابزار خشونت مفرط می شوند . این امر که هر ملت حاکم بر سرنوشت خویش ، جنگ کردن را حقی مسلم  برای خود تلقی می کند ، از فقدان نظمی بین المللی در تمدن قرن بیستم حکایت دارد . »<br />
علی آقابخشی نیز در کتاب فرهنگ علوم سیاسی چنین تصویری از جنگ ارائه می دهد :<br />
« ۱ &#8211; تبدیل شدن کشمکش دائمی بین کشورها به ستیزه ای خشونت بار و خونین .<br />
۲ &#8211; حالتی ازروابط بین دودولت یا بین گروهی ازدولتها یا بین یک دولت وگروهی ازدولتها که بر اساس آن،آثارعادی قانون بین المللی  ، یعنی قانون کلی صلح ، بینشان به حال تعلیق در آمده باشد .  ۳ &#8211; مبارزه ی مسلحانه بین کشورها یا بین طبقات برای اجرای هدفهای سیاسی و اقتصادی<br />
۴ &#8211; از نظر کارن فون کلاویتس  ژنرال پروسی جنگ ادامه ی سیاست است با وسایل دیگر . او می گوید جنگ عمل قهری است که منظور از آن مجبور ساختن خصم مان به اجرای اراده ی ماست . کلاوس ویتس ، اصل اساسی جنگ را حفظ نیروهای خودی و نابودی نیروهای دشمن ، هدف جنگ را خلع سلاح یا سرنگون کردن دشمن و عامیترین اصل پیروزی در جنگ را برتری تعداد افراد مسلح دانسته است . پیشرفتهای وسایل تکنولوژیکی ویرانگر در سازماندهی سیاسی در نظام بین المللی و در تحلیل مسئله ی جنگ باعث طبقه بندی انواع گوناگون جنگ شده است . به عبارت دیگر ، جنگ باتوجه به سطح فنون ، قدرت اسلحه ، بزرگی کشورها یا گروههای در حال نزاع و شمار کسانی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم در منازعات شرکت دارند ، اشکال گوناگونی می یابد . نیوت گینگریج سیاستمدار راستگرای افراطی جمهوریخواه امریکایی در مقدمه ی کتاب تافلر به نام به سوی تمدن جدید نوشته است : «  در سال ۱۹۹۱  جهان شاهد اولین جنگ بین سیستمهای نظامی موج سومی با یک ماشین نظامی کهنه ی موج دومی بود . عملیات نظامی طوفان صحرا ، انهدام یکجانبه ی عراق به دست امریکا و متحدانش بود . آ ن هم بیشتر به این دلیل که سیستمهای موج سومی به نحو قاطعی ثابت کردند که سیستمهای ضد هوایی پیچیده ی موج دومی در برابر جنگنده های رادارگریز موج سومی ، هیچ خاصیتی ندارند و ارتشهای سنگر گرفته ی موج دومی در مقابله با سیستمهای اطلاعاتی موج سومی برای هدفگیری و لجستیک ، به آسانی مقهور و منهدم می شوند . »<br />
اما مانوئل کاستلز درجلد اول کتاب عصر اطلاعات یعنی ظهور جامعه ی شبکه ای در ارتباط با جنگ تحت عنوان جنگهای آنی چنین می نویسد : «  مرگ ،جنگ و زمان همدستان مادی تاریخی هستند . یکی از شگفت انگیزترین ویژگیهای پارادایم تکنولوژیک ِ در حال ظهور این است که این همدستی دست کم از نظر جنگهای تعیین کننده ی قدرت های مسلط ، دچار دگرگونی بنیادینی گشته است . در واقع پیدایش تکنولوژی هسته ای و امکان قتل عام جهانی، به گونه ای متناقص نما احتمال رویارویی نظامی گسترده و جهانی بین قدرتهای بزرگ را از میان برده است و شرایطی را که نیمه ی نخست قرن بیستم را به ویرانگرترین و مرگبارترین دوره ی تاریخ تبدیل کرده بود منتفی ساخته است . با این حال منافع ژئوپولوتیک و رویاروییهای اجتماعی همچنان آتش مخاصمات بین المللی و بین قومی را تا مرز نابودی فیزیکی افروخته نگاه می دارند و باید گفت که ریشه های جنگ ، دست کم تا جایی که تجربه ی تاریخی نشان می دهد در سرشت انسان نهفته است . با وجود این در دو دهه ی گذشته ، جوامع دموکراتیک وپیشرفته ی صنعتی  امریکای شمالی ، ژاپن ، و اقیانوسیه جنگ را مردود دانسته اند و در برابر دولتهایی که شهروندان خود را به بالاترین از خود گذشتگی دعوت می کنند مقاومت چشمگیری نشان داده اند . جنگ  فرانسه در الجزایر ، جنگ ایالات متحده در ویتنام وجنگ روسیه در افغانستان نقاط عطفی در توانایی دولتها بوده است تا بدون داشتن دلایل چندان قانع کننده جوامع خود را بسوی نابودی سوق دهند . از آنجا که جنگ و تهدید جدی به توسل به آن هنوز رکن اصلی قدرت دولت را تشکیل می دهد ، از پایان جنگ ویتنام ، کارشناسان جنگ در صدد یافتن راههایی برای ایجاد جنگ بوده اند . تنها در چنین شرایطی است که می توان قدرت اقتصادی ، تکنولوژیک و جمعیت را به عاملی برای سلطه بر دولتهای دیگر تبدیل کرد و این قدیمی ترین بازی در طول تاریخ بشر است . جوامع پیشرفته و دموکراتیک ، در ارتباط با شرایط لازم برای مقبولیت جنگ نزد مردم به سرعت به سه نتیجه رسیدند . جنگ باید :<br />
۱ &#8211; به دست ارتشهای حرفه ای انجام گیرد و شهروندان عادی نباید در آن شرکت داشته باشند . به این ترتیب سرباز گیری اجباری تنها باید در شرایط واقعا&#8221;  استثنایی که احتمال وقوع آن بسیار بعید است انجام شود .<br />
۲ &#8211; کوتاه و حتی لحظه ای باشد تا پیامدهای منفی بلند مدت نداشته باشد ، منابع انسانی و اقتصادی را نبلعد و مسئله ی توجیه نظامی مطرح نشود .<br />
۳ &#8211; تمیز و بسیار دقیق باشد و نابودی ، حتی نابودی دشمن نیز باید در حد معقول و تا آنجا که ممکن است به دور از انظار عمومی صورت پذیرد . پیامد این کار ، ایجاد پیوند نزدیک میان کنترل اطلاعات ، تصویر پردازی و جنگ آفرینی است .<br />
پیشرفتهای شگرفی که در دو دهه ی گذشته در زمینه ی تکنولوژی  نظامی ایجاد شده ابزار اجرای این استراتژی اجتماعی &#8211; نظامی را فراهم کرده است . نیروهای مسلح تعلیم دیده ، مجهز ، تمام وقت و حرفه ای نیاز به شرکت گسترده ی مردم در جنگ را از میان می برند و تنها کاری که از آنان انتظار می رود این است که از اتاق نشیمن خانه های خود شاهد نمایش بسیار هیجان انگیزی باشند و با احساسات عمیق میهن پرستانه  فریاد شادی سر دهند . مدیریت حرفه ای گزارشهای خبری ، در شکل هوشمندانه ای که نیازهای رسانه ها را درک و در عین حال آنها را کنترل می کند ، می تواند جنگ را زنده به خانه های مردم بیاورد و در عین حال درک محدود و سانسور شده ای از کشتن و رنج کشیدن را به آنان ارائه دهد . این مضمونی است که بودریار در باره ی آن توضیح کاملی داده است . مهمتر از همه این که مخابرات و تکنولوژی سلاحهای الکترونیک حملات ویرانگر به دشمن را در زمانی کوتاه میسر ساخته است . البته جنگ خلیج فارس تمرینی کلی برای نوع جدیدی از جنگ بود ، و پرده ی نهایی آن که در برابر ارتش بزرگ و مجهز عراق ۱۰۰ ساعت به طول انجامید نشانه ای از قاطعیت قدرتهای نظامی جدید در مواردی است که مسئله ی مهمی مطرح باشد ( در جنگ خلیج فارس ، انچه به خطر افتاده بود منافع نفتی غرب بود که با لفاظی و توجیه گری به گونه ای دیگر برای مردم تفسیر و وانمود می شد . )<br />
البته این تحلیل و خود جنگ خلیج فارس ، نیازمند شرحی طولانی است . امریکا و متحدانش نیم میلیون سرباز را به مدت چند ماه برای حمله ی زمینی به منطقه گسیل داشتند ، گرچه بسیاری از متخصصان گمان می کردند که این کار به دلیل سیاستهای داخلی وزارت دفاع بوده است که هنوز حاضر نبود در برابر نیروی هوایی اعتراف کند که در جنگ می توان از طریق هوا و دریا برنده شد . به واقع همینطور هم بود ، چون پس از مجازات عراق از راه دور ، نیروهای زمینی در عمل با مقاومت چندانی روبرو نشدند . درست است که نیروهای متحدین وارد بغداد نشدند ، ولی این تصمیم به دلیلا موانع جدی نظامی نبود بلکه ناشی از محاسبات سیاسی آنان برای حفظ عراق به  عنوان یک قدرت نظامی در منطقه برای کنترل ایران و سوریه بود ( که در عملیات مرگبارجنگ بعدی که به سقوط دولت عراق منجر شد ارزش خود را از دست داده بود )  . یکی از دلایل آسیب پذیری عراق ( در هردو مرحله ) فقدان حمایت یک دولت بزرگ ( روسیه یا چین ) بود که به این ترتیب ، پیروزی در جنگهای بزرگ بعدی برای ائتلاف نیروهای غربی ( با توجه به آشکار شدن چنین مسئله ای ) چندان آسان نخواهد بود ( و این می تواند یکی از  دلایل عدم تاخت و تاز غرب به ایران یا کره شمالی در کنار توجه به ساختهای سیاسی و قدرت انباشت شده ناشی از تطابق دولت و جامعه و فرهنگ اجتماعی  &#8211;  سیاسی حاکم باشد ) . قدرتهایی که از نظر تکنولوژی با یکدیگر برابرند به راحتی از یکدیگر تبعیت نمی کنند . اما با توجه به لغو دوجانبه ی استفاده از قدرت هسته ای بین قدرتهای عمده ی نظامی ، احتمال دارد جنگهای احتمالی میان آنان یا بین دولتهای اقماریشان به حملات متقابل سریعی بستگی داشته باشد که موازنه ی تکنولوژیک نیروهای متخاصم را واقعا&#8221; بر هم می زند . به نظر می رسد ویرانی گسترده یا نمایش سریع احتمال وقوع آن در حداقل زمان ممکن ، استراتژی مورد پذیرش برای جنگهای پیشرفته در عصر اطلاعات باشد . با این همه تنها قدرتهای تکنولوژیک مسلط می توانند این استراتژی نظامی را دنبال کنند ، و این مسئله با درگیریهای خشونت بار پرشمارو بی پایان داخلی و بین المللی  که از سال ۱۹۴۵ جهان را به مصیبت دچار ساخته است آشکارا در تضاد است . این تفاوت زمانی در جنگ افروزی یکی از عجیب ترین جلوه های تفاوت در زمانمندی است که ویژگی سیستم جهانی چند پاره ی ما محسوب می شود . در جوامع مسلط ، این عصر جدید جنگ تاثیر چشمگیری بر زمان و بر مفهوم زمان به گونه ای که در تاریخ تجربه شده ، داشته است . برهه های بسیار سخت تصمیم گیری نظامی در دوره های طولانی صلح یا تنشهای آرام لحظات سرنوشت ساز محسوب می شود . برای مثال ، بر طبق مطالعه ی تاریخی آماری که به سفارش وزارت دفاع کانادا در باره ی درگیریهای نظامی انجام گرفته است ، طول درگیریها در نیمه ی نخست دهه ی ۱۹۸۰ در مقایسه با دهه ی ۱۹۷۰ بطور متوسط بیش از ۵۰ درصد ، و در مقایسه با دهه ی ۱۹۶۰ بیش از دو سوم کاهش یافت . همان منبع ، کاهش میزان مرگ  در نتیجه ی جنگ در سالهای اخیر ، به ویژه با توجه به افزایش جمعیت جهان را نشان می دهد . با این حال بر طبق همان مطالعه میزان استفاده از جنگ  در طول تاریخ به عنوان شیوه ای از زندگی تغییراتی داشته است . این روند در نیمه ی نخست قرن بیستم شدت خاصی داشته است . منابع دیگر نشان می دهند که در اروپای غربی ، آمریکای شمالی ، ژاپن و آمریکای لاتین ، بین سالهای ۱۹۴۵تا ۱۹۸۹ میزان مرگ و میر ناشی از جنگ بسیار کمتر از سالهای ۱۸۱۵ تا ۱۹۱۳ بوده است . در زمانمندی نوین جنگ ، که از همگرایی تکنولوژی و فشار جوامع مدنی در کشورهای پیشرفته ناشی شده است ، به نظر می رسد که ممکن است جنگ به پس زمینه ی این جوامع مسلط رانده شود و هراز چندگاه به یادآوری ناگهانی سرشت انسانی زبانه بکشد . در بسیاری از جوامع ، این ناپدید شدن جنگ از چرخه ی زندگی بیشتر مردم از هم اکنون تاثیر شگرفی بر فرهنگ و رفتار مردم گذاشته است . در کشورهای صنعتی و دموکراتیک ، به جز اقلیتی از جمعیت در دوره ای کوتاه در فرانسه ، پرتغال  و ایالت متحده ، نسلهایی که پس از جنگ جهانی دوم متولد شده اند ، به جز سوئدیها و سوئیسیهای خوش اقبال ، نخستین کسانی در تاریخ هستند که در دوران زندگی خود جنگ را تجربه نکرده اند . این گسستی بنیادین در تجربه ی بشری است . در واقع این امر بر مسائلی از قبیل مردی و فرهنگ مردانگی تاثیر مهمی می گذارد . تا قبل از این نسلها ، فرض بر این بود که لحظه ای فرا می رسد که در زندگی هر مردی اتفاق ترسناکی رخ می دهد : آنها برای کشته شدن ، کشتن ، زندگی با مرگ و نابودی جسمها ، تجربه ی انسانیت زدایی گسترده فرستاده می شدند و با این همه به آن افتخار می کردند و در غیر این صورت احترام جامعه و خانواده هایشان را از دست می دادند . بدون اشاره به این لحظه ی حقیقت ، این سرنوشت فجیع مردان که مادران ، همسران و دختران به دیده ی احترام به آن می نگریستند و نیز مضمون همیشگی ادبیات همه ی کشورهاست ، درک شکیبایی شگفت انگیز زنان در خانواده ی سنتی پدرسالارغیر ممکن می گردد . کسانی همچون من ( مانوئل کاستلز ) که درنخستین نسل بدون جنگ بزرگ شده اند ، می دانند که تجربه ی جنگ چه تاثیر سرنوشت سازی  در زندگی  پدران ما داشته است و دوران کودکی و زندگی خانواده تا چه اندازه مالامال از زخمها و خاطرات باز سازی شده ی آن سالهاست که گاه تنها چند ماه طول می کشد ولی با وجود این شخصیت مردان و همه ی اعضای خانواده را برای همیشه شکل می دهد . این شتاب گرفتن زمان از طریق همزیستی با مرگ که تجربه ی اکثر نسلها در طول تاریخ بشر بوده است اکنون در برخی جوامع به پایان رسیده است . و این در واقع سرآغاز عصر جدیدی در تجربه ی ماست . با این همه ، باید کاملا&#8221; بخاطر داشته باشیم که جنگهای سریع ، ظریف ، محدود ، و مبتنی بر تکنولوژی ، امتیاز ملتهایی است که از سلطه ی تکنولوژیک برخوردارند . در سرتاسر جهان ، جنگهای ظالمانه که اعتنای چندانی به آنها نمی شود سالهای سال اذامه می یابند و به رغم گسترش جهانی تسلیحات بهره مند از تکنولوژی پیشرفته در بازار ، با ابزار ابتدایی انجام می شوند . تنها از سال ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۲ ، سازمان ملل ۸۲ نبرد مسلحانه را در جهان ثبت کرد که ۷۹ مورد از آنها جنگهای داخلی بود . چریکهای سرخپوست گواتمالا ، نبردهای انقلابی بی پایان در کلمبیا و پرو ، شورش مسیحیان جنوب سودان ، مبارزات آزادیبخش کردها ، شورش مسلمانان در جزایر میندانائو ، آمیزه ی قاچاق مواد مخدر و مبارزات ملی در میانمار و تایلند ، جنگهای قبیله ای &#8211; ایدئولوژیک در آنگولا ، رویارویی جنگ سالاران در سومالی یا لیبریا ، جنگهای داخلی قومی در رواندا  و بروندی ، مقاومت صحرا در برابر مراکش ، جنگ داخلی الجزایر ، جنگ داخلی افغانستان ، جنگ داخلی سری لانکا ، جنگ داخلی بوسنی ، جنگها و مبارزات اعراب و اسرائیل که چندین دهه به طول انجامیده است ، جنگهای قفقاز ، و رویارویی ها و نبردهای مسلحانه ی متعدد دیگر که سالها و دهه ها به طول انجامیده است ، آشکارا نشان می دهند که جنگهای کند و فرسایشی هنوز نشانه ی نفرت انگیز توانایی ویرانگر ماست و در آینده ی نزدیک نیز چنین خواهد بود . نابرابری کشورهای مختلف در رابطه با قدرت ، ثروت و تکنولوژی است که زمانمندیهای مختلف ، و بویژه زمان جنگ آنها را تعیین می کند . علاوه بر این ، یک کشور می تواند بسته به رابطه ای که با نظام جهانی و منافع قدرتهای مسلط دارد از جنگهای کند به سوی جنگهای سریع حرکت کند . نمونه ی آن جنگ هولناک و طولانی بوسنی است که مایه ی شرمساری اتحادیه ی اروپاست . این جنگ پس از اینکه کشورهای عضو ناتو اختلافات خود را حل کردند و تکنولوژی جنگی را به حملات گزینشی و ویرانگر چند روزه ای تبدیل کردند که توان رزمی صربها را در هم شکست ، در طول چند روز دگرگون شد و روند صلح در آگوست ۱۹۹۵ در دیتون ، اوهایو تحمیل شد . تنها هنگامی که یک جنگ در اولویت برنامه های قدرتهای جهانی قرار می گیرد سرعت آن تغییر می کند . مطمئنا&#8221; حتی در جوامع مسلط نیز پایان جنگ به معنای پایان خشونت و رویاروییهای خشونت آمیز با دستگاههای مختلف سیاسی نیست . دگرگونی جنگ شکلهای جدیدی از درگیری خشونت بار را به صحنه می آورد که تروریسم مهمترین آنهاست . به احتمال زیاد علاوه بر قتل عامهای کورکورانه و گروگان گیری ، تروریسم بالقوه ی هسته ای ، شیمیایی و میکروبی نیز احتمالا&#8221;درجوامع پیشرفته به عنوان جلوه های جنگ محسوب خواهند شد . درهمه ی این جلوه های  گوناگون ، بهره گیری از رسانه ها یکی از اهداف اصلی است . با وجود این ، حتی این اقدامهای خشونت بارکه ممکن است بر روان همه تاثیر بگذارند نیز نمونه هایی مقطعی در شرایط صلح آمیز عادی تلقی می شوند . این مسئله با فراگیر بودن خشونت دولتی در بیشتر قسمتهای جهان تفاوت آشکاری دارد .<br />
جنگهای سریع و زمانمندی آنها که از تکنولوژی الهام گرفته است ، یکی از ویژگیهای جوامع اطلاعاتی به شمار می آیند ولی همچون سایر ابعاد زمانمندی جدید ، آنها نیز ویژگی شکلهای سلطه ی نظام جدید هستند ، و کشورها و رخدادهایی را که در منطق مسلط نو ظهور نقشی محوری ندارند ، در بر نمی گیرند .<br />
منابع :<br />
۱ &#8211; آقا بخشی . علی ، فرهنگ علوم سیاسی ، مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران ، بهار ۱۳۷۶<br />
۲ &#8211; بوتول . گاستون ، جامعه شناسی جنگ ، ترجمه ی هوشنگ فرخجسته ، انتشارات علمی و فرهنگی ، چاپ ششم ۱۳۸۰<br />
۳ &#8211; بیرو . آلن ، فرهنگ علوم اجتماعی . ترجمه ی دکتر باقر ساروخانی ، انتشارات کیهان ، چاپ نهم ۱۳۷۵<br />
۴ &#8211; کاستلز . مانوئل ، عصراطلاعات جلد اول ظهور جامعه ی شبکه ای ، ترجمه ی احد علیقلیان و افشین خاکباز ، انتشارات طرح نو ، چاپ اول ۱۳۸۰<br />
 ۵ &#8211; گولد . جولیوس ، کولب . ویلیام ، فرهنگ علوم اجتماعی ، انتشارات مازیار ، چاپ اول ۱۳۷۶</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=801&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=801</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>.  .  . و جنگ تداوم می یابد در  .  .  .</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=803</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=803#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 19:23:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر مهدی پیروزنیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=803</guid>
		<description><![CDATA[یک روز صبح وقتی هنوز چادر خورشید برتمامی کوچه ها ی شهرپهن نشده ، همان موقعی که چراغهای ستونهای سیمانی محله های شهر یک به یک ،درمقابل روشنایی آفتابِ درحال سرزدن ، رنگ می بازند و خاموش می شوند و همان موقعی که عابر کوچه ها از پنجره های باز ، نیمه باز یا بسته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک روز صبح وقتی هنوز چادر خورشید برتمامی کوچه ها ی شهرپهن نشده ، همان موقعی که چراغهای ستونهای سیمانی محله های شهر یک به یک ،درمقابل روشنایی آفتابِ درحال سرزدن ، رنگ می بازند و خاموش می شوند و همان موقعی که عابر کوچه ها از پنجره های باز ، نیمه باز یا بسته ی خانه ها ی شهرزنگ ساعتهای شماطه داررا می شنود که خواب رخوت آلود صبحگاهی  را برچشمهای پف کرده از بیخوابی ، بدخوابی یا حتی پرخوابی مردم شهر،  حرام اعلام می کند ، همان وقتی که آدمهای شهر می روند تا صورتهای تازه شسته ی خود را در آیینه ی صبح تماشا کنند ، در یک صبح مثل همه ی صبحهای دیگر ، جارچی از پشت میز خطابه اش جار می زند و خبری از نوعی دیگر را به اطلاع مردمان می رساند. خبری حاکی از  ورود مهمانی ناخوانده به شهر آدمیان . مهمانی که هر که نامش را می شنود آن را یکبار دیگر با زبان خود تکرار می کند تا آمدنش ، هوار شدنش را باور کند باوری تلخ و .  .  . و بسیار آدمیان قصد می کنند تا یکبار دیگر به رختخواب بروند شاید در بیداری دوباره   ، او رفته باشد یا هرگز نیامده باشد   و بسیار آدمیان چشمها را بارها و بارها می مالند؛ شاید این کابوسی است، شاید بتوان با بیداری مجدداز چنین کابوس دهشتناکی خلاصی یافت . . .  اما افسوس که مهمان با گامهای بیصدا اما بیکباره سنگینی اش را بر زندگی تمامی مردمان هوار کرده است .<br />
.  .  .  و جنگ اینچنین آغاز می شود و سپس تداوم می یابد . و جنگ چون به مهمانی کسی برود به سادگی نخواهد رفت و  تداوم خواهد یافت در در لحظه لحظه های زندگی او .<br />
و یک روز صبح وقتی از خواب برمی خیزی زنگ درخانه ات را می زنند و چون در می گشایی آن فامیل دور ساکن شهر مرزی را می بینی که با صورت مهربان اما سرخ و ملتهب و عرق کرده از شرم ،دست زن و بچه دردست و کوله باروسایل باقی مانده از تلاش روزهای گذشته بر دوش ، در آستانه ی در ایستاده است و می آید که زود برگردد اما آنقدرمی ماند تا نوه اش هم دراین غربت متولد می شود و دیگر نمی داند کجایی است و با کدام فرهنگ بیشتر اخت است و . . . و بدینسان جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های عمر آوارگان و خانه خرابانی که خانه ی امن بر پا شده از سعی وتلاش یک عمر زندگیشان درشهری که مدفن پدرانشان است و محل تولد کودکانشان ،به لحظه ای بر باد می رود و جنگی که درهیبت یک مهمان وارد شده بود تا سالها صاحبِ خانه هایی می شود که صاحبان اصلیشان آواره و سرگردان شهرها و خانه های نا آشنا شده اند .<br />
و بازصبحی دیگرازراه می رسد وتودرقدم زدنهای صبحگاهی ناگهان چهره ی آشنایی را می بینی که ازدوربه تونزدیک می شود وتا بیاید وبه تو برسد یاد نیمکتهای دبستان و معلم کلاس دوم برایت زنده می شود ؛ همان که خوب بلد بود با خودکارهایی که لای انگشتان دانش آموزان خطا کار   می گذاشت حال آنها را جا بیاورد و تو و او در طی این تنبیه های ظالمانه چه صمیمیتی به هم زده بودید و .  .  . او می رسد و تو دست دراز می کنی تا به نشانه ی صمیمیتی که هنوز در ذهن هر دو تایتان باقی است دست او را بفشاری .اما دریغ که او دستهایش را به جنگ داده است و جایی میان دوست و دشمن آنها را جا گذاشته است. آن انگشتهای مغرور و همیشه سرخ از خودکارهای لای انگشتان یا نوشتن جریمه ها و مشق شبهای طولانی و تمام نشدنی اکنون دود شده و به آسمان رفته است . دیگرچیزی از شانه هایش آویزان نیست تا آنها را بالا بیاورد و بگشاید تا آغوش امنی شود برای دوستی قدیمی و دلتنگ و جنگ ظالم تر ازمعلم کلاس دوم و . . . و بدینسان جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های آدمیانی که مهربانند و عاشق صلح و بیزار از جنگیدنهای بیهوده و تباه کننده .<br />
و باز صبحی دیگر است و اینبار جنگ در خانه ی ماست و برادر کوچکم که تنها شانزده سال دارد می خواهد به جبهه برود و پدر در حال یکی به دو کردن با اوست که . . . و سرانجام پدر تاب اشکهای او و وساطت مادر، که تازه از سر جانماز برخاسته را نمی آورد و رضایت می دهد و پسرک چون پرستویی مهاجر به سوی جبهه و جنگ پر می کشد و من و پدر و مادر همانجا روی پله های خانه ی قدیمیمان می نشینیم به انتظار، تا ساعتها بعد صبح دیگری برسد و زنگ در به صدا در آید و کسی به نجوا خبر پرواز پسرکی شانزده ساله را به ما ابلاغ کند و .  .  . و بدینسان جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های آدمیانی که عاشقند و شاهد و جنگ عشق و شهادت را برایشان در هم می آمیزد .<br />
و باز صبحی دیگر می رسد و در کوبه ی خسته ی در بصدا در می آید و تو خسته و نگران از این در زدنهای صبحگاهی که معمولا&#8221;  خبرهای بدی بدنبال دارد در می گشایی . درمی گشایی بر روی کسی که خبر از اسارت پدر برایت می آورد و تو و مادر پس از این خبر هر شب به آسمانها می نگرید شاید شهابی خبری از پدر بیاورد ؛خبر از کبوتری با بالهای بسته که به شوق پرواز تا اوج بلند آسمان به سوی جبهه شتافت وجنگ اورا با بالهای بسته به اسارت قفسی درغربت انداخت  .  .  . و بدینسان جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های آدمیانی که انتظار برایشان تجربه ی غریبی نیست .<br />
و سرانجام نبردها به پایان می رسد و بر در جبهه ها قفلها و کلونهایی سنگین می زنند و مردم شهر آدمیان خسته از مصائب جنگ می پندارند سایه ی شوم جنگ از سر دیارشان گذشته است اما دریغ که جنگ تداوم می یابد در لحظه لحظه های .  .  .<br />
و سالها بعد یکروز صبح وقتی سرباز دورانهای جنگ از خواب برمی خیزد ، نشانه های او نیز سر می رسند واو خوب می داند که معنای این  نشانه ها چیست و می داند که نشانه های هر کس یک جور خاص سر می رسند . نشانه ها که خبررسان تداوم جنگند حتی اگر سالها از روز پایان نبردها گذشته باشد و حتی اگر خاطره ی سمپاشی انسانها با گازهای شیمیایی مختلف از یادها رفته باشد . نشانه ها می توانند سرفه هایی باشند که به یکباره می آیند و با هیچ دار و یی نمی روند و دستمالهایی که از خون آلوده سرخ می شوند و بر سفیدی آنها نشانه ها نقش می بندند . نشانه ها می توانند مایع سرخی در میان تهوعی سبز باشند. می توانند دستمالی قرمز شده و خونین هنگام پاک کردن بینی ای با آبریزشهای مدام و کلافه کننده باشند . می توانند اصلا&#8221; خون نباشند بلکه دو رگه شدن یا خاموش شدن صدای حنجره یا سست شدن زانوها و یا .  .  . باشند هر چه که باشند نشانه اند و واقعی و خبر از آغاز پایان می دهند . سرباز دورانهای سپری شده اما مداوم در لحظه های آینده ، در این نشانه هاست که در می یابد فرصتی کوتاه باقی مانده است و چه انبوه است کارهای به سرانجام نرسیده و به جا مانده و چه کوتاه است فرصت باقیمانده برای به انجام رساندن آن همه کار و &#8230;<br />
و باز تداوم می یابد جنگ در لحظه لحظه های عمر آدمیانی که بنا به انسان بودنشان صلح و مهربانی را دوست دارند و از جنگ بیزارند . عاشق زندگی اند و بیزار از کشته شدنها و کشتنهای بیهوده و. . . وجنگی که آسان آغاز می شود چه سخت پایان می پذیرد و چقدر کند چادر پهن کرده بر سر آدمیان و سایه های شو مش را از شهر آدمیان بر می گیرد . </p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=803&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=803</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>« فرودِ پرنده بر شاخسارِ شَرّ »</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=833</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=833#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 16:54:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی مرتضوی فومنی</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>
		<category><![CDATA[نمایشنامه ، رکوئیم برای یک راهبه ، آلبرکامو ، کیاساناظران ، محمودرضارحیمی ، نشرقطره ، سید علی مرتضوی فومنی ( مِه )]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=833</guid>
		<description><![CDATA[بازخوانی یک پرونده در نگاهی به نمایشنامه یِ « رکوئیم برایِ یک راهبه » ، اثرِ « آلبر کامو »

با احترام به پاره ای کالبدشکافی هایِ جامعه شناختی و نسخه هایِ روان درمانگرانه ، به نظر می رسد رابطه یِ هنر ( و به ویژه ادبیات ) با مسأله یِ « روسپیگری » و دنیایِ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><strong>بازخوانی یک پرونده در نگاهی به نمایشنامه یِ « رکوئیم برایِ یک راهبه » ، اثرِ « آلبر کامو »</strong></p>
<p align="center">
<p>با احترام به پاره ای کالبدشکافی هایِ جامعه شناختی و نسخه هایِ روان درمانگرانه ، به نظر می رسد رابطه یِ هنر ( و به ویژه ادبیات ) با مسأله یِ <strong>«</strong> روسپیگری <strong>»</strong> و دنیایِ <strong>« </strong>روسپیان <strong>»</strong> ، رابطه ای نزدیک تر ، صادقانه تر و واقعی تر بوده است . نویسندگان بسیاری به باورپذیرترین شکل ممکن در ضیافتِ آثارِ خویش میزبانِ این دسته از مردمان بوده یا به دنیایِ آنان دعوت شده اند . نویسندگانی که به واسطه یِ زندگی در میانِ این قُربانیان و معاشرتِ با آنان ، شفّاف ترین تصویرها را در آثارشان به دست داده اند . شاید یکی از دلایلِ این شفافیّت ، حضورِ بِکرِ هنرمند در جامعه است و منظور از <strong>«</strong> حضورِ بِکر <strong>»</strong> ، حضوری است بی پیش فرض هایِ آگاهانه . حضوری بی سِلاح . دقیقاً برعکسِ وضعیّتی که جامعه شناسان یا روان شناسان در حضورِ اجتماعی خود بعنوانِ یک <strong>«</strong> کارشناس <strong>»</strong> دارند . کارشناسان در هیأتی تا دندان مسلّح در میدان حضور می یابند ؛ مسلّح به <strong>«</strong> آگاهی <strong>»</strong> و پیش فرض هایِ <strong>«</strong> آگاهانه <strong>»</strong> و بیشتر به نظر می رسد که برایِ نبرد آماده شده باشند تا ادراک . در حالی که حضورِ بِکرِ هنرمند ، عاری از بسیاری پیش فرض ها ، پیش از هر چیز حضوری انسانی است در کنارِ انسانی دیگر و انسان هایی دیگر . از این نظر شاید تنها بتوان برخی مردم شناسانِ میدانی را رقبایِ اصیلِ هنرمندان دانست و البته منظور از <strong>«</strong> هنرمندان <strong>»</strong> ، جانورانی با ریش و پشمِ انبوه یا نزولاتی از دماغِ فیل یا فضولاتِ معطّرِ از توبره و آخورِ مردم خور یا عروسک هایِ بی دفاع و رقّت انگیزِ ویترین هایِ بورژوازی و در یک کلام <strong>«</strong> حمّالِ هنر <strong>»</strong> نیست . هنرمند می تواند جدّ قهوه چیِ من باشد یا یارِ ذاتاً شاعرم بی هیچ کتابِ چاپ شده ای . هنرمند در معنایِ عام کسی است با بینشی عمیقاً انسانی و ادراکی زیبایی شناختی از جهانی که می تواند هفت میلیارد نفر یا تنها یک انسانِ دیگر را در برگیرد و در معنایِ خاص ، هنرمند ، همان شخص است فقط و فقط وقتی که بتواند این بینش و ادراک را با ابزاری هنری بازتولید کند که البته این دومی نه یک فضیلت که تنها نوعی مهارت است . با این پیش گفتارِ بیشتر از سرِ دلتنگی ، پیشکشی دارم که بُرِشی است هنرمندانه و زیبا از جهانِ لجن مال شده ای که نفس هایمان در آن حرام می شود .</p>
<p><strong>«</strong> رکوئیم برایِ یک راهبه <strong>»</strong> ، نمایشنامه ای است در دو پرده و هفت تابلو ، نوشته یِ <strong>«</strong> آلبر کامو <strong>»</strong> که به دستِ <strong>«</strong> کیاسا ناظران <strong>»</strong> به فارسی برگردانده شده و چاپِ اوّلِ آن در سالِ ۱۳۸۸ ، توسطِ نشرِ قطره ، با تیراژِ ۱۱۰۰ نسخه منتشر گردیده است . طرّاحِ جلدِ آن <strong>«</strong> علی رستمزاد منصور <strong>»</strong> است و بنابر آنچه در پشتِ جلدِ کتاب آمده ، این نمایشنامه را آلبر کامو ، بر اساسِ رمانی از <strong>«</strong> ویلیام فاکنر <strong>»</strong> نوشته و از کارهایِ دوره یِ جوانیِ کامو است که برایِ نخستین بار به کارگردانیِ خودِ او در بیستم سپتامبر ۱۹۵۶ در تئاتر ماتورن &#8211; مارسل اران ( Mathurin-Marcel Herrand  ( به رویِ صحنه رفته است .</p>
<p>نمایشنامه شش شخصیت دارد که عبارتند از : گوان استیونز ، گاوین استیونز ، فرمان دار ، آقای توبز ، تمپل استیونز و نانسی مانیگو .</p>
<p>تابلوی یکم از پرده یِ نخست ما را به دادگاهی می برد در روزِ سیزدهم نوامبر ، ساعتِ پنج و سی دقیقه یِ بعد از ظهر ؛ دادگاهی که در آن <strong>«</strong> نانسی مانیگو <strong>»</strong> در جایگاهِ متّهم ایستاده است و آن گونه که در دستورِ صحنه آمده ، زنی است سیاه پوست ، تقریباً سی ساله ، با چهره ای آرام ، نفوذناپذیر و تقریباً رویایی . قاضیِ دادگاه از او می پرسد قبل از آنکه دادگاه رأیِ خود را اعلام کند ، حرفی دارد که در دفاع از خود بزند و در برابرِ سکوتِ نانسی به وکیلِ مدافعِ او ، <strong>« </strong>گاوین استیونز <strong>»</strong> ، گوشزد می کند که دادگاه پس از اعلامِ رأی ، حقِّ صحبت کردن به موکّلش نخواهد داد . استیونز این مسأله را به نانسی تفهیم می کند امّا در مقابل <strong>«</strong> نانسی اورا نگاه می کند و ساکت می ماند . <strong>»</strong> ؛ پس قاضی رأی را اعلام می کند :</p>
<p><em>قاضی &#8211;             پس رأی رو اعلام می کنم . نظر به اینکه شما ، نانسی مانیگو ، در روز سیزدهم سپتامبر ، به عمد و با نقشه یِ قبلی ، فرزند خردسال خانم و آقایِ گوان استیونز را در شهر جفرسون ( </em><em>Jefferson</em><em> ) به قتل رسانده اید ، رأی این دادگاه بر آن است که شما به زندانِ ایالتی منتقل شده و آن جا ، در روز سیزدهمِ مارس ، به دار آویخته شوید . باشد که پروردگار روح شما را قرین رحمت فرماید . </em></p>
<p>و نانسی در پاسخِ قاضی ، بسیار آرام ، بی هیچ حرکتی و بی آنکه بخواهد شخصِ خاصّی را خطاب قرار دهد تنها از قاضی تشکّر می کند !</p>
<p>تابلوی دوم را دراتاقِ استیونز هایِ جوان ( گوان استیونز و همسرش تمپل ) هستیم . ساعتِ شش بعدازظهرِ سیزدهم نوامبر است و با روشن شدنِ چراغ ها ، تمپل ، به دنبالِ همسرش ، گوان و گاوین استیونزِ وکیل وارد می شود . در دستور صحنه ، تمپل زنی حدوداً بیست و پنج ساله و بسیار شیک و با ملاحظه معرّفی می شود که <strong>«</strong> به نظر عصبی و گرفته می رسد ، ولی به خودش مسلّط است . . . گوان سه چهار سالی از او بزرگ تر است . . . برایش موردی پیش آمده که از چهره اش می توان خواند : یک تراژدی . مشکلی که گوان پیش بینی اش را نمی کرده و آمادگیِ رویارویی با آن را نداشته است . مشکلی که در هر حال آن را پذیرفته و واقعاً صادقانه و بدونِ خودخواهی &#8211; شاید برای نخستین بار در زندگی اش &#8211; سعی می کند بنابر معیارهای اخلاقی اش ، خود را به بهترین شکل از آن بیرون بکشد . . . <strong>» </strong>و<strong> </strong>به نظر می رسد منظور از این مشکل ( تراژدی ) همان کشته شدن فرزند خردسالش به دستِ نانسی مانیگو باشد . آغازِ تابلویِ دوم سرشار است از گوشه کنایه هایِ بی رو دروایسّیِ تمپل و گوان به گاوین استیونز که عمویِ گوان است و در عین حال وکیل مدافعِ قاتلِ فرزندش و معلوم نیست که در این اوضاع و احوالِ بحرانیِ پس از دادگاه چرا به خانه یِ این زوجِ داغدار آمده است . تمپل و گوان هر یک به سهمِ خود او را به واسطه یِ نقشی که در این پرونده بر عهده گرفته بمباران می کنند و در این کار ذرّه ای ملاحظه ندارند . آرامشِ استیونزِ وکیل امّا ، آرامشی حساب شده است و خبر از انگیزه یِ قویِ او برایِ کشفِ رازی مهم می دهد ؛ همان رازی که او را بر آن داشته وکالتِ قاتلِ فرزندِ برادرزاده اش را بر عهده بگیرد و تحتِ تأثیرِ حمله ها و گاه هتّاکی هایِ شاکیانِ پرونده ( برادر زاده اش گوان و همسرش تمپل ) پا پَس نکشد . استیونز می داند که گوان و همسرش می خواهند به کالیفرنیا بروند و ظاهراً برای خداحافظی آمده است امّا در واقع استیونزِ وکیل می خواهد چیزهایی را از تمپل بشنود که تمپل با دستپاچگی از گفتنش طفره می رود . وقتی گوان با یک سینی مشروب به اتاق باز می گردد و با حالتی غیرطبیعی ، می خواهد به قولِ خودش بعد از هشت سال مشروب بخورد ، استیونز با او همراهی می کند و با وجودِ حمله هایِ آشکارِ گوان اجازه می دهد اوضاع آن گونه که او می خواهد پیش برود :</p>
<p><em>گوان -               خُب عمو استیونز ؟ جناب وکیل مدافع نمی خوان به ما بگن برای چی اومدن این جا ؟</em></p>
<p><em>استیونز &#8211;     خانمت بهت گفت . برای خداحافظی .</em></p>
<p><em>گوان &#8211;         خیلی خب ، خداحافظ ! یکی دیگه هم بزن . هرچی نباشه ما آدمایِ آداب دونی هستیم . امّا بعدش دیگه باید بری .</em></p>
<p><em>/ گیلاس استیونز را می گیرد و به سمت میز برمی گردد . /</em></p>
<p>در خلالِ حرف هایِ گوان می شنویم که نانسی یک روسپی است ؛ از آن روسپی هایِ سیاه پوست و معتادی که به قولِ گوان :  <strong>«</strong> بچّه هایِ سفیدا رو می کُشن <strong>» </strong>. با بیرون رفتنِ گوان از اتاق برایِ آوردنِ کمی شیر ، فرصتی برایِ گفتگویِ عمو استیونز و تمپل پیش می آید . تمپل با دستپاچگی از عمو استیونز می پرسد که او چه می داند و در برابرِ خونسردیِ استیونز کلافه می شود . استیونز به تمپل اطمینان می دهد که نانسی چیزی به او نگفته است و تمپل مردّد است . ناباورانه می خواهد بداند که عمو استیونز چه می داند تا اینکه استیونز ضربه ای وارد می کند :</p>
<p><em>استیونز -           اون شب ، یه مرد پیشِتون بود .</em></p>
<p>اشاره یِ استیونز به شبی است که قتل اتّفاق افتاده و تمپل سرسختانه انکار می کند :</p>
<p><em>تمپل &#8211;       نه ، اون شب هیچ مردی پیشم نبود . فهمیدین ؟ قبلاً هم بهتون گفتم ، از من نمی تونین چیزی در بیارین . . .</em></p>
<p>تمپل اتاق را به بهانه یِ حمام کردنِ فرزندِ دیگرشان ، باکی ( Bucky ) ، ترک می کند و گاوین استیونز را با گوان تنها می گذارد :</p>
<p><em>تمپل -       خداحافظ گاوین . ما تا قبل از ژوئن بر نمی گردیم .</em></p>
<p><em>استیونز &#8211;    شاید سیزدهم مارس برگشتین .</em></p>
<p><em>تمپل &#8211;        نه ، ژوئن بر می گردیم . . . امّا اگه یه وقت چیز تازه ای فهمیدین که راست باشه و بتونه به نانسی کمک بکنه ، چیزی که احتمالاً سخاوت منم درباره ش مفید باشه ، برام نامه بنویسین . البته اگه هنوز چیزی برای فهمیدن باشه . هرچند فکر نمی کنم در اون صورت هم کاری ازم بر بیاد .</em></p>
<p><em>استیونز &#8211;    فقط تو می تونی چیزی رو که هنوز نفهمیده م برام بگی .</em></p>
<p><em>تمپل &#8211;        نه ، من نه ، عمو گاوین . وقتی بقیه ساکتن من چرا حرف بزنم ؟ اگه یکی می خواد به آسمونا بره ، من چی کاره م که جلوشُ بگیرم ؟! شب به خیر .</em></p>
<p>پس از بیرون رفتنِ تمپل ، با اینکه گوان صراحتاً از عمو استیونز می خواهد که مشروبش را بخورد و برود ، استیونز با سماجت او را به سخن گفتن وامی دارد و گوانِ هیستریک و مست ، از انتقام ، تاوان و اَمان حرف می زند. از نظرِ گوان ، مردنِ بچّه اش و اعدام شدنِ نانسی در ملاء عام ، تاوانی بود که باید می داد تا در اَمان باشد ؛ در اَمان از گذشته اش :</p>
<p><em>استیونز &#8211;     ولی کسی اون گذشته رو به یاد نداره .</em></p>
<p><em>گوان &#8211;         جدّی ؟ کوتاه بیا عمو جان . تو خودت یادت نیست ؟ گوان استیونزی که تو ویرجینیا حتّی وقتی مشروب می خورد ، مثِ یه جنتلمن رفتار می کرد ، یه روز مث ده تا جنتلمن مست می کنه ، یه دخترُ . . . البته یه دختر باکره رو از یه کالج تو یه روستا بلند می کنه . . . بله ، چرا نکنه ؟ با اون سوارِ ماشین می شه و برای دیدن یه مسابقه ی راگبی از روستا می زنه بیرون . اون وقت ، مث بیست تا جنتلمن مست می کنه  و راهشُ گم می کنه ، مث یه گله جنتلمن خودشُ پاتیل می کنه ، ماشینش خراب می شه ، تا حدِّ مرگ مشروب می خوره و می افته تو سیبا . اون وقت یه عوضی کثافت ، اون دختر جوونُ که هنوز باکره س به یه نجیب خونه تو ممفیس می بره . . .</em></p>
<p>البته این دخترِ جوانِ باکره همان تمپل ، همسر فعلیِ اوست و گوان از نقشش درکلِ این ماجرا با یک عنوان نام می برد : <strong>«</strong> بزدلی <strong>»</strong> :</p>
<p><em>گوان &#8211;         بله ، بله ، باید اسمشُ گذاشت بزدلی . گرچه زیاد کلمه ی خوش آهنگی نیست .</em></p>
<p><em>استیونز &#8211;     امّا بعدها با همون دختر ازدواج می کنه و این اسمش بزدلی نیست .</em></p>
<p><em>گوان &#8211;         بله ! وقتی از نجیب خونه بیرون میاد باهاش ازدواج می کنه . چه ژستی ! چه کلاسی ! چه رفتاری ! . . . </em></p>
<p>استیونز تلاش می کند گوان را با تصویرِ دیگری از دخترِ باکره ای ( تمپل ) مواجه کند که توسط شخصی به روسپی خانه ای در ممفیس برده شده و یک ماه در آن جا محبوس بوده است :</p>
<p><em>استیونز -     فکر کنم گفتی : <strong>«</strong> از اون کار خوشش می اومد <strong>»</strong> . . . برای همینه که هیچوقت نمی تونی ببخشیش ؟ هان ؟ . . . نه می تونی فراموشش کنی ، نه جبرانش کنی و نه توجیهش کنی ، لحظه ای که همیشه بهش فکر می کنی ؛ فقط به این دلیل که اون از اون جریان ناراحت که نشده هیچ ، لذّت هم برده . برای همین نمی تونی ببخشیش ؟ برای این که نه فقط آزادیت ، که غرورِ مردونه ت هم از بین رفته و زن و بچّه ت بی سیرت شده ن . و در برابر این تاوان وحشتناکی که دادی ، زنت نه چیزی از دست داده ، نه افسوسشُ می خوره و نه حتّی احساس می کنه چیزی کم داره . برای همینه نه ؟ حرف بزن گوان ، برای همینه که این سیاه بدبخت در به در باید بمیره ؟ </em></p>
<p>این گونه است که عمو استیونز ، گوان را به گذشته ای پرتاب می کند که برای او چیزی جز عذاب به همراه ندارد . گوان دارد با کسی زندگی می کند که روزی او را به روسپی خانه ای در ممفیس هُل داده و از نظرِ استیونز تِمِ اصلی انتقامِ گوان به هشت سال پیش و به سر بردنِ زنش در آن روسپی خانه بر می گردد تا امروز و مردن فرزندش و نانسی مانیگو .</p>
<p>تابلوی سوم ما را به چهار ماه بعد می برد : دو روز مانده به اجرایِ حکمِ اعدامِ نانسی . از قرار تمپل پس از دریافتِ تلگرامِ عمو استیونز ( وکیل ) در شش مارس که به او نوشته : <strong>«</strong> یک هفته تا سیزدهم . برگرد . بعدش کجا می خوای بری ؟ <strong>»</strong> با اولین پرواز از کالیفرنیا برگشته است ؛ قرصِ خوابی به گوان داده و او را خوابانده ، آنگاه به عمو استیونز تلفن زده و اکنون ساعت ۱۰ شبِ یازدهم مارس است و ما در سالن خانه یِ گوان استیونز با تمپل و عمو استیونز هستیم . تمپل آمده است که تلاشی دیرهنگام را برایِ نجات دادنِ نانسی از اعدام آغاز کند و در نخستین گام از عمو استیونز می خواهد با تهیه یِ مدرک یا استشهاد نامه که تأیید کننده یِ جنونِ نانسی باشد به او کمک کند امّا عمو استیونز به او می گوید که برای این کار دیگر دیر شده و از نظر قانون ، نانسی مانیگو مرده است . با سماجتِ تمپل به امضایِ یک استشهاد نامه یِ نجات بخش ، عمو استیونز از او دلیلی محکم برای تأثیرِ استشهادنامه می خواهد و این دلیل چیزی نیست جز <strong>«</strong> حقیقت <strong>»</strong> . عمو استیونز می کوشد تمپل را متقاعد کند که با توجّه به اتمامِ مهلت تجدیدنظرخواهی ، تنها راهی که شاید بتواند کمکی بکند رفتن نزد <strong>«</strong> فرمان دار <strong>»</strong> و گفتنِ <strong>«</strong> حقیقت <strong>»</strong> است . تمپل زیرِ بار نمی رود و عمو استیونز هشدار می دهد : <strong>«</strong> بهت که گفتم ! گفتم که باید حرف بزنی تا دوباره حقِّ خواب راحتُ به دست بیاری . <strong>»</strong> و تلنگر می زند :</p>
<p><em>استیونز &#8211;      اون مردی که اون شب پیشِت بود کی بود ؟</em></p>
<p><em>تمپل &#8211;        گوان بود ، شوهرم .</em></p>
<p><em>استیونز &#8211;     گوان اون جا نبود . اون و باکی ، شیشِ صبحِ همون روز به نیواورلئان ( </em><em>Neworlean</em><em> ) رفته بودن . گوان خودش بی اون که بخواد تو رو لو داد . من فهمیدم که تو ، این مسافرتُ ترتیب دادی تا اون و باکی اون شب اون جا نباشن . امّا واقعاً تعجّب می کنم که چرا نانسی رو دَک نکردی ؟ . . . البته این کارَم کردی ، مگه نه ؟ یعنی سعیِتُ کردی ، امّا اون قبول نکرد . بله ! مطمئنم . اون مرد کی بود ؟</em></p>
<p>تمپل از کوره دَر می رود و عمو استیونز را از خانه بیرون می اندازد امّا استیونز قبل از رفتن به او می گوید که اگر نظرش عوض شد به او زنگ بزند چراکه فرصتی نمانده و نانسی پس فردا اعدام می شود . هنوز چیزی از رفتن عمو استیونز نگذشته است که تمپل طاقت نمی آورد و به طرفِ تلفن می رود امّا دستی گوشی تلفن را از او گرفته و ارتباط را قطع می کند و این دستِ گوان است که درست پشتِ سرِ تمپل ایستاده است . گوان تمپل را هدف را می گیرد :</p>
<p><em>گوان -              . . . چرا با من درباره یِ مردی که گاوین می گفت اون شب این جا بوده حرف نمی زنی ؟ خیلی خُب ! نمی خواد زیاد زور بزنی . فقط کافیه بهم بگی که اون یکی از دایی های باکی بوده که یادت رفته بود درباره ش با من حرف بزنی .</em></p>
<p>و رفته رفته حمله هایش جدّی تر می شود :</p>
<p><em>گوان &#8211;         . . . برای یک بارهم که شده سعی کن امشب حقیقتُ بگی . . . شاید اون مرد مثلاً ، پدرواقعی باکی بوده و می خواسته من تا امروز فکر کنم باکی رو خودم پس انداخته م و درست همون شب ، همین طوری ، بر حسب تصادف از شهر رد می شده .</em></p>
<p><em>تمپل &#8211;        . . . خفه شو گوان !</em></p>
<p>گوان <strong>«</strong> خم <strong>»</strong> می شود امّا تنها تر از آن است که <strong>«</strong> بشکند <strong>»</strong> ؛ پس به تمپل می گوید که نمی خواهد از اتّفاقاتِ آن شب چیزی بشنود ؛ تنها آن را آزمایشی الهی تلقی می کند و از آن برای تعالیِ روحش استفاده خواهد کرد و تهدیدش می کند که مبادا به گاوین استیونز تلفن بزند :</p>
<p>گوان &#8211;         . . . تو به تلفن دست نمی زنی و همه چیز دوباره شروع می شه . امّا اگه این کارُ بکنی ، من برای همیشه می رم .</p>
<p>گوان از تمپل می خواهد و حتّی به او التماس می کند که به عمو استیونز تلفن نزند و فکرِ رفتن سراغِ فرمان دار و . . . را از سرش بیرون کند امّا آنچه در پایانِ این تابلو اتّفاق می افتد این است که تمپل در برابر نگاهِ خیره یِ گوان ، گوشی تلفن را بر می دارد و شماره یِ گاوین استیونز را می گیرد .</p>
<p>تابلوی چهارم در دفترِ کارِ فرمان دار می گذرد . ساعت دویِ نیمه شبِ دوازدهمِ مارس است و گاوین استیونز و تمپل آمده اند تا تمپل از نانسی مانیگو و اتّفاقاتِ آن شب برایِ فرمان دار بگوید ؛ ناگفته هایی که شاید بتواند نانسی را از اعدام برهاند .</p>
<p><em>تمپل &#8211;        اون یه فاحشه یِ معتاد بود . من و همسرم از تویِ جوب جمعش کردیم تا پرستارِ بچّه هامون بشه . . .</em></p>
<p>تمپل در توجیهِ تلاشش برایِ نجات دادن نانسی از اعدام ، کمی آسمان و ریسمان می بافد و استیونز در حضورِ فرمان دار او را به سویِ گفتنِ <strong>«</strong> حقیقت <strong>»</strong> هُل می دهد . تمپل ناگزیر می گوید که دلیل اصلی استخدامِ نانسی نیازِ شخصیِ او بوده به کسی که کنارش باشد و حرف هایش را بشنود . تمپل از آن روز آغاز می کند ، روزِ دوشنبه ای که صبح اوّلِ وقت ، درست زمانی که صندوقدارِ بانک در حالِ باز کردنِ درِ بانک به رویِ پنجاه تا آدمِ منتظر بوده ، ناگهان سر و کلّه یِ نانسی پیدا می شود ، راهش را از میان جمعیّت باز کرده ، یک راست به سراغِ صندوقدارِ بانک می رود و سرش داد می زند : <strong>«</strong> هِی ، سفید لعنتی ، پس دو دلار من چی شد ؟ <strong>»</strong> و کارمند بانک پرتش می کند تویِ جوب و با مشت و لگد به جانش می افتد .</p>
<p><em>تمپل &#8211;        . . . بالاخره جمعیت متوجه قضیه می شن و دیگه نمی ذارن تو دهنش بزنه . دهن سیاهِ پر از خونی که با دندونایِ خُرد شده هنوز هم داد می زد : <strong>«</strong> واسه دو هفته پیش که اومدی سراغم ، دو دلار بهم بدهکاری . . . <strong>»</strong></em></p>
<p>گویا با دیدنِ این صحنه است که تمپل ، نانسی مانیگو را به بهانه یِ پرستاریِ بچّه به خانه یِ خود می آورد ؛ امّا این که چرا تمپل فقط می توانست با یک روسپیِ سیاه هم زبان بشود به گذشته یِ او ( تمپل ) بر می گردد و تمپل با رنج و اکراه از گذشته اش می گوید ، گذشته ای که بخشی از آن را توصیفِ گاوین استیونز برایِ فرمان دار تکمیل می کند .</p>
<p><em>استیونز &#8211;     اون روز تمپل تو یکی از ایستگاه هایِ قطار پیاده می شه تا با مردِ جوونی که منتظرش بوده ، دو تایی با هم به تماشایِ مسابقه یِ راگبی برن ، امّا ، اون روز ، مردِ جوون حسابی مست کرده بود ، شاید می خواست مردونگیش گل کنه . بعدش بازم می خوره . ماشینشُ داغون می کنه و با تمپل تویِ خونه یِ یه قاچاقچیِ مشروب اُتراق می کنه . مرد جوون تا حدِّ مرگ مست می کنه و وقتی از شدّتِ مستی خوابش می بره ، تو خونه جنایتی اتّفاق می افته . جنایت کار تمپلُ که شاهدِ قتل بوده بلند می کنه و با خودش به ممفیس می بره ، به خونه ای که بهتون گفتیم ، این تمامِ ماجرا بود . در ضمن باید اضافه کنم که مردِ جوونِ تویِ ماشین ، همونی که همراهِ تمپل بود و باید ازش دفاع می کرد ، خیلی وقته با تمپل ازدواج کرده . اون مرد ، برادرزاده یِ منه .</em></p>
<p>و البته عمو استیونز این ها را خوب می داند چون درست شش هفته بعد ، دفاع از برادرزاده اش را در دادگاهی به اتّهام قتلی که آن شب اتّفاق افتاده بود ، برعهده می گیرد و شاهدی که به دادگاه می آید کسی نیست جز تمپل . امّا آنچه گذشته یِ تمپل را می سازد &#8211; و شاید ویران می کند &#8211; همان یک ماهی است که توسط قاتل ، <strong>«</strong> پاپ آی <strong>»</strong> ( Popeye ) به روسپی خانه ای در خیابانِ مانوئلِ ممفیس برده می شود . پاپ آی که مردی نامتعادل ، غیرعادّی و از نظرِ جنسی ناتوان است ، تمپل را در آن روسپی خانه حبس می کند . برایش یک پالتو پوستِ خز می خرد و حتّی لباسِ راحتی و لباسِ زیرِ تمپل را هم به سلیقه یِ خودش انتخاب می کند .</p>
<p><em>تمپل &#8211;        . . . وسطِ عیش و گناه بودم ، ولی کسی کاری به کارم نداشت . مثلِ غواصی که بیست فرسنگ زیر دریا تو اتاقک غواصیش باشه . بله ، پاپ آی می خواست دلم خوش باشه ، می فهمین ؟ امّا من یه چیزِ دیگه هم می خواستم . نمی خواستم فقط دل خوش باشم . اون جور که خواهرام ، یعنی روسپی های می گفتن ، باید به هر قیمتی که شده عاشق می شدم !</em></p>
<p>و این اتّفاق برایِ تمپل با آمدنِ <strong>«</strong> رِد <strong>»</strong> ( Red ) می افتد . رِد ، گردن کلفتِ یکی از کلوب هایِ شبانه بود . کلوبی که مالِ پاپ آی بود . پاپ آی ، نوچه اش ، رِد ، را به اتاقِ تمپل می برد و خود به <strong>«</strong> تماشا <strong>»</strong> می نشست . امّا چیزی که پاپ آی فکرش را نمی کرد این بود که تمپل عاشقِ رِد بشود . عشقی که او را وادار به نوشتنِ نامه هایِ عاشقانه برایِ <strong>«</strong> رِد <strong>»</strong> بکند . از همان نامه هایی که :</p>
<p><em>تمپل &#8211;        . . . از همون نامه هایی که یه زن وقتی برای یه مرد نوشت ، حتّی اگه هشت سالِ پیش این کارُ کرده باشه ، بازَم دلش نمی خواد شوهرش ، هرطور هم که درباره یِ گذشته یِ همسرِ عزیزش فکر کنه ، اونا رو ببینه . . .</em></p>
<p>به هر حال رِد و تمپل به هم دل می بندند و برایِ اولین بار با هم قرار می گذارند دور از چشمِ تمپل هم دیگر را ملاقات کنند ؛ نخستین ملاقاتِ عاشقانه . امّا این اتّفاق نمی افتد چون رِد در حالی که در یکی از کوچه هایِ تنگِ پشتِ روسپی خانه قایم شده بود تا با آویزان شدن از لوله یِ آب به اتاقِ تمپل بیاید ، به ضربِ گلوله یِ پاپ آی کشته می شود . پاپ آی به خاطرِ این قتل دستگیر و به مرگ محکوم می شود و در زمستانِ همان سال گوان و تمپل با هم ازدواج می کنند ! . . . آنها در مراسمِ ازدواجِشان زانو می زنند و دعا می کنند : <strong><em>«</em></strong><em> ما گناهکاریم ، ما را ببخش . <strong>»</strong> </em></p>
<p><em>تمپل &#8211;        . . . فکر می کردیم همین کافی باشه . خیال می کردیم این طوری آرامش ، فراموشی ، عشق و همه یِ چیزایی که تا اون موقع باهاشون برخورد نداشتم ، بر می گردن . . . بعد از اون من رویِ چیزِ مؤثرتری از عشق و تراژدی حساب کردم ، چیزی که می تونه دو تا آدمو با هم یکی کنه : بخشایش .</em></p>
<p>بخشایش ؛ دقیقاً همان چیزی که به زعمِ عمو استیونز در ذاتِ یک اشراف زاده یِ متشخصِ ویرجینیایی ، یعنی برادرزاده اش ، گوان ، راه ندارد .</p>
<p><em>استیونز &#8211;    . . . تو خوب می دونی که خودپسندی همسرت همه چیزُ خراب کرد . . . اون اصلاً با بخشش و این حرف ها سر و کار نداشت . کلاسش خیلی بالاتر از این حرف ها بود و بعد از یه سال به جای اینکه قبول کنه بخشیده شده ، کم کم این فکر به سرش زد که واقعاً پدر بچّه هست یا نه ؟</em></p>
<p>آنها نانسی را استخدام می کنند . تمپل خود را پرنسس می بیند و نانسی را ندیمه . پرنسسِ گناهکاری که برایِ حرف زدن نیاز به ندیمه ای گناهکار دارد و فاجعه این جاست . وقتی تمپل پس از به دنیا آمدن بچّه یِ اولش ، می فهمد که شوهرش او را نبخشیده ، خودش هم دیگر نمی خواهد بخشیده شود . بچّه ، بچّه یِ گوان بود امّا او به این مسأله شک داشت . تمپل نمی تواند تحمل کند و تصمیم به فرار می گیرد امّا با به دنیا آمدنِ بچّه یِ دوم دیگر تمپل نمی داند چه طور فرار کند .</p>
<p><em>استیونز &#8211;     . . . تمپل دیگه نمی تونست این آبروداری رو تحمّل کنه . این آدمایی رو که بی این که ببخشن ، فقط چشم پوشی می کنن . آدمایی که درست در لحظه ای که مستِ کینه و بُغضَن لبخند می زنن . پس منتظر موند . منتظرِ فاجعه . . . </em></p>
<p>و فاجعه در لباسِ <strong>«</strong> پیتر <strong>»</strong> ( Peter ) از راه رسید . پیتر ، برادرِ جوانِ <strong>«</strong> رِد <strong>»</strong> بود . نامه هایِ عاشقانه یِ تمپل را در اختیار داشت و از او باج می گرفت . امّا پول دادن به او تمپل را راضی نمی کرد ، پس خودش را هم در اختیارِ او می گذاشت .</p>
<p><em>تمپل &#8211;        . . . با این باج گیر بالاخره می تونستم به آرامش برسم . بله ، آرامش . خلاص شدن از شرِّ پاک دامنی ، آبروداری و احساسات و علایق . بعد از شش سال بخشایش و جدایی ، بالاخره مردی رو پیدا کرده بودم که بند این حرها نبود . یه مردِ با اراده ، خشن ، پُر دل و جرئت ، وحشی و اِنقدر ضدّاخلاق که می شد یه جور خلوص و اصالت تو وجودش پیدا کرد . خلاصه ، مردی که تو قید جبران و فراموشی نبود . مردی که اگه ازش عذرخواهی می کردم ، کنکم می زد و پرنم می کرد توی جوب . با اون می تونستم به آرامش برسم . بله ، آرامش . با اطمینان از این که اگه تویِ جوب هم پرت بشم و تا حدِّ مرگ کتک بخورم ، هیچ وقت چیزی نمی دونه که منُ به خاطرش ببخشه . من نه با اون ، که به وسیله یِ اون می خواستم فرار کنم . </em></p>
<p>امّا این نانسی بود که از همه چیز خبر داشت . او تمپل ، بچّه هایش و بی گناهی شان را دوست داشت و فکر می کرد تمپل می خواهد پولی به پیتر بدهد و نامه ها را از او پس بگیرد . امّا تمپل این آرامش را نمی خواست :</p>
<p>تمپل -        . . . من دنبالِ آرامشِ دیگه ای بودم : آرامش در شر ، غرق شدنِ کامل در گناه .</p>
<p>و وقتی نانسی فهمید که تمپل قصد دارد یکی از بچّه ها را وِل کند و دومی را همراهِ خود ببرد تا با مردی مانند پیتر زندگی کند ، ابتدا خواست با برداشتنِ ِپول ها و جواهراتی که او برایِ فرار آماده کرده بود جلویِ تمپل را بگیرد و بعد . . .</p>
<p>تابلویِ پنجم فلاش بَکی است به فاجعه یِ رخ داده در شبِ قتل . ساعت نه و نیمِ شبِ سیزدهم سپتامبر است . گوان و یکی از بچّه ها ( باکی ) در نیواورلئان ، پیِ نخودسیاه رفته اند و پیتر و تمپل در خانه ، آماده یِ رفتن اند امّا از پول و جواهرات خبری نیست . پیتر آشفته است . به نانسی مشکوک است و تهدید می کند که پایِ او را با آتش سیگار خواهد سوزاند امّا انگار تمپل قیدِ رفتن را زده است و از پیتر می خواهد که برود .</p>
<p>تمپل &#8211;        . . . پولا غیب شده ، منم با تو نمیام . تنها کاری که می تونی بکنی اینه که صبر کنی تا شوهرم برگرده و دوباره ازش باج بگیری .</p>
<p>پیتر &#8211;          من پولا و جواهراتُ می خوام . تورَم روش .</p>
<p>تمپل &#8211;        نامه ها هنوز پیش توئه .</p>
<p>و اینجاست که پیتر بازیِ آگاهانه ای را با تمپل به راه می اندازد . او نامه ها را به تمپل پس می دهد و ادعا می کند که دیگر به آنها نیازی ندارد . او تمپل را تحریک می کند که نامه ها را بسوزاند و خود را از شرِّ او خلاص کند امّا تمپل قدرت این کار را ندارد . در این لحظه نانسی واردِ اتاق می شود . پیتر او را تهدید و تحقیر می کند و سراغِ پول ها و جواهرات را می گیرد امّا تمپل از پیتر می خواهد که از اتاق بیرون برود تا او خود تکلیف این ماجرا را با نانسی روشن کند . نانسی اقرار می کند که پول ها و جواهرات را قایم کرده تا به این وسیله جلویِ تمپل را بگیرد امّا در عین حال تمپل را متّهم می کند که دزدِ واقعی خودِ تمپل است که پولِ شوهرش را تویِ حلقِ پیتر می ریزد . نانسی گام را از این فراتر گذاشته ، تمپل را متوجّهِ کثافتی که در وجودش لانه کرده می کند و تمپل به او سیلی می زند .</p>
<p>نانسی        . . . برای این که نامه هارو پس بگیرین چه احتیاجی به پول ها و جواهرات بود ! یه زن از این جور چیزا لازم نداره ! آدم همین قدر که زن باشه می تونه هرچی بخواد از مردا دربیاره . من و شما هم این قصّه رو خوب بلدیم . شما تو خونه هم می تونستین با یه اشاره ی ابرو این کارُ بکنین و شوهرتونُ دنبال نخودسیاه نفرستین . چیزایی که تو ممفیس یاد گرفتین لااقل باید این جا به دردتون می خورد . این طوری بچّه هاتونم ول نمی کردین .</p>
<p>تمپل خود را توجیه می کند و نانسی ، تمپل را متوجّهِ وضعیتِ بچّه هایش می کند .</p>
<p>نانسی &#8211;     . . . دیگه هیچ وقت باکی رو نمی بینین ، اینُ می دونین و بازم ولش می کنین . بگین که این کارُ نمی کنین ! <em>( تمپل جواب نمی دهد .)</em> گیریم که باکی رو من نگه دارم ! اون یکی رو پیشِ کی می ذارین ؟</p>
<p>تمپل &#8211;        اون فقط شیش ماهشه . با خودم می برمش .</p>
<p>نانسی تمامِ تلاشش را برایِ نشان دادنِ تصمیمِ فاجعه باری که تمپل گرفته می کند . فاجعه ای که بیش از همه در انتظارِ بچّه هاست .</p>
<p>نانسی &#8211;     می خواین بچّه هاتونُ بدبخت کنین ؟ ( تمپل پاسخی نمی دهد ) شوهرتون خیلی وقته فکر می کنه که باکی از پشتِ اون نیست . اگه شما برین ، دیگه کاملاً مطمئن می شه و از باکی متنفر می شه . اون وقت برای اون کوچولو خیلی بد می شه . امّا اون یکی ، شما می خواین دحتر کوچولوتونُ بدین به اون مرتیکه ی الدنگ تا باهاش خونواده تونُ تیغ بزنه ؛ تا جایی که دیگه نتونه چیزی ازش دربیاره . بعدش بچّه رو میندازه تو خیابون . شما دلتون می خواد اونا زجر بکشن ؟ دلتون می خواد بمیرن ؟ می خواین مث ما ، مث من و شما شرمنده بشن ؟ شما می دونین شرم و ننگ چیه ، امّا حتّی سعی نمی کنین از بچّه هاتون در برابرش محافظت کنین ! شما از منم بدترین . به خدا هنوزم باورم نمی شه که می خواین برین . شما یه چیزایی رو نمی فهمین که حتّی زن کثیفی مثِ منم می فهمه . نمی فهمین که بچّه های کوچیک نباید بترسن ، نباید شرمنده بشن . باید از بچّه ها در برابر شرم و ترس محافظت کرد ؛ فقط شرم و ترس . از همه شون یا از هر کدومشون که می تونیم . حتی شده از یکی شون ، اگه نمی تونیم از همه شون محافظت کنیم . . .</p>
<p>امّا تمپل تصمیمش را گرفته است و نانسی نمی تواند جلویش را بگیرد . صدایِ بوقِ ممتد ماشینِ پیتر از بیرون می آید . تمپل در حالِ بستنِ چمدان هایش است و نانسی ، ناامید و با حالتی عجیب به اتاقِ بچّه می رود . تمپل پول و جواهراتی را که نانسی پس آورده بر می دارد و در چمدانش می چپاند . نانسی ساکت و آرام از اتاقِ بچّه بیرون می آید .</p>
<p>تمپل &#8211;        نانسی ! . . . درباره یِ من خیلی بد فکر نکن ! تو خواهر منی . مث قدیما . . . اگه یه روزی این ماجرا روشد ، من به همه می گم که تو هر کاری از دستت بر می اومد کردی . می گم که تمام سعیتُ کردی . تو راست می گفتی : مشکل نامه ها نبود . مشکل خود من بودم ! فقط من مسؤلم . من عوضی ام . . . <em>( نانسی خارج می شود )</em> نانسی !</p>
<p>تمپل نانسی را صدا می زند امّا پاسخی نمی آید . تمپل پس از نگاهی لحظه ای به چهارچوب خالی در ، دوباره مشغولِ جمع و جور کردنِ وسایلش می شود و در لحظه یِ آخر برایِ بردنِ بچّه به اتاق می رود که . . . <strong>«</strong> بعد از یکی دو ثانیه فریاد دلخراشی می کشد . نانسی از در دیگر وارد می شود . نورها می لرزند و به تدریج کم می شوند تا خاموشیِ کامل . <strong>»</strong></p>
<p>تابلوی ششم بازگشت به دفتر کار فرمان دار در تابلوی چهارم است با این تفاوت که ساعت سه و ده دقیقه ی بامداد است . <strong>«</strong> فرمان دار دیگر در دفتر نیست . تمپل روی دو زانو افتاده و استیونز بالای سرش خم شده است . . . <strong>»</strong> .</p>
<p>تمپل &#8211;                  . . . اون شب نانسی هر دستوری بهم داد اطاعت کردم . تلفن کردم ، پلیس خبر کردم . اونا اومدن . نانسی می گفت : <strong>«</strong> من این کارُ کردم سرکار <strong>»</strong> و من از اون شب سکوتُ شروع کردم و ادامه دادم تا امشب . . . اونا بردنش ، بدونِ این که نگام کنه رفت . تو سلّولِ زندان هم مدام می گفت : <strong>«</strong> من کردم ، من کردم . <strong>»</strong> بله ، اون این کارُ کرده بود ؛ ولی جنایتکارِ واقعی من بودم . . .</p>
<p>استیونز ( وکیل ) سعی می کند تمپل را آرام کند و در همین لحظه تمپل ، گوان را می بیند که بینِ صحبت هایِ او وارد شده و جایِ فرمان دار ایستاده است . . . تمپل و گوان هر دو در حالتِ شوک به سر می برند ؛ تمپل از دیدنِ گوان در اتاقِ فرمان دار و گوان از شنیدنِ اعترافاتِ تمپل پس نگاهِ هر دو استیونز ( وکیل ) را نشانه می گیرد که آیا <strong>«</strong> حقیقت <strong>»</strong> ارزش این را داشته که او برای رسیدنِ به آن این بازی را ترتیب بدهد ؟ گوان سراغِ نامه ها را می گیرد و استیونز می گوید که نامه ها را نانسی به او سپرده است . گوان دیوانه وار توهین و تحقیرهایش را نثارِ تمپل و نیز استیونز ( وکیل ) کرده و اتاقِ فرمان دار را ترک می کند . استیونز به تمپل می گوید که فرمان دار پیش از این ها به او گفته بوده که اجازه یِ عفو در اختیاراتِ او نیست و نانسی رأسِ زمانِ مقرر اعدام خواهد شد .</p>
<p>تمپل &#8211;                 پس وقتی من ساعتِ دو نصفه شب اومدم این جا ، امیدی به نجاتش نبود ، نه ؟ یعنی حتی برای شنیدن تصمیم فرمان دار برای نجات ندادن نانسی هم نبود که منُ کشوندین این جا ؟ فقط برای این که جلوی دوتا غریبه ، جلوی شوهرم اعتراف کنم ؟ اعتراف به چیزی که هشت سالِ تموم کفّاره شُ داده بودم تا شوهرم متوجّه نشه ؛ پس دلیلش این بود ، رنج بردن .</p>
<p>استیونز &#8211;              درسته و از صمیم قلب ازت عذر می خوام که آوردمت این جا . امّا باید این کارُ می کردم تا نانسی تنها نمونه . تا حرکتش تویِ دادگاه ، هرچند که احمقانه بود ، مفید باشه و با مرگش بتونه لااقل به یه بچّه ی کوچولو کمک کنه و اونو از تنهایی نجات بده . برای همین بود که اومدی این جا .</p>
<p>و در پایانِ این تابلو استیونز به تمپل می گوید که باید پیش از اعدام به دیدنِ نانسی بروند .</p>
<p>تابلوی هفتم در سالنِ عمومیِ زندان می گذرد . ساعت ده و سی دقیقه یِ صبح است و صحنه با گفتگویِ وکیل ( استیونز ) و نگهبان ( توبز <strong>«</strong> Tubbs <strong>»</strong> ) آغاز می شود . استیونز حالِ زندانی ( نانسی ) را از نگهبان جویا می شود و نگهبان در حالی که با نفرت از او حرف می زند می گوید :</p>
<p>توبز &#8211;                    گمونم داره خودشُ آماده می کنه .</p>
<p>استیونز &#8211;              خودشُ آماده می کنه ؟</p>
<p>توبز &#8211;                    برای فردا صبح ، طبق مقرّرات . اعدام احتیاج به تفکّر داره . دلیلش هم اینه که کشیش خواسته .</p>
<p>پس از خروج نگهبان ، گوان وارد می شود و از استیونز می پرسد چرا از او خواسته به این جا بیاید . استیونز نامه ها را به او می دهد و به گوان می گوید نظرش این است که آن ها را بسوزاند بدونِ این که بخواندشان .</p>
<p>گوان &#8211;                   . . . مسلماً یه مرد محترم از این جور نامه ها نمی خونه . حتی برای آگاه شدن از ذوق ادبی زنش . ولی من که مرد محترمی نیستم ، هان ؟!</p>
<p>استیونز &#8211;              حالا وقتشه که لیاقت خودتُ نشون بدی . در ضمن محترم بودن و این حرفارَم بریز دور ، همون مرد بودن کفایت می کنه .</p>
<p>استیونز از گوان می خواهد که آن جا بماند تا وقتی تمپل با نانسی حرف می زند او کنارش باشد امّا گوان سرسختانه این خواهش را رد می کند .</p>
<p>گوان &#8211;                   مطمئن باشین این کارُ نمی کنم . هیچ کدومشونُ نمی خوام ببینم .</p>
<p>استیونز &#8211;              شاید نانسی کمکت کنه .</p>
<p>گوان &#8211;                   جدّی ؟ چه کمکی ؟</p>
<p>استیونز &#8211;              کمکت کنه که ببخشی و بخشیده بشی .</p>
<p>گوان &#8211;                   لابد چون فقط شما می دونین بخشایش چیه ! لابد شما یه قهرمانین .</p>
<p>استیونز &#8211;              <em>( با خشونت )</em> اگه بعد از شنیدن حرف های همسرت تو خونه ی فرمان دار ، بازم نفهمیده باشی که رنج و درد چیه ، دیگه مرد نیستی .</p>
<p>و گوان که گویی هنوز قدرتِ رو به رو شدن با حقیقت را ندارد ، آن جا را ترک می کند . نگهبان تمپل را برای دیدار با نانسی می آورد و این مواجهه یکی از عمیق ترین و مهیب ترین گفتگوهایِ دنیا را رقم می زند ؛ آنجا که نانسی از امید و ناامیدی می گوید و از ایمانش به رهایی . نانسی به تمپل که از خونسردی و آرامش او کلافه شده می گوید که می خواهد با برادرشان ( مسیح ‍! ) حرف بزند :</p>
<p>تمپل &#8211;                  برادرمون ؟</p>
<p>نانسی &#8211;               آره . برادر روسپیا و دزدا ، رفیق قاتلا . همونی که با اونا کشتنش . من همه ی حرفاشو نمی فهمم ؛ امّا دوستش دارم . چون کشتنش .</p>
<p>نانسی در برابرِ بی اعتقادیِ تمپل از او می خواهد که اعتماد کند و از رازِ سکوتِ <strong>«</strong> برادر <strong>»</strong> در برابرِ سرنوشتِ شومشان می گوید :</p>
<p>نانسی &#8211;               شما فرار کردین . چون شما هم مثل من شرُّ دوست داشتین . ما دوتا عین هم بودیم . اونم نمی تونست جلومونُ بگیره . امّا برای این که یه خورده تلافیشُ سرمون دربیاره ، رنجُ اختراع کرد . رنجی که روشنایی حقیقی این دنیای حقیره . من بهش اعتماد دارم .</p>
<p>و تمپل خسته و کلافه از این اعتماد ، درماندگی اش را فریاد می زند :</p>
<p>تمپل &#8211;                  اون هیچ وقت کسی رو نجات نداده . اون حتی خودشم نتونست نجات بده . اونا فردا تو رو می برن . عذابت می دن و تو فراموششون می کنی .</p>
<p>نانسی &#8211;               فراموششون نمی کنم . ولی حتی یه فاتل هم می تونه بخشیده بشه . مطمئنم که یه جایی هم برای قاتلا هست . من می خوام برم اونجا .</p>
<p>و نگهبان نانسی را می برد . آری ، نانسی می رود و تمپل را با دنیایی رنج تنها می گذارد . امّا گویی بناست مرگِ نانسی آبِ رویِ آتش باشد ؛ چرا که تمپل در اوجِ تنهایی و استیصال ، صدایِ گوان را می شنود که برگشته است :</p>
<p>گوان &#8211;                   تمپل . . . بریم تمپل . باید برگردیم .</p>
<p>تمپل &#8211;                  . . . برگردیم ؟ با کی ؟</p>
<p>گوان &#8211;                   با من . <strong>«</strong> باکی <strong>»</strong> منتظرمونه .</p>
<p>تمپل &#8211;                  با تو . آره ، چرا که نه ؟ <em>( به طرف در می رود ) . . . </em></p>
<p><em> </em></p>
<p><strong>«</strong> رکوئیم برای یک راهبه <strong>»</strong> مرثیه ای است برایِ خاکی که زیباترین فرزندانش را وحشیانه می بلعد . روایتی تکان دهنده از فاجعه ای در تکرار . جهانی که دارد می چرخد و می چرخد و می چرخد و به قولِ شاعرِ طارسی سرعتِ چرخشش آنقدر زیاد شده که از سرگیجه ها گریزی نیست . ما به سویِ شرّ گام بر می داریم . گام هایی آگاهانه چون <strong>«</strong> تمپل <strong>»</strong> و گام هایی ناگزیر چون <strong>«</strong> نانسی <strong>»</strong> . پلّه هایِ تباهی و سقوط را صد به یک رَج می زنیم و شادیم . شادیِ ما از سقوطِ آزاد است نه از درّه یِ تاریکی که دیر یا زود در آن فرو خواهیم افتاد و سنگلاخ ها مغزمان را متلاشی خواهد کرد . با اینهمه من یکی هنوز از آن جماعتِ عقب افتاده ای هستم که شوربختیِ ذاتیِ انسان را باور نمی کنم . دستِ کم تا زمانی که افسارِ تنور را در دستِ میلیونرهایِ چشم آبی ببینم و نان را همه جا نبینم این حق را برای پروازِ حماقتم قائل می شوم که تا صدهزارپایی اوج بگیرد و زمین را آن گونه که می تواند باشد به تماشا بنشیند . <strong>«</strong> رکوئیم برای یک راهبه <strong>» </strong>نمایشنامه ای نیست که بتوانی آن را به رسمِ معرّفی ، در یک خلاصه داستان بگنجانی . با خواندنش چنان سرگیجه ای می گیری که برای خلاصی باید مفصّل خون بالا بیاوری . هر چه سعی کردم بگذرم نشد و حاصل این شد که از آن چیزی شبیهِ خلاصه سکانسِ سینمایی بیرون بکشم . خلاصه سکانسی دربرگیرنده یِ تفصیلِ طرح و مجموعه ای گفتگو که به عنوانِ نمونه دیالوگ ، جانِ هر صحنه را نمایندگی کند . با وسوسه یِ این معرّفیِ خلاصه سکانسی ، سر به این توهّم سپردم که فریادِ صد و چند صفحه را در ده صفحه پچپچه کنم و امید که بهانه ای بوده باشم برایِ یک <strong>«</strong> آن <strong>»</strong> .</p>
<ul>
<li>توضیح : نمایشنامه یِ <strong>«</strong> رکوییم برای یک راهبه <strong>»</strong> ، برای نخستین بار در بیستم سپتامبر ۱۹۵۶ در تئاتر <strong>«</strong> ماتورن &#8211; مارسل اِران <strong>»</strong> ( Mathurin-Marcel Herrand ) با طرّاحی صحنه ی <strong>«</strong> لئو نور فینی <strong>»</strong> ( Leonor Fini ) و به کارگردانی <strong>«</strong> آلبر کامو <strong>»</strong> ( Albert Camus )  اجرا شد و برایِ نخستین با در ایران ، در مرداد ماه سال ۱۳۸۱ ، در تئاتر شهر تهران ، به کارگردانی <strong>«</strong> محمودرضارحیمی <strong>»</strong> به صحنه رفت .</li>
</ul>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=833&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=833</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نبرد مجازی یا صفر و یک به جای فشنگ !</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=791</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=791#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 16:52:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی روزرخ</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=791</guid>
		<description><![CDATA[<a href=http://www.agahane.com/?p=791><img src=http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/filter-150x150.jpg class=imgtfe hspace=5 align=left width=100  border=0></a>جنگ همواره عرصه ای بوده تا دو طرف منازعه ، بر اساس توان خود ، به منافع بیشتر دست پیدا کنند . در حقیقت عرصه ی نبردهای کلاسیک ، همیشه صحنه ی قدرت نمایی مادی ( تجهیزات ، نیروی انسانی و &#8230;. ) گروه های مختلف بوده است . اما در حقیقت بیشتر نبردهای تاثیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جنگ همواره عرصه ای بوده تا دو طرف منازعه ، بر اساس توان خود ، به منافع بیشتر دست پیدا کنند . در حقیقت عرصه ی نبردهای کلاسیک ، همیشه صحنه ی قدرت نمایی مادی ( تجهیزات ، نیروی انسانی و &#8230;. ) گروه های مختلف بوده است . اما در حقیقت بیشتر نبردهای تاثیر گذار در مناسبات کلی جهان ، به واسطه ی بعد بین المللی آنها ، مطرح شده و در اذهان جای گرفته اند . اما هنگامی که مارشال مک لوهان ، نظریه ی دهکده ی جهانی را منتشر کرد ، بسیاری از مفاهیم معمول دستخوش تغییرات شگرف شد . بر اساس این تئوری سیستم های مدرن و ابرقدرت رسانه ای ، مرزهای جهان را با سرعتی چشم گیر در می نوردند و با خود پیام هایی را به همراه دارند که بر اساس تئوری وی ، خود پیام ، نقش رسانه را بازی می کند . اگر با این نگاه همراه باشیم ، در حقیقت ، ما در دهکده ی<img class="alignleft size-full wp-image-796" title="filter" src="http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/filter.jpg" alt="filter" width="305" height="194" />کوچکی زندگی می کنیم که دیوارهای خانه هایش شاید از شیشه هم شفاف تر باشند . پس بر این اساس ، دنیای مدرن ، دنیایی است که کمتر شاهد جنگ های کلاسیک است . جنگ هایی که اسلحه های مرگبار و خون ، پیروز میدان را معرفی می کنند . بی شک در این خانه های شیشه ای ، کوچکترین تحرکی ، عکس العمل سایرین را به همراه خواهد داشت و راه را برای خشونت های سازمان یافته کمتر می کند .  پس این بار ، نبرد در این دهکده ی جهانی ، ابزارهای خاص خودش را می خواهد . اگر که رسانه ها توانسته اند ، مرزها را از میان بردارند ، ملزومات جدیدی را هم به همراه داشته اند که بر اساس آنها بتوان شکل گیری فرایند قدرت طلبی و افزون خواهی را ساماندهی کرد . اگر که نمایش ابزارآلات جنگی امروزه بیشتر در مانورها و رژه ها دیده می شوند ، بی شک عرصه ای برای رقابت وجود دارد که سخت در حال بزرگتر شدن و تلاش برای ایجاد بستری مناسب جهت بدست آوردن منافع برای تولیدکنندگان آن است . اگر چه جنگ های کلاسیک ، توسط رهبران و قدرتمندان شکل داده می شد و توسط نیروهای تربیت شده نظامی و اصولا در نقاطی مشخص رقم می خورد  و مردم تنها نظاره گر و پی گیر خبرهای آن بودند ، اما اینک و با وجود تغییر در ساختارهای ارتباطی ذکر شده ، مردم عادی خود ، بخشی از توانمندی و ابزاری جهت پیشبرد اهداف محسوب می شوند . اگر قهرمانان جنگ های دیروز مردان غیور و ورزیده بودند و گاهی نوجوانی ، نقش رهبر را به صورت نمادین در آن بازی می کرد ، اینک حقیقتا نوجوانان و جوانان مهمترین عامل پیشبرد این نبرد ها محسوب می شوند . نبردی که دیگر پیروزش در خاک و خون مشخص نمی شود ، بلکه عرصه ی هماورد ، جایی به جز فضای صفر و یک کامپیوتر و شبکه های در هم تنیده آن نیست &#8230;. جنگ های دیجیتالی.</p>
<p>فضای سایبر ، خود دارای ویژگی هایی است که فرایند این نوع تقابل ها را شکل می دهد . شاید بتوان از مهمترین ویژگی های  آن به موارد زیر اشاره کرد .</p>
<p>۱-      امکان دستیابی به حجم اطلاعاتی بسیار وسیع برای مردم عادی و نخبگان</p>
<p>۲-      امکان تسهیل فرایند تولید محتوا در سطح کلان برای تمامی مخاطبین و توسط خود مخاطبین</p>
<p>۳-      امکان برقراری ارتباط بین مخاطب و تولیدکننده محتوا</p>
<p>۴-      ضریب نفوذ بسیار بالا به دلیل پایین آمدن نیاز تجهیزاتی جهت ورود به این فضا</p>
<p>۵-      توانایی برقراری ارتباطات گسترده و تولید محتوا با هویت های غیر واقعی</p>
<p>۶-      امکان استفاده از شیوه های گوناگون پرداخت اطلاعاتی برای جلب توجه بیشتر</p>
<p>۷-      و &#8230;..</p>
<p>بر شمردن تمامی خصوصیات و ویژگی های قابل شناخت عرصه های اطلاعاتی در فضای دیجیتالی در حوصله ی این جستار نیست . اما در آنچه قابل توجه است سرعت و کیفیت اطلاعات است که به صورتی سرسام آور در حال گسترش و پیشرفت است . ایجاد مقبولیت و مشروعیت در بین مردم ، به هنگام نبردها ، همیشه یکی از تلاشهای جدی طرفین جنگ بوده است . ظالم نمایی دشمن و مظلوم نمایی خود ، یکی از مهمترین عرصه های تلاش جهت حفظ اوضاع داخلی و حتا جهانی بوده است .</p>
<p>جنگ های رسانه ای ، دیجیتالی ، سایبری چنان در سطح بالایی از تاثیر گذاری قرار می گیرد که کشورها بودجه های کلانی برای فعالیت در این عرصه ها وضع می کنند و به مبارزه با یکدیگر می پردازند . یکی محتوایی تولید می کند که به مذاق مخاطب گروه هدف خوش بیاید ، دیگری آن را فیلتر می کند ! یکی به واسطه ی شبکه های تلویزیونی اقدام به انتقال اندیشه ی خود می کند و دیگری با ارسال پارازیت برنامه هایش را قطع می کند . تک و پاتک در میدان نبرد که بر عهده ی متخصصان جنگی بود و سربازان ، موظف به اجرای آنها بودند ، رنگ باخته و جای خود را به ایجاد سایت و محدود کردن دسترسی به آن داده است . اما این بار دیگر خبری از جنگاوران خشن و سربازان وظیفه شناس نیست ! این بار ، مهندسین و متخصصین علمی با فشردن دکه های کیبورد ، میدان جنگ را طراحی می کنند و سربازان خسته ، جای خود را به خیل مشتاق نوجوانان و جوانانی می دهد که نگاهشان به این کارزار انجام وظیفه نیست ! لذت بردن و در فضایی است که منابسباتش را در دنیای حقیقی پیدا نمی کنند . این نبرد ،چنان جدی شده است که واژه هایی چون ، ارتش سایبری ، یگان امنیت اطلاعات دیجیتالی و ترکیب هایی از این دست ، حتا در بین عوام هم جای خود را پیدا کرده است .</p>
<p>اگر در دوران انسان های اولیه  ، ابزار تنبیهی و ایجاد تغییر، چیزی شبیه گرز بود و برای ساکت کردن هر مخالفی با شدت ولی با کمترین تکرار استفاده می شد ( شدت ضربه زدن زیاد  بود و به همین دلیل با یک بار ضربه زدن ، نیاز فرد متخاصم را برطرف می کرد ! ) ، در دوران برده داری ، شلاق ، با شدت آسیب زنندگی کمتر ، و تعداد تکرار بیشتر عمل،  شکل می گرفت . اگر که در دوران صنعتی ، پول و مبارزه جهت به دست آوردن سطح رفاه ، صاحبان ابزار تولید را مسلط بر قشر کارگر می کرد و پول و به تبع آن گرسنگی، شدت آسیب زنندگی کمتری نسبت به شلاق داشت . در دنیای مدرن ، اطلاعات در فضای دیجیتال هر لحظه مردم را در خود فرو می برد ، و چنان با لطافت به لایه های فکری مردم نفوذ و شیوه ی اندیشه ی آنان را هم سو با خود می کند که شخص حتا خود متوجه قرار گرفتن در معرض هیچ فشاری نمی شود . اما رفته رفته ، اندیشه اش ، انتظاراتش از زندگی ، سبک و شیوه ی نگرش اش به زندگی دستخوش تغییراتی شگرف می شود . تغییراتی که با مرگ وی از بین نمی رود . بلکه به صورت لایه های فرهنگی جایگاه خود را در عرصه ی تربیتی فرزندان و خانواده ها باز کرده و جامعه پذیری وی را دگرگون می کند .</p>
<p>در این دهکده ی جهانی ، روز به روز جا برای هفت تیر کشان و خون ریزان تنگ تر می شود . کمتر سیستمی می توان برای خون ریزی های خود دلایل منطقی و قابل پذیرش ارائه کند . پس نبردهای امروز ، شکل دیگری یافته اند . اسمپرها ( ارسال کنندگان ای میل های تبلیغاتی و اطلاعاتی در حد بسیار وسیع ) ، بمب های جستجوگر ها ( مانند بمب اینترنتی در ابزارهای جستجو که توسط ایرانیان علیه ترکیب جعلی &#8221; خلیج ع ر ب ی &#8221; صورت گرفت یا درحقیقت منفجر شد که در طی آن ، هر کس این ترکیب را در موتور جستجوهای بزرگی همچون گوگل ، یاهو و &#8230;. بررسی می کرد ، اولین سایتی که به او معرفی می شد ، سایتی بود با عنوان خلیج همیشه فارس ) ، ربات های بازبین ( که هدفشان بالابردن تعداد بازدید سایتی خاص و بالارفتن امتیاز آن برای معرفی به کاربران بود ) و &#8230; همگی ابزارهایی هستند که دیگر همچون فشنگ و بمب و خمپاره ، جسم انسان ها را نشانه نمی روند ، آنها اندیشه ی فرد را تغییر می دهند تا فرد ، هر چه بیشتر ، شبیه به صاحبان قدرت فکر کند و اگر چنین شد ، دیگر هیچ سلاحی نمی تواند ، به جنگ و تلاش برای از بین بردن آنها کند &#8230;.</p>
<p>جنگیدن بر علیه اندیشه ها ، بی شک دشوار تر از نبرد بر علیه پیشرفته ترین سلاح هاست &#8230;.</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=791&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=791</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی و آثار کته کلویتس، تصویرگر روح داغدار و بی‌قرار قرن بیستم</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=773</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=773#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 14:14:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا یوسف پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>
		<category><![CDATA[سارا یوسف پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=773</guid>
		<description><![CDATA[<a href=http://www.agahane.com/?p=773><img src=http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/kathe-150x150.gif class=imgtfe hspace=5 align=left width=100  border=0></a>سارا یوسف پور


Käthe Schmidt Kollwitz کته اشمیت کلویتس (۸ جولای ۱۸۶۷ &#8211; ۲۲ آوریل ۱۹۴۵) نقاش، چاپگر و مجسمه‌ساز آلمانی است که آثارش شرحی شیوا و اغلب داغدار از شرایط انسانی در نیمه اول قرن بیستم ارائه می‌کند. درک او از کمبود خوشبختی انسان‌ها که با روش‌های گرافیکی مثل طراحی، اچینگ، لیتوگرافی (چاپ سنگی)، وودکات [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>سارا یوسف پور</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<p>Käthe Schmidt Kollwitz کته اشمیت کلویتس (۸ جولای ۱۸۶۷ &#8211; ۲۲ آوریل ۱۹۴۵) نقاش، چاپگر و مجسمه‌ساز آلمانی است که آثارش شرحی شیوا و اغلب داغدار از شرایط انسانی در<img class="alignleft size-full wp-image-775" title="kathe" src="http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/kathe.gif" alt="kathe" width="183" height="339" /> نیمه اول قرن بیستم ارائه می‌کند. درک او از کمبود خوشبختی انسان‌ها که با روش‌های گرافیکی مثل طراحی، اچینگ، لیتوگرافی (چاپ سنگی)، وودکات (حکاکی روی چوب) بیان شده‌اند، قربانیان فقر، گرسنگی و جنگ را در بر می‌گیرد. آثار او در آغاز بر پایه ناتورالیسم بود اما بعدها با کیفیت‌های اکسپرسیونیستی ادامه یافت. کلویتس از بزرگ‌ترین زنان اکسپرسیونیست قرن بیستم است که حساسیت‌های صلح‌طلبانه و انسان‌مدارانه‌اش در بیان رنج‌های بشری آثارش را ،که برخی از تاریک‌ترین لحظات تاریخ قرن بیستم به‌خصوص دو جنگ جهانی را به تصویر می‌کشد، به برجسته‌ترین نمونه‌های این سبک تبدیل کرده است.</p>
<p><strong>جوانی</strong></p>
<p>کلویتس در کوینگزبرگ در ایالت پروس (کالینینگراد فعلی روسیه) زاده شد و پنجمین فرزند خانواده‌اش بود. پدرش کارل‌اشمیت سوسیال‌دموکرات رادیکالی بود که به سنگ‌کاری و معماری روی آورد. مادرش کاترینا اشمیت دختر جولیوس راپ روحانی لوتری بود که از کلیسای محلی اخراج شده و جماعت مستقل خود را بنیان نهاده ‌بود. آموزش‌های کلویتس تا حدود زیادی تحت تاثیر درس‌های پدربزرگش درباره مذهب و سوسیالیسم بود.</p>
<p>پدر کلویتس با کشف استعداد ذاتی او در دوازده سالگی شروع به آموزش‌اش در زمینه طراحی و گچ‌کاری نمود. در شانزده سالگی به طراحی از مردم در حال کار، قایقرانان و دهقانان روستایی می‌پرداخت که در کارگاه پدرش رفت و آمد می‌کردند. به دلیل علاقه‌اش به ادامه تحصیل در زمینه طراحی، در شرایطی که هنوز آکادمی یا کالج هنری برای دختران تاسیس نشده بود، کلویتس در مدرسه هنر زنان در برلین ثبت‌نام کرد و زیر نظر کارل استافربرن<a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_edn1">[۱]</a> دوست هنرمند مشهور ماکس کلینگر<a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_edn2">[۲]</a>، به تحصیل پرداخت. اچینگ‌های کلینگر، تکنیک و دغدغه‌های اجتماعی آن‌ها الهام بخش کلویتس بودند.</p>
<p>در ۱۷ سالگی کلویتس با یک دانشجوی پزشکی کارل کلویتس نامزد شد. در سال ۱۸۸۸ برای تحصیل در مدرسه هنر زنان به مونیخ رفت و در آنجا بود که دریافت توانایی‌اش نه در نقاش شدن که در طراح شدن است. در سال ۱۸۹۰ به کوینگزبرگ بازگشت و اولین استودیوی خود را اجاره کرد و نقاشی از کارگران را ادامه داد .</p>
<p>در سال ۱۸۹۱ با کارل ازدواج کرد که اکنون پزشک شده بود وتمایل داشت برای فقرای برلین کارکند. آن‌ها به آپارتمانی بزرگ در برلین نقل مکان کردند که تا زمان ویرانی در جنگ جهانی دوم خانه کلویتس‌ها بود . نزدیکی کلویتس به فعالیت‌های همسرش به به طور گرانبهایی به او نشان داد که :</p>
<p>«بی‌تعارف درون‌مایه‌ای که من می‌توانستم از این محیط (زندگی کارگران) برگزینم، دریافت من را از زیبایی شکل داد&#8230;. مردمِ محیط بورژوا همگی بدون جذبه و جذابیت بودند. زندگی مردم طبقه متوسط به نظرم فضل‌فروشانه می‌رسید. از سوی دیگر من احساس می‌کردم پرولتاریا نیرو و توان دارد. این امر جدای از آشنایی بعدی من با زنانی بود که برای درخواست کمک نزد همسرم و به طور اتفاقی نزد من می‌آمدند و من دریافتم که قویاً توسط سرنوشت طبقه کارگر و هرچه به این شیوه زندگی مربوط است به حرکت درآمده‌ام. ولی بار دیگر تمایل دارم که تاکید کنم اولین بار دلسوزی و ترحم اهمیت کمی در جذب من به معرفی زندگی کارگران داشت، آنچه به سادگی اهمیت داشت این بود که من این زندگی را زیبا یافتم.»</p>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_779" class="wp-caption aligncenter" style="width: 364px"><img class="size-full wp-image-779" title="بازماندگان - 1923" src="http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/survivers.jpg" alt="بازماندگان - 1923" width="354" height="301" /><p class="wp-caption-text">بازماندگان - ۱۹۲۳</p></div>
<p><strong>سلامتی شخصی</strong></p>
<p>این عقیده وجود دارد که کلویتس در دوران کودکی از اضطراب ناشی از مرگ خواهربرادرهایش و به ویژه مرگ زودهنگام برادر کوچکترش بنجامین رنج می‌برد. به هرحال مطالعات جدید نشان می‌دهد که او در دوران کودکی به اختلال عصبی موسوم به آلیس در سرزمین عجایب مبتلا بود. این اختلال معمولاً با میگرن همراه است و باعث ایجاد توهمات حسی می‌شود. ممکن است این مسئله مستقیماً کارهای بعدی او را تحت تاثیر قرار داده و الهام‌بخش او در طراحی موضوعاتش با دست‌ها و سرهای بزرگ بوده باشد.</p>
<p><strong>بافنده‌گان</strong></p>
<div id="attachment_780" class="wp-caption alignleft" style="width: 351px"><img class="size-full wp-image-780 " title="شخم - 1906" src="http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/plowing.jpg" alt="شخم - 1906" width="341" height="218" /><p class="wp-caption-text">شخم - ۱۹۰۶</p></div>
<p><strong> </strong></p>
<p>بین به دنیا آمدن پسرانش هانس در ۱۸۹۲ و پیتر در ۱۸۹۶، کلویتس به تماشای اجرای نمایشی از گرهارد هاپتمان<a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_edn3">[۳]</a> با عنوان «بافنده‌گان» رفت. این نمایشنامه که فشار وارد بر بافنده‌گان سیسیلی در لنگم بیلائو و شکست شورش آنها را در سال ۱۸۴۲ نشان می‌داد، باعث شد که کلویتس از اجرای مجموعه آثاری که قصد داشت برای تصویرسازی کتاب ژرمینال اثر امیل زولا انجام دهد، دست بکشد و الهام بخش او در خلق مجموعه‌ای شش‌تایی با عنوان بافند‌ه‌گان گردید: سه لیتوگرافی (فقر، مرگ و توطئه) و سه اچینگ با آکواتینت و کاغذ سمباده (مارس بافندگان، ریوت و پایان). برخلاف تصویر‌سازی ادبی نمایش هاپتمان، این آثار او بیان آزاد و ناتورالیستی از بدبختی، امید، اشتیاق و در نهایت فنای کارگران بود. این مجموعه در سال ۱۸۹۸ با تحسین گسترده به نمایش عموم درآمد. اما وقتی آدلف مِنزل<a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_edn4">[۴]</a> این آثار را برای جایزه مدال طلای گروب دویچه کانستاوستلانگ در برلین نامزد کرد، ویلهلم دوم <a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_edn5">[۵]</a> با این تصمیم مخالفت نمود. با این وجود بافنده‌گان کلویتس به طور گسترده‌ای مورد تحسین قرار گرفت.</p>
<p><strong>نبرد دهقانی</strong></p>
<p>دومین مجموعه مهم آثار کلویتس «نبرد دهقانی» است که منجر به خلق تعداد زیادی طراحی‌های مقدماتی و تجربه روش‌های متروک در لیتوگرافی گردید و از سال ۱۹۰۲ تا ۱۹۰۸ او را به خود</p>
<div id="attachment_781" class="wp-caption alignleft" style="width: 322px"><img class="size-full wp-image-781" title="مرگ وقعی - 1934" src="http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/real-death.jpg" alt="مرگ وقعی - 1934" width="312" height="376" /><p class="wp-caption-text">مرگ وقعی - ۱۹۳۴</p></div>
<p>مشغول ساخت. نبرد دهقانی، انقلابی پربرخورد بود که در آلمان جنوبی در اوایل سال‌های اصلاحات (آغاز شده به سال ۱۵۲۵) اتفاق افتاد. در این نبرد، دهقانان که به مانند برده‌گان با آن‌ها برخورد می‌شد علیه لردهای زمین‌دار مسلح شدند. همانند مجموعه بافنده‌گان این موضوع هم ممکن است از یکی از نمایشنامه‌های هاپتمان با عنوان فلوریان گِیِر الهام گرفته شده باشد. منبع علاقه کلویتس به این موضوع اساساً به دوران نوجوانی او باز می‌گردد که او و برادرش کنراد بازیگوشانه خود را جنگجویان سنگر انقلابیون تصور می‌کردند. در این مجموعه آثار کلویتس بر شخصیت آنای سیاه، زنی که گفته شده سردسته قیام بوده، تاکید کرده است. هنگامی که سری جنگ دهقانی کامل شد شامل قطعاتی از اچینگ، آکواتینت و سافت گراند با عنوان‌های شخم، تجاوز، تیزکردن داس، مسلح شدن در سرداب، طغیان، پس از نبرد (که به طور دردناکی مادری را نشان می‌دهدکه شبانه در میان لشکر به دنبال پسرش می‌گردد.) و زندانیان بود. در کل این آثار به علت سایز بزرگ‌تر و برتری دراماتیک نور و سایه بسیار تاثیرگذارتر از بافنده‌گان بودند. این مجموعه کلویتس را به عنوان یک حکاک به مرتبه بلندی ارتقا داد.</p>
<p>زمانی که کلویتس روی مجموعه نبرد دهقانی کار می‌کرد و دو بار از پاریس دیدن کرد و به منظور یاد گرفتن حجاری و مجسمه‌سازی در کلاس‌های آکادمی جولیان ثبت نام نمود.</p>
<p>به خاطر اچینگ طغیان جایزه سالانه ویلا رومانا در سال ۱۹۰۷ در استودیویی در فلورانس به او اهدا شد.</p>
<p><strong>مدرنیسم و جنگ جهانی اول</strong></p>
<p>پس از بازگشت کلویتس به نمایش آثارش ادامه داد ولی تحت تاثیر آثار دیگر هموطنان جوانش – اکسپرسیونیست‌ها و باهاوس<a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_edn6">[۶]</a>- قرار گرفت و تصمیم گرفت که روش بیان‌اش را ساده سازی کند. آثار بعدی او مانند ران اور در سال ۱۹۱۰ و پرتره خودش در سال ۱۹۱۲ این جهت‌گیری جدید را نشان می‌دهد. در این سال‌ها او همچنان به کار مجسمه سازی ادامه داد.</p>
<p>کلویتس پسرش پیتر را در جبهه جنگ جهانی اول در اکتبر ۱۹۱۴ از دست داد که این مسئله باعث افسردگی طولانی مدت‌اش شد. در پایان این سال او طراحی‌هایی برای بنای یادبود پیتر و همراهان کشته شده‌اش کشید. او این بنای یادبود را در سال ۱۹۱۹ خراب کرد و درسال ۱۹۲۵دوباره شروع به ساختن آن نمود. این بنای یادبود با نام «والدین محزون» سرانجام تکمیل شد و به سال ۱۹۳۲ در آرامگاه بلگیانِ روگِوِلد نصب گردید. زمانی که قبر پیتر به نزدیکی گورستان جنگ ولادسلو آلمان انتقال یافت، این مجسمه نیز به آنجا منتقل شد.</p>
<p>در سال ۱۹۱۷، در پنجاهمین سال تولدِ کلویتس، گالری پل کاسیرِر نمایشگاهی از آثار سابق او مشتمل بر ۱۵۰ اثر از طراحی‌هایش را تدارک دید.</p>
<p>کلویتس یک صلح‌طلب و یک سوسیالیست متعهد بود که در نهایت جذب کمونیسم شد. گرایشات اجتماعی او در یادبود کارل لیبکنشت<a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_edn7">[۷]</a> و در مشارکت او در بخشی از حزب سوسیال دموکرات آلمان در اولین هفته‌های پس از جنگ بروز یافت. هنگامی که جنگ رفته رفته به پایان خود نزدیک می‌شد و احساسات میهن‌پرستانه پیرمردان و کودکان را وادار به پیوستن به جنگ می‌نمود کلویتس در یک سخن‌رانی عمومی ملتمسانه تقاضا کرد: «به اندازه کافی مرگ داشته‌ایم، نگذارید انسان دیگری سقوط کند.»</p>
<p>کلویتس هنگامی که روی بنای یادبود کارل لیبکنشت کار می‌کرد، دریافت که اچینگ برای بیان ایده‌های یادبود ناکافی است و بعد از دیدن کارهای حکاکی روی چوب ارنست بارلاخ<a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_edn8">[۸]</a> در نمایشگاه تجزیه‌گرایی، این اثر را با این روش جدید کامل کرد و تا سال ۱۹۲۶ نزدیک به سی اثر حکاکی برروی چوب ارائه نمود.</p>
<p>کلویتس در سال ۱۹۲۰ به عنوان یکی از اعضای آکادمی هنر پروس انتخاب شد و اولین زنی بود که به این افتخار نائل آمد. این عضویت برای او درآمدی منظم، استودیویی بزرگ و مرتبه استادتمامی را به همراه داشت.</p>
<p>در سال های بعد واکنش او نسبت به جنگ ادامه یافت. در ۲۳-۱۹۲۲ او مجموعه‌ آثار حکاکی بر روی چوبِ «جنگ» را با عنوان‌های قربانی، داوطلبین، والدین، پنجره۱، پنجره۲، مادران و مردم را ارائه کرد. در سال ۱۹۲۴ او سه عدد از معروف‌ترین پوسترهایش را به پایان رساند : کودکان آلمان گرسنه اند، نان و تکرار دوباره جنگ هرگز.</p>
<p><strong>سالهای پایانی زندگی و جنگ جهانی دوم</strong></p>
<p>در سال ۱۹۳۳ و بعد از تاسیس رژیم ناسیونال سوسیال، سلطه حزب نازی آلمان کلویتس را مجبور به کناره‌گیری از کرسی دانشگاهِ<br />
آکادمی دِرکانسته نمود. آثار او از موزه‌ها برداشته شدند و او از نمایش آثارش منع شد. برخی آثار او نیز توسط نازی‌ها برای تبلیغات سیاسی استفاده شد.</p>
<p>او که اکنون در استودیوی کوچکی کار می‌کرد در میانه دهه ۱۹۳۰ آخرین مجموعه لیتوگرافی‌هایش، «مرگ»، را به پایان رساند که شامل شش کار چاپ سنگی بود با عنوان‌های: زنی که به مرگ نزدیک می‌شود، مرگ دختر دامن‌پوش، مرگ به گروهی از کودکان نزدیک می‌شود، مرگ با زن می‌جنگد، مرگ در بزرگ‌راه، مرگ به عنوان یک دوست، مرگ در آب و آوای مرگ.</p>
<p>در سال ۱۹۳۶ او و همسرش توسط گشتاپو احضار و تهدید به دستگیری و فرستادن به اردوگاه اسرا شدند. آن‌ها مصمم شدند در صورتی که این اتفاق اجتناب ناپذیر شود خودکشی کنند. هرچند کلویتس اکنون دیگر تبدیل به یک شخصیت بین المللی شده بود و این تهدید از این جدی‌تر نگردید.</p>
<p>در هفتادمین سال تولدش او صدوپنجاه تلگراف از شخصیت‌های برجسته هنری دنیا و نیز پیشنهاد اقامت در ایالات متحده آمریکا را دریافت نمود که به دلیل ترس از اقدام تلافی‌جویانه وخشونت آمیز حکومت علیه خانواده‌اش آن را رد کرد.</p>
<p>کلویتس شوهرش را در سال ۱۹۴۰ به دلیل بیماری از دست داد و نوه‌اش پیتر نیز در سال ۱۹۴۲ در جنگ جهانی دوم کشته شد.</p>
<p>او در سال ۱۹۴۳ از برلین خارج شد. در این سال خانه او در بمباران ویران گردید و بسیاری از نقاشی‌ها، آثار چاپی و مدارک او گم شدند. او ابتدا به نوردهاوزن و سپس به موریتسبرگ، شهر کوچکی در نزدیکی دِرِسدِن<a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_edn9">[۹]</a> نقل مکان کرد و ماه‌های پایانی عمرش را به عنوان میهمان پرنس ارنست هنریک ساکسون در آن‌جا گذراند.کلویتس درست قبل از پایان جنگ جهانی دوم از دنیا رفت.</p>
<p>کلویتس در مجموع ۵۲۷ اثر چاپی، با تکنیک‌های اچینگ، حکاکی روی چوب و لیتوگرافی انجام داد. تنها پرتره‌هایی که او ساخت تصویرهای خودش بودند که تعدادشان به ۵۰ عدد می‌رسد. این پرتره‌ها گاه‌شمار شخصی صادقانه‌ای از زندگی او هستند.</p>
<div id="attachment_782" class="wp-caption aligncenter" style="width: 381px"><img class="size-full wp-image-782" title="شما نباید دانه هایی را که باید کاشته شوند به آسیاب بفرستید - 1942" src="http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/1942.jpg" alt="شما نباید دانه هایی را که باید کاشته شوند به آسیاب بفرستید - 1942" width="371" height="375" /><p class="wp-caption-text">شما نباید دانه هایی را که باید کاشته شوند به آسیاب بفرستید - ۱۹۴۲</p></div>
<p><strong>ترجمه از </strong><em> </em><em>Wikipedia- </em><em>free encyclopedia</em><em> </em></p>
<p><em> </em></p>
<hr size="1" /><a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_ednref1"></a><strong>پانوشت ها:</strong></p>
<p>[۱]- Karl Stauffer-Bern، (۱۸۵۷-۱۸۹۱)، نقاش سوئیسی</p>
<p><a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_ednref2">[۲]</a>- <a title="Max Klinger" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Max_Klinger">Max Klinger</a>، (۱۸۵۷-۱۹۲۰)، نقاش، مجسمه ساز و چاپگر سمبولیست آلمانی</p>
<p><a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_ednref3">[۳]</a>- <a title="Gerhart Hauptmann" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Gerhart_Hauptmann">Gerhard Hauptmann</a>، (۱۸۶۲-۱۹۴۶)، نویسنده و نمایشنامه نویس آلمانی که جایزه نوبل ادبیات را در سال ۱۹۱۲ به دست آورد.</p>
<p><a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_ednref4">[۴]</a>- <a title="Adolf Menzel" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Adolf_Menzel">Adolf Menzel</a>، (۱۸۱۵-۱۹۰۵)، نقاش و طراح آلمانی</p>
<p><a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_ednref5">[۵]</a>- <a title="Kaiser Wilhelm II" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Kaiser_Wilhelm_II">Kaiser Wilhelm II</a>،(۱۸۵۹-۱۹۴۱)، آخرین قیصر آلمان و پادشاه پروس که با پایان جنگ جهانی اول و شکست آلمان از پادشاهی کنار گذاشته شد.</p>
<p><a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_ednref6">[۶]</a>-  Bauhaus(در آلمانی به معنی خانه معماری)، نام یک مدرسهٔ <a title="معماری" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C">معماری</a> و <a title="هنرهای کاربردی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C">هنرهای کاربردی</a> در <a title="آلمان" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86">آلمان</a> بود که از سال ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۳ به پرورش هنرمندان پرداخت و نقش مهمی در برقراری پیوند میان طرح و فن ایفا کرد. آموزه‌های آن پیش و پس از انحلال به عنوان نماد مدرنیته شناخته شد و در سال‌های بعد نیز پیروانی داشت. این آموزه‌ها جنبش هنری‌ای با همین نام به وجود آورد که از جریانات مهم و تأثیرگذار <a title="قرن بیستم" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B1%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85">قرن بیستم</a> محسوب می‌شود.</p>
<p><a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_ednref7">[۷]</a>- Karl Liebknecht، (<a title="۱۸۷۱ (میلادی)" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B8%DB%B7%DB%B1_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C%29">۱۸۷۱</a>-<a title="۱۹۱۹ (میلادی)" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B9_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C%29">۱۹۱۹</a>)، رهبر و نظریه‌پرداز <a title="سوسیالیست" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA">سوسیالیست</a> و <a title="کمونیست" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA">کمونیست</a> <a title="آلمان" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86">آلمانی</a> بود که به همراه <a title="رزا لوکزامبورگ" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%84%D9%88%DA%A9%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%AF">رزا لوکزامبورگ</a>، فراکسیون <a title="اسپارتاکیست‌ها (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;action=edit&amp;redlink=1">اسپارتاکیست‌ها</a> را در <a title="حزب سوسیال دموکرات آلمان" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84_%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86">حزب سوسیال دموکرات آلمان</a> تشکیل داد و به هم‌راه وی، <a title="حزب کمونیست آلمان" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA_%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86">حزب کمونیست آلمان</a> را تأسیس کرد.لیبکنشت به سال <a title="۱۹۱۹ (میلادی)" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B9_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C%29">۱۹۱۹</a> به همراه <a title="رزا لوکزامبورگ" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%84%D9%88%DA%A9%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%AF">رزا لوکزامبورگ</a>، به جوخه اعدام سپرده شد</p>
<p><a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_ednref8">[۸]</a>- <a title="Ernst Barlach" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ernst_Barlach">Ernst Barlach</a>، (۱۸۷۰-۱۹۳۸)، مجسمه ساز و چاپگر اکسپرسیونیست آلمانی</p>
<p><a href="file:///G:/New%20Folder/23A5~1.DOC#_ednref9">[۹]</a>- <a title="Dresden" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Dresden">Dresden</a>، شهر درسدن در جنگ جهانی دوم از ۱۳ تا ۱۵ فوریه ۱۹۴۵ مورد حملات هوایی قرار گرفت. بمباران شهر درسدن یکی از بحث برانگیزترین عملیات نیروهای <a title="متفقین" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AA%D9%81%D9%82%DB%8C%D9%86">متفقین</a> در جریان <a title="جنگ جهانی دوم" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85">جنگ جهانی دوم</a> است در این <a title="بمباران (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;action=edit&amp;redlink=1">بمباران</a> این  شهر تاریخی بکلی ویران شد و شمار زیادی از مردم غیر نظامی در آن کشته شدند. شمار کشتگان غیر نظامی بین ۱۲۰۰۰ تا ۴۰۰۰۰ تخمین زده شده‌است ,البته بسیاری از جمله <a title="کورت وانگات" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AA_%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%AA">کورت وانگات</a> که از نزدیک شاهد بمباران درسدن بوده آمار کشته‌ها رادر کتاب <a title="سلاخ‌خانه شماره پنج" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AE%E2%80%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D9%BE%D9%86%D8%AC">سلاخ‌خانه شماره پنج</a> ۱۳۴۰۰۰ نفر ذکر کرده‌است</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=773&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=773</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معناسازی هویت از نگاه کاستلز</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=763</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=763#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 12:08:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسان و جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=763</guid>
		<description><![CDATA[<a href=http://www.agahane.com/?p=763><img src=http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/Castells-150x150.jpg class=imgtfe hspace=5 align=left width=100  border=0></a>کاستلز در کتاب عصر اطلاعات به بررسی مسئله هویت در دنیای جدید پرداخته است. به عقیده او، هویت «فرآیند معناسازی براساس یک ویژگی فرهنگی یا مجموعه‌ای از ویژگی‌های فرهنگی به‌هم
پیوسته است». هویت سازمانده معنا است و معنا حول یک هویت اساسی سامان می‌یابد. وی بر آن است که هویت اجتماعی همواره در بستر  روابط قدرت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کاستلز در کتاب عصر اطلاعات به بررسی مسئله هویت در دنیای جدید پرداخته است. به عقیده او، هویت «فرآیند معناسازی براساس یک ویژگی فرهنگی یا مجموعه‌ای از ویژگی‌های فرهنگی به‌هم</p>
<div id="attachment_785" class="wp-caption alignright" style="width: 264px"><img class="size-full wp-image-785 " title="مانوئل کاستلز" src="http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/Castells.jpg" alt="مانوئل کاستلز" width="254" height="356" /><p class="wp-caption-text">مانوئل کاستلز</p></div>
<p>پیوسته است». هویت سازمانده معنا است و معنا حول یک هویت اساسی سامان می‌یابد. وی بر آن است که هویت اجتماعی همواره در بستر  روابط قدرت صورت می‌گیرد و بر این مبنا سه نوع هویت در تناسب با  قدرت به وجود می‌آید که عبارتند از:</p>
<p>۱-    <strong><em>هویت مشروعیت بخش:</em></strong></p>
<p>این هویت توسط نهادهای غالب جامعه ایجاد می‌ّود تا سلطه آنها را بر کنگشران اجتماعی گسترش دهد و عقلانی کند. از نگاه کاستلز هویت مشروعیت نهاد جامعه مدنی را ایجاد می‌کند. کاستلز معتقد است:«مجموعه ایی از سازمان‌ها و نهادها و همچنین مجموعه‌ای از کنشگران اجتماعی سازمان‌یافته و ساختارمند، این مجموعه هویتی را بازتولید می‌کند که منابع سلطه ساختاری را، البته گاهی به شیوه‌ای پرتعارض، عقلانی می‌سازد ( کاستلز، ۱۳۸۰: ۲۵)». البته ممکن است این سوال را از خود بپرسید که مفهوم «جامعه مدنی » که دارای بار معنایی دگرگونی مثبت در تفکر دگرگونی دموکراتیک اجتماعی است، چطور می تواند پرتعارض باشد؟</p>
<p>جامعه مدنی از از مجموعه‌ی از «ابزارها» از قبیل کلیساها، اتحادیه‌ها، احزاب، تعاونی‌ها و موسسه‌های شهری و غیره شکل می‌گیرد. که از یک‌سو پویش‌های دولت را استمرار می‌بخشند اما از سوی دیگر ریشه‌های عمیقی بین مردم دارند. از نگاه گرامشی همین چهره دوگانه جامعه مدنی است که آنرا یک قلمرو ممتاز تحول سیاسی بدل کرده است. زیرا از یک طرف توانایی سرنگونی و تغییر دولت را بدون خشونت و مستقیم فراهم می‌ سازد. زیرا غلبه نیروهای تحول‌خواه در جامعه مدنی  بدلیل  یکپارچگی و پیوستگی  میان نهاد جامعه مدنی و ابزارهای قدرت دولت بر حول محور یک هویت سازماندهی می‌شوند. و کاستلز براساس این ایده به جمع بندی نظرات بزرگان جامعه شناسی می پردازد و می‌گوید:«آنجا که گرامشی و دوتوکویل دموکراسی و مدنیت را می‌بینند، فوکو و سِنِت، و پیش از آن‌ها هورکهایمر و مارکوزه، سلطه مشروعیت درونی شده یک هویت تحمیلی نامتمایز و همسان‌ساز را می‌بینند (همان: ۲۵)»</p>
<p>۲-    <strong><em>هویت مقاوت:</em></strong></p>
<p>این هویت به‌دست کنشگرانی ایجاد می‌شود که در اوضاع و احوال یا شرایطی قرار دارند که از طرف منطق سلطه بی‌ارزش دانسته‌ می شود . کاستلز در معرفی هویت مقاومت معتقد است که این هویت ها در نگاه اول برای مقاومت شکل می‌گیرند اما احتمالی که وجود دارد این است که با تبیلغ برنامه‌های خود ذر طول تاریخ و در بین نهاد‌های جامعه مبدل به یک نهاد مسلط شوند و براساس فرآیند عقلانی کردن سلطه خویش مبدل به یک هویت مشروعیت بخش شوند وی در ادامه می‌گوید:«تحول هویتها در طول این توالی نشان می‌دهد که، از دیدگاه نظریه اجتماعی، هیچ هویتی نمی‌تواند یک جوهر به‌شمار آورده شود و هیچ هویتی به خودی خود خارج از متن تاریخی خود، ارزش مترقی یا ارتجاعی ندارد.( همان ، ۲۵)».</p>
<p>از نگاه کاستلز هویت مقاومت منجر به ایجاد جماعت‌ها (Communes)، و به تعبیری اجتماعات (Communities) می‌شود. و این هویت شکل‌هایی از مقاومت جمعی را در برابر ظلم و ستم ایجاد می‌کند. مبنای هویتی این دسته این است که براساس تاریخ، جغرافیا یا زیست شناسی تعریف می‌شوند و این مبنا مرزهای مقاومت را به‌راحتی مشخص می‌کند. کاستلز از تفکرات و جنبش‌هایی نام می‌برد هم‌چون بنیادگرایان دینی و ملی گرایی مبتنی بر قومیت . و در نتیجه این گروهها می‌نویسد که گروه‌های نامبرده شده«از چیزی هستند که حذف کنندگان به دست حذف شدگان می نامم؛ یعنی ساخت هویت دفاعی در قالب ایدئولوژی‌ها و نهادهای مسلط از طریق واژگون ساختن قضاوت ارزشی آن ها و در عین حال تقویت حد و مرزها و خطوط تمایز. ( همان: ۲۶)» کاستلز درباره مسئله حذف شده – حذف کننده می گوید: «مساله ارتباط دوسویه این هویت‌های حذف شده-حذف کننده مطرح می‌شود. پاسخ به این پرسش که فقط باید به صورت تاریخی و تجربی داده شود. تعیین می‌کند که آیا جوامع به بقای خود ادامه خواهند داد یا به منظومه‌ای از قبایل از هم گسیخته تبدیل می‌شوند که گاهی با حسن تعبیر اجتماعات نامیده‌ می‌شود ( همان:۲۶)».</p>
<p>۳-    هویت برنامه دار:</p>
<p>هنگامی که کنشگران اجتماعی با استفاده از هرگونه مواد و مصالح فرهنگی قابل دسترسی هویت جدیدی می‌سازند که کل ساخت اجتماعی هستند، این نوع هویت تحقق می‌یابد. مصداق این هویت از نگاه کاستلز در جنبش فمینیسم رخ می‌دهد و وی می‌گوید:«فمینیسم از سنگرهای مقاومت و دفاع از هویت و حقوق زنان خارج می‌شود تا پدرسالاری را به چالش بخواند. یعنی خانواده پدرسالار، کل ساختار تولید و بازتولید، جنسیت و شخصیت را که به لحاظ تاریخی جوامع بر پایه آنها استوار بوده اند.( کاستلز،۱۳۸۰: ۲۴)»</p>
<p>از نگاه کاستلز سوژه‌ها ( فاعلان) بوسیله افراد شناخته می‌شوند ولی همان افراد نیستند. به عبارتی سوژه‌ها کنشگر اجتماعی جمعی هستند که افراد به کمک آن‌ها در تجربه‌های خود به معنایی همه جانبه دست‌ می‌یابند کاستلز معتقد است که ساختن هویت، پروژه‌ایی یا برنامه‌ای برای ساختن یک زندگی متفاوت در وضع موجودست. و این هویت مبتنی بر شخصیت تحت ستم باشد، اما در جهت دگرگونی جامعه به منزله استمرار برنامه این هویت گسترش یافته است. هموچون هویت‌های آزاد سازی زنان در جامعه مابعد-پدرسالار و یا آشتی دادن همه ابنای بشر را با قوانین الهی و برنامه‌ایی برای دین‌دار کردن همه جوامع بی خدا و مادی گرا نامید.</p>
<p>کاستلز در کتاب عصر اطلاعات قدرت هویت از خویش می‌پرسد که انواع مختلف هویت چگونه و به دست چه کسی ساخته می‌شوند و چه پیامدهایی دارند؟ وی در جوابی کوتاه می‌گوید به صورت کلی و انتزاعی نمی‌توان پاسخ داد اما هرچه هست این امر مربوط به متن و زمینه اجتماعی و تاریخی است.</p>
<p>کاستلز معتقد است در شرایط جدید، جوامع مدنی تحلیل می‌روند و گاهی دچار شکاف درونی‌ می‌ّوند زیرا دیگر پیوستگی و استمراری میان منطق اعمال قدرت در شبکه جهانی و منطق ارتباط و بازنمود در جوامع و فرهنگ‌های خاص وجود ندارد. بنابراین از نگاه وی «جستجوی معنا فقط در بازسازی هویت‌های دفاعی حول اصول اجتماع اشتراکی مقدور می‌شود. ( همان: ۲۸)». زیرا اکثر کنش‌های اجتماعی بر مبنای تضاد میان جریان‌های ناشناخته و هویت‌های منزوی سازمان می یابد. در مورد پیدایش هویت‌های برنامه دار معتقد است :« این امر هنوز هم رخ می دهد یا ممکن است بسته به نوع جوامع باز هم رخ دهد. اما من این فرضیه را پیشنهاد می‌کنم که شکل گرفتن سوژه‌ها، در قلب فرایند اجتماعی، مسیری را در پیش خواهد گرفت که با آنچه ما طی مدرنیته و مدرنیته اخیر شناخته‌ایم تفاوت دارد.( همان:۲۸)».</p>
<p>زیرا سوژه‌ها، اگر و آن‌گاه که بر ساخته شوند، دیگر بر اساس جوامع مدنی که در حال فروپاشی هستند بنا نمی شوند. بلکه به مثابه استمرار مقاومت جماعت گرایانه ساخته می شوند. زیرا طی دوره مدرنیته هویت برنامه دار از بطن جامعه مدنی برمی‌خاست ( همانند سوسیالیسم بر پایه نهضت کارگران هویدا شد) از نگاه کاستلز « در جامعه شبکه ای، هویت برنامه‌دار اگر هم پدیدار شود از دل مقاومت جماعت گرایانه رشد می‌کند. این مطلب معنای واقعی اولویت نوین خط مشی هویت در جامعه‌ شبکه‌ای است. تحلیل فرایند ها و شرایط و پیامدهای تبدیل مقاومت جماعت گرایانه به سوژه های ( فاعلان) دگرگون‌ساز، قلمرو اصلی نظریه تغییر اجتماعی در عصر اطلاعات است ( همان:۲۸»</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=763&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=763</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فتک، روشی در حذف مخالفین در صدر اسلام</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=761</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=761#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 12:07:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>وحید ارژنگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعات تاریخی]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=761</guid>
		<description><![CDATA[در آغاز دوره ای که پیامبر (ص) بر آن بود که در شهر مدینه جامعه ای جدید بر پایۀ رسم و نظمی نو بنا نهد، به جهت قرار گرفتن اقلیتی نوپا، ضعیف، اما تأثیرگذار؛ در برابر اکثریتی مشرک، قوی اما جدا از هم؛ ناگزیر شرایط و مصالح موقتی بر جامعۀ مسلمانان مدینه و بطبع پیامبر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در آغاز دوره ای که پیامبر (ص) بر آن بود که در شهر مدینه جامعه ای جدید بر پایۀ رسم و نظمی نو بنا نهد، به جهت قرار گرفتن اقلیتی نوپا، ضعیف، اما تأثیرگذار؛ در برابر اکثریتی مشرک، قوی اما جدا از هم؛ ناگزیر شرایط و مصالح موقتی بر جامعۀ مسلمانان مدینه و بطبع پیامبر (ص) تحمیل می شد که برخاسته از ویژگیهای خاص مکان و زمان آن دوره بود. بی گمان خصوصیات جوامع عرب نشین صدر اسلام و ویژگیهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شهرهای عربستان حاکی از آن است که دین اسلام در کنار اینکه در منطقه ای خاص با بستر اجتماعی ویژه ای متولد شد تا پاسخی در جهت بحران های جامعه و دنیای آن روزگار باشد در واقع در حکم پدیده ای برآمده از کنش ها و واکنشهای مردم آن زیست بوم و فرهنگ ناشی از آن بود. از این منظر، ساخت اجتماع و ارزشهای فردی و جمعی این دوره از سرزمین عربستان و تداوم آنها در دورۀ اسلامی، سر منشأ بسیاری از حوادث تأثیرگذار تاریخ اسلام بودند.</p>
<p>نوع آب و هوا و ویژگی های اقلیمی و طبیعی این سرزمین، در کنار فقر اقتصادی و خشونت طبیعت شبه جزیرۀ عربستان؛ اساس و شالودۀ بسیاری از رفتارهای فردی و جمعی و مبنای اصلی ساخت اجتماعی، نظام قبیلگی و ارزش ها و سنت های این سرزمین بود. از هم دورافتادن واحه های قابل سکونت که حاصل کمبود چاهها و چشمه های آب شیرین موجود در بیابانهای وسیع عربستان بود و همچنین نبودن و یا امن نبودن راههای ارتباطی بین این سکونتگاه های جدا از هم در کنار منابع اقتصادی و معیشتی محدود که گذران زندگی در این ربع الخالی از دنیا را سخت ناممکن می کرد، اثری ماندگار بر خصلت زندگی انفرادی، اعتماد به نفس، اتکاء به خود و در کل روحیۀ فردگرایی عرب بادیه نشین بر جای گذارد. بی شک در چنین برهوتی جنگ و درگیری و بطبع جدال برای حفظ افراد، اموال و احشام از دست غارتگران امری عادی و طبیعی ست. حال در این سرزمین بی قانون و بی حد و مرز تنها عواملی که دست تعدی این اعراب مستقل که سخت علاقمند به آزادی فردی و به روش خود زندگی کردن هستند را از یکدیگر باز می داشت و تداوم حیات را امکان پذیر می کرد، پایبندی و رعایت سنتهایی مانند قانون هم قبیلگی و سنت ثار (خون) بود. در واقع این فردگرایی عرب بادیه تنها در ازای منافع قبیله خود رنگ می باخت و همراه و مکمل این قوانین بازدارندۀ قبایل، سنت ثار بود، به این معنی که تعرض به یکی از افراد قبیله را در حکم تعرض به تمام افراد قبیله می دانستند و در نتیجه تمامی افراد قبیلۀ فرد مهاجم را در حکم قاتل می شناختند و قصاص را متوجۀ همۀ افراد آن قبیله می کردند. و این بود رمز تداوم حیات اجتماعی عربی که به یکی از آنها گفتند: آیا حاضری در بهشت وارد شده و از کسی که به تو آزاری رسانده بگذری؟ در پاسخ گفت: برای من آسان است که به جهنم روم و انتقام خود را بگیرم<sup>۱</sup>.</p>
<p>بدین سخن عربستان صدر اسلام سرزمینی است کم بضاعت، خشن و دور افتاده، مملو از مردمی بادیه نشین، انتقامجو، خودرأی و تفاخرطلب که برای بقای خود ناگزیراند که منابع محدود را از یکدیگر غارت کنند و در کنار آن سنت هایی است که تنها برای حفظ و نگهداری قبیله، مهمترین، اساسی ترین و واقعیترین واحد اجتماع شکل گرفته اند.</p>
<p>حال در دوره ای که جنگیدن و درگیری امری طبیعی­ست و انتقام بالاترین تفاخر یک مرد و قوانین محدود کننده در خدمت بقای قبیله است، پس مرد عرب به ذات فاتک است. فتک به معنی: بی خبر و ناگهان کسی را گرفتن یا کشتن (فرهنگ بزرگ سخن، حسن انوری). در صحرا برای گرفتن انتقام، از میان برداشتن یک دشمن نابکار و یا باز ستاندن حق یا سهمی زایل شده یا باید هزینۀ ورود به یک جنگ تمام عیار به بهای از دست دادن تمام یا بخشی از یاران و هم قبیلگان را به جان خرید و یا ناگزیر باید به غفلت و در نهان دست به فتک زد.</p>
<p>در زمانی که مسلمانان مدینه با وجود کمبود تعداد و کمبود امکانات هر روز با بحرانی از جانب مشرکان قریش و همپیمانانشان دست به گریبان بودند و بخش مهمی از توش و توان نظامی شان صرف جنگ های پی در پی با مردم مکه و قبایل متحد آنها می شد؛ درگیری های فرسایشی روز افرون با مخالفانی که عمدتاً با حکومت اسلامی مدینه پیمان نامه های همزیستی مسالمت آمیز و اتحاد سیاسی داشتند و در نهان فعالیت هایی برای تحریک و تحریض اشراف قریش و بدویان حجاز انجام می دادند، باری دو چندان بر حرکت مجموعۀ نظام اسلامی نوپای عصر پیامبر(ص) بود.</p>
<p>بی شک حکومت اسلامی مدینه ناچار از ازبین بردن خطرات جدی و تهدیدات حتمی و تحرکات عقیدتی این مخالفان بود و برای نیل به این منظور ناگزیر از اتخاذ روشی کارآمد بودند که برای حذف این مخالفان اندک شمار، جان کمترین تعداد اصحاب راستین پیامبر (ص) بخطر افتد، و لذا تاریخ اسلام در این برحه از زمان شاهد استفاده از روش فتک برای نابودی این مخالفان بود که به چند نمونه از آن اشاره می شود:</p>
<p>آ. کعب ابن اشرف</p>
<p>کعب ابن اشرف از شاعران و چهره­ های شناخته شده قوم عرب بود. او از یهودیان مخالف پیامبر(ص) بود که با بهره گیری از توان سخنوری و نفوذ کلامی که در بین اعراب داشت به انحای مختلف به آزار و اذیت رسول خدا (ص) دست می زد. او پس از جنگ بدر به مکه رفت اشعاری در مرثیۀ کشته شدگان  قریش خواند و آنها را بر ضد مسلمانان تحریک می کرد. و در مدینه نیز نام زنان مسلمان را در اشعار خود می آورد و با این کار  بر آنها اهانت می کرد، جسارت کعب به آنجا رسید که پیامبر (ص) برای کشتن وی از اصحابش یاری خواست و این گونه بود که:</p>
<p>رسول خدا (ص) فرمود: چه کسی به سراغ کعب بن اشرف می رود او خدا و پیامبرش را آزرده است؟ محمد بن مسلمه این خواست پیامبر(ص)  را اجابت کرد. و برای انجام کار خود به پیامبر(ص) عرض کرد: اجازه دارم هرچه می خواهم بگویم؟ ]منظور استفاده از حیله برای غافلگیری کعب بن اشرف[ حضرت فرمود: بگو. محمد بن مسلم همراه با ابونائله که این دو با کعب بن اشرف برادر رضاعی بودند، نزد کعب رفت و به او گفت: آمدن این مرد ـ رسول خدا (ص)ـ برای ما بلا بود، تمامی عرب به جنگ ما آمدند و از یک کمان بر ما تیراندازی می کنند، راهها بر ما مسدود گشته و خود و خانواده مان گرفتار مشکل شده ایم، او به کعب گفت: همراه عده ای قصد خوار کردن رسول خدا (ص) را دارد. پس از آن گفت که می خواهد قدری خرما از او بخرد اما پولی ندارد و در عین حال حاضر است سلاح هایی را در نزد وی گرو بگذارد؛ و این در اصل مکری بود از جانب مسلمانان تا اگر در وقت دیگر با سلاح آمدند کعب هراس نکند. شبانگاه مسلمانان برای اجرای نقشه خود دوباره به سوی قلعه کعب راهی شدند و رسول خدا (ص) آنها را تا بقیع همراهی کرد.</p>
<p>ابونائله در خانه کعب را زد و کعب خواست که بیرون بیاید که در این حال همسرش مانع او شد و گفت که تو در حال جنگی و چنین کسی در این وقت نباید از خانه خارج شود، کعب سخن زن را نپذیرفت و از خانه خارج شد. آنها قدری با هم گفتگو کردند و سپس با توافق هم به سوی نقطه ای به نام «شرج العجوز» براه افتادند. در راه ابونائله دست به موهای کعب کشیده از عطری که او بر سرش زده تعریف کرد، بار دوم نیز او چنین کرد تا او مطمئن شد، بار سوم موهای بلند او را در دستانش پیچید، او را زمین زد و به دیگران گفت تا او را بکشند. پس از آن به سرعت از محله بنی نضیر که به خاطر فریاد کعب آتش بر بامهای خود روشن کرده بودند گریختند و به سوی مسجد آمدند؛ رسول خدا (ص) که مشغول نماز بود با شنیدن صدای تکبیر آنان بیرون آمد و از آنها استقبال کرد<sup>۲</sup>.</p>
<p>گویا پس از قتل کعب، یهودیان نزد رسول خدا (ص) آمدند و گفتند که رفیق آنان به فتک کشته شده، آن حضرت کارهای کعب را به یادشان آورد و از آنها خواست تا پیمانی مجدد را با او ببندند و بستند<sup>۳</sup>.</p>
<p>ب. ابن سنینه</p>
<p>رسول خدا(ص) فردای روز کشتن کعب فرمود که هر یک از بزرگان یهود را که دیدند، بکشند و ابن اسحاق می گوید: زمانی که رسول خدا (ص) فرمود که به هر یک از بزرگان یهود که دست یافتید، بکشید، محیّصه بن مسعود از اوس یکی از تجار یهود را به نام ابن سنینه که طرف تجارتی او بود و با او رفت و آمد داشت را به قتل رساند. حویصه برادر بزرگتر محیصه که در آن زمان هنوز مسلمان نشده بود، پس از قتل اقدام به زدن محیصه کرد و به او گفت: «ای دشمن خدا او را کشتی؟ به خدا سوگند چه بسیار از مال ابن سنینه که در شکم توست!» محیصه گفت: «به خدا سوگند کسی دستور قتل او را داد که اگر به من دستور می داد تو را بکشم گردنت را می زدم»، حویصه گفت: «دینی که تو را اینگونه کرده است عجب می باشد.» و سپس مسلمان شد<sup>۴</sup>.</p>
<p>پ. عصماء بنت مروان</p>
<p>شخص دیگری که توسط مسلمانان مدینه با فتک به قتل رسید، زنی بود به نام عصماء بنت مروان که گویا در اشعار خود طوایف اوس و خزرج (انصار مدینه) را بر علیه پیامبر (ص) تحریک می کرد و بر اسلام عیب می گرفت.</p>
<p>به روایت ابن اسحاق رسول خدا(ص) شعر آن زن را شنید و از مردم خواست کسی او را از شر این زن ایمن کند ]الا اخذلی من ابنه مروان؟[<sup>۵</sup></p>
<p>عمیر بن عدی که عصماء همسر یکی از افراد طایفۀ او بود، زمانی که سخن و تحریک عصماء را شنید گفت: «خداوندا، من نذر می کنم که اگر پیامبر (ص) را به مدینه بازگردانی من عصماء را به قتل می رسانم.» پیامبر (ص) در آن زمان در بدر بود، هنگامی که پیامبر (ص)  از بدر بازگشت، عمیر بن عدی در دل شب به نزد عصماء در خانه اش رفت تعدادی از فرزندانش نزدیک او خفته بودند، یکی از آنها که شیرخوار بود بر روی سینه اش قرار داشت، عمیر بچه را از مادرش جدا کرد آنگاه شمشیر را به سینۀ او فرو کرد به نحوی که شمشیر از پشتش بیرون آمد.</p>
<p>حسان بن ثابت شاعر پیامبر (ص) در اشعاری از کار این جوان که «پیش از سپیده، خون گرم آن زن را ریخت» ستایش کرده و آرزو کرد که «خداوند تو را از شربت سرد بهشتی سیراب کند آنگاه که نعمت برایت فراوان است.»<sup>۶</sup></p>
<p>ت. ابوعفک</p>
<p>از دیگر کسانی که توسط مسلمانان مدینه به جرم نفاق و آزار و اذیت پیامبر(ص) کشته شد پیرمردی به نام ابو عفک بود. شرح واقعه به نقل از واقدی با چند واسطه چنین است:</p>
<p>پیرمردی از بنی عمرو بن عوف به نام ابوعفک که بسیار مسن بود و زمانی که پیامبر(ص) به مدینه وارد شد پیرمرد صد و بیست سال داشت، مردم را به دشمنی با پیامبر(ص) تشویق می کرد و مسلمان نشد. زمانی که پیامبر(ص) برای جنگ بدر از مدینه خارج شد در حالی که خداوند او را به پیروزی رسانده بود به مدینه بازگشت، ابو عفک نسبت به او حسد ورزید و ستمگری نمود و شعر زیر را خواند:</p>
<p>سواری که به سراغ قوم من آمد قوم من را متفرق کرد، اگر می خواستید به عزت و پادشاهی برسید بهتر بود از «تبع<sup>۷</sup>» دفاع می کردید.</p>
<p>در این هنگام سالم بن عمیر، از بنی نجار که یکی از بکائین (کسانی که بسیار اهل گریه و خشیت می باشند) بود گفت: «من وعده (نذر) کرده ام که یا ابأعفک را بقتل برسانم و یا اینکه در برابر او بمیرم» درنگی نمود تا اینکه برای خودش جمعی را تدارک دید. و در شب گرم تابستان در حالی که ابأ عفک در حیاطی خوابیده بود، سالم بن عمیر به نزد او رفت و شمشیرش را بر جگر او فرو برد تا اینکه شمشیر به زیرانداز او رسید<sup>۸</sup>.</p>
<p>زنی مسلمان در اشعاری از کشندۀ ابوعفک ستایش کرده و با «حنیف» خواندن آن مسلمان گفت: «ای کاش می دانستم که کشندۀ او انسان بوده یا فرشته».<sup>۹</sup></p>
<p>ث. ابن ابی الحقیق</p>
<p><sup> </sup>پس از اینکه خزرجیان دیدند افتخار کشتن کعب بن اشرف نصیب افرادی از قبیلۀ اوس شده، از روی رقابتی که در کسب افتخارات با یکدیگر داشتند از رسول خدا (ص) خواستند که اجازۀ کشتن ابن ابی الحقیق یهودی را به آنها بدهند.</p>
<p>ابن ابی الحقیق یکی دیگر از کسانی است که دشمنی عمیقی با پیامبر (ص) و مسلمانان داشت. او از جمله کسانی بود که مشرکان عرب را در جنگ خندق و بنی قریظه بر ضد پیامبر (ص) گرد آورده بود و گروههای مخالف اسلام را از لحاظ مالی تأمین می کرد. طریقۀ قتل وی نیز به این گونه بود که:</p>
<p>پیامبر (ص) گروهی از انصار را مأمور قتل ابا رافع (ابن ابی الحقیق) نمود. یکی از آن گروه وارد قلعۀ آنها شد. ...]ودر ادامه اظهار می کند که[ چون شب بود در قلعه را بستند و کلیدها را داخل سوراخی که در دیوار بود گذاشتند، به طوری که من دیدم، هنگامی که آنها خوابیدند، من کلیدها را برداشتم و در قلعه را باز کردم و به نزد ابارافع رفتم و او را صدا زدم، او جوابم را داد به سمت صدا رفتم و ضربه ای به او زدم فریادی زد و من بیرون رفتم و مجدداً بازگشتم به این عنوان که برای کمک آمده ام در حالی که صدایم را تغییر داده بودم گفتم: «یا ابا رافع» او گفت: «وای به حال مادرت نمی دانم چه کسی وارد شد و مرا زد» در حال شمشیر را در شکم او فرو کردم و فشار دادم تا به استخوان رسید. آنگاه به نزد دوستانم رفتم وگفتم: «حرکت نمی کنیم تا اینکه خبر مرگ او را بشنویم» نرفتیم تا اینکه شنیدم کسی خبر مرگ ابو رافع تاجر اهل حجاز را اعلام کرد. نزد پیامبر (ص) رفتیم و او را در جریان امر گذاشتیم.<sup>۱۰</sup></p>
<p>ج. سفیان بن خالد</p>
<p>سفیان بن خالد از دشمنان به نام پیامبر(ص)بود که در تدارک فراهم آوردن مقدمات جنگ علیه پیامبر(ص) بود. وى در اطراف مدینه، یعنى در اطراف محل اصلى حکومت نوپاى پیامبر(ص) مستقر شده و در صدد تهیه سرباز و آذوقه برای حمله به مسلمانان مدینه بود. با سلب امنیت راه‏های منتهی به مدینه توسط او و یارانش مسلمانان سخت در مضیقه قرار داشتند. بنابراین، برای حکومت اسلامی هیچ راهى جز کشتن او و بازگرداندن آرامش به منطقه وجود نداشت. در ارتباط با فتک وی در منابع تاریخی چنین ذکر شده که:</p>
<p>پیامبر (ص) مطلع شد که سفیان بن خالد بن نبیح الهذلى اللحیانى در نزدیکى مدینه فرود آمده و مردمى از قوم خودش و دیگر اقوام را به منظور رویارویى با پیامبر(ص) گرد آورده است و افراد بسیاری که مشخص نیست که از چه اصل و نسبی برخوردارند به او پیوسته اند. پیامبر (ص) عبدالله بن انیس را احضار کرد و او را به منظور کشتن سفیان، شبانه روانه کرد و به او فرمود: «خودت را منتسب به خزاعه ]نام یک قبیله هم پیمان مدینه[ کن. انیس می گوید: از پیامبر(ص) اجازه گرفتم تا چیزی بگویم]حیله ای به کار برم[. پیامبر(ص) فرمود: هر چه به نظرت آمده است بگو. انیس مى‏گوید: هنگامی که او را دیدم عصر بود و به نزدش رفتم، او گفت: تو کی هستی؟ گفتم: فردی از خزاعه می باشم، شنیدم که علیه محمد نیرو جمع کرده ای، آمدم که در کنار تو باشم. گفت: بله من برای مقابله با او سپاه گرد آورده ام. سپس همراه او براه افتادم با او صحبت می کردم و او از سخن من خرسند بود، &#8230; در کنار او نشستم، تا اینکه مردم آرام گرفتند و خوابیدند او هم آرام گرفت، آنگاه او را غافلگیر کردم و به قتل رساندم و سر او را برداشتم. &#8230; شبها حرکت می کردم و روزها پنهان می شدم تا این که به مدینه رسیدم و در مسجد به نزد پیامبر(ص) رفتم. هنگامی که آن حضرت مرا دید فرمودند: «مسرور و شادمان باشی!» عرض کردم: «شما مسرور باشی یا رسول الله.» آنگاه سر او را در برابر پیامبر(ص) قرار دادم و موضوع را عرض کردم<sup>۱۱</sup>.</p>
<p>پس از پایان دورۀ نبوت نیز اشخاص و گروه های مختلفی از این روش برای رسیدن به اهداف خود بهره گرفتند به عنوان مثال سعد بن عباده رئیس قبیلۀ خزرج که در واقعۀ سقیفه و انتخاب جانشین پیامبر(ص) رقیب ابوبکر بود و از جانب انصار حمایت می شد و پس از انتخاب ابوبکر به عنوان خلیفۀ اول، او از کسانی بود که هیچ گاه با ابوبکر بیعت نکرد، به دمشق رفت و در دوران خلافت عمر شبی به ضرب تیری کشته شد و در همه جا شایعه کردند که او را جنیان کشتند. خلیفۀ دوم عمر نیز توسط فیروز ابولؤلؤ به فتک کشته شد و همچنین امام علی (ع) در ماه رمضان توسط ابن ملجم مرادی که از گروه خوارج بود در محراب نماز به فتک مورد اصابت شمشیر زهرآلود قرار گرفت و سه روز بعد به شهادت رسیدند.</p>
<p>ارجاعات</p>
<p>۱- نهایت الارب، ج ۶، ص ۶۸٫</p>
<p>۲- صحیح مسلم، مسلم بن حجاج، ج ۵، ص۱۸۴و۱۸۵؛ صحیح البخاری، محمد بن اسماعیل بخاری، ج ۳، ص۱۲ و ج۲، ص۱۱۳؛ سنن ابی داوود، اب داوود سلیمان بن اشعث، ج۳ ص۸۷؛ المغازی، واقدی، ج۱، ص ۱۸۷؛ سیره النبویه، ابن هشام، ج۳، ص۵۷-۵۵؛ اعیان الشیعه، محسن الامین الحسینی العاملی، ج۱، ص۲۸۴؛ الطبقات الکبری، محمد بن سعد بن منبع الهاشمی، ج۲، ص۳۴-۳۲؛ سنن بیهقی، ج۷ ص۷۹ و ۸۰؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۸۸و ۴۸۹؛ البحار، ج۲۰، ص۱۰؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص ۹۹ و ۱۰۰؛ تاریخ اسلام، ذهبی، ص ۱۲۸ و ۱۲۹؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج ۴، ص۵؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص ۷۷؛ مجمع البیان، فضل ین حسن طبرسی، ج ۹، ص۲۵۷؛ مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۱۹۶؛ تاریخ الخمیس، حسین بن محمد دیاربکری، ج۱، ص۴۱۳٫</p>
<p>۳- المصنف، عبد الرزاق، ج۵، ص ۲۰۴؛ تاریخ المدینه المنوره، ج۲، ص۴۶۱؛ سبل الهدی و الرشاد، ج۶، ص۴۶٫</p>
<p>۴- سیره النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۹۲؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج ۴، ص۱۰۸؛ المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۹۱ و ۱۹۲؛ بهجه المحافل، ج۱، ص۱۹۴؛ تاریخ طبری، ج۲، ص ۴۸۹٫</p>
<p>۵- سیره النبویه، ابن هشام، ج۳، ص۶۳۷</p>
<p>۶- المغازی، واقدی، ج۱، ص ۱۷۳؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ص ۱۰۶؛ سیره النبویه، ابن هشام، ج۴، ص۲۷۵ و ۲۷۶؛ تاریخ الخمیس، حسین بن محمد دیاربکری، ج۱، ص۴۰۷؛ الطبقات الکبری، محمد بن سعد بن منبع الهاشمی، ج۲، ص۲۷ و ۲۸؛ انساب الاشراف، ص ۳۷۳٫</p>
<p>۷- برای اطلاع از مفهوم تبع ر.ک. تاریخ صدر اسلام (عصر نبوت)، غلامحسین زرگری نژاد، ص۳۳</p>
<p>۸- المغازی، واقدی، ج۱، ص ۱۷۴؛ المغازی، ذهبی، ص۱۰۸، الطبقات الکبری، محمد بن سعد بن منبع الهاشمی، ج۲، ص ۲۸؛ تاریخ الخمیس، حسین بن محمد دیاربکری، ج۱، ص۴۰۷؛ سیره النبویه، ابن هشام، ج۴، ص۴۳۶؛ انساب الاشراف، ج۱٫ ص ۱۷۴٫</p>
<p>۹- المغازی، واقدی، ج۱، ص۶۳۶</p>
<p>۱۰- صحیح البخاری، محمد بن اسماعیل بخاری، ج۲، ص۱۱۲؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۹۳؛ سیره النبویه، ابن هشام، ج۳، ص ۲۸۶؛ اعیان الشیعه، محسن الامین الحسینی العاملی، ج۱،ص۲۸۵؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ص۲۸۵ و ۲۸۶؛ المغازی، واقدی، ج۱، ص۳۹۱؛ فتح الباری، ج۶، ص۱۰۹ و ج۷ ۲۶۳٫</p>
<p>۱۱- المغازی، واقدی، ج۲، ص۵۳۱و ۵۳۲؛ الطبقات الکبری، محمد بن سعد بن منبع الهاشمی، ج۲، ص۵۰ و ۵۱؛ تاریخ الخمیس، حسین بن محمد دیاربکری، ج۱، ص۴۵۰ و ۴۵۱؛ سیره النبویه، ابن کثیر، ج۳، ص ۲۶۷؛ المحبر، ص ۱۱۹؛ انساب الاشراف، ج۱٫ ص ۳۶۷؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۷۴؛ سیره النبویه، دحلان، ج۱، ص ۲۵۴ و ۲۵۵؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ص۲۸۸؛ سیره المغلطای ص۵۱ و ۵۲٫</p>
<p>منابع</p>
<p>۱- تاریخ صدر اسلام (عصر نبوت)، غلامحسین زرگری نژاد</p>
<p>۲- سیرۀ رسول خدا(ص)، رسول جعفریان</p>
<p>۳- دایره المعارف اطلاعات و امنیت در آثار و متون اسلامی، علی دعموشی عاملی، با نظارت آیت الله سید جعفر مرتضی عاملی، ترجمۀ غلامحسین باقری مهیاری و رضا گرمابدری.</p>
<p>۴- تاریخ اسلام، علی اکبر فیاض</p>
<p>۵- تاریخ سیاسی اسلام، حسن ابراهیم حسن، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده.</p>
<p>۶- تاریخ تمدن اسلام، جرجی زیدان، ترجمه و نگارش علی جواهر کلام.</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=761&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=761</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جنگ، پیامد اضافه جمعیت</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=759</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=759#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 12:03:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیدسینا ساداتی شاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=759</guid>
		<description><![CDATA[جنگ تنها یکی از عوارضی است که با برهم خوردن تعادل جمعیتی به وجود می آید. شاید حتی بتوان گفت که سایر عوارض این بی تعادلی از لحاظ اثرات تباه کننده ای که به بار می آورند دست کمی از جنگ ندارند. ما هم اکنون در کشور خودمان شاهد ظهور نشانه های تهدید کنندۀ چیزی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جنگ تنها یکی از عوارضی است که با برهم خوردن تعادل جمعیتی به وجود می آید. شاید حتی بتوان گفت که سایر عوارض این بی تعادلی از لحاظ اثرات تباه کننده ای که به بار می آورند دست کمی از جنگ ندارند. ما هم اکنون در کشور خودمان شاهد ظهور نشانه های تهدید کنندۀ چیزی هستیم که اطلاق عنوانی مانند «فاجعۀ جمعیتی» بر آن احتمالاً نباید مبالغه آمیز باشد. جامعه ای که دچار عدم تعادلی به صورت ابتلا به اضافه جمعیت می شود چه خصوصیاتی پیدا می کند؟ سعی کنیم این خصوصیات را به تصور درآوریم:</p>
<p>۱- دگرگون شدن خصوصیات متعارف جامعه،</p>
<p>۲- ویرانی اقتصادی،</p>
<p>۳- فروریختن بنای ارزش های اخلاقی جامعه،</p>
<p>۴- تباهی فیزیکی و ذلت معنوی انسان.</p>
<p>تمام دستگاههای موجود جامعه شناسی بر اساس شناخت جامعه به مفهوم متعارف آن به وجود آمده اند. تعاریفی که بنیانگذاران جامعه شناسی مانند کنت، دورکیم، اسپنسر و سایرین از جامعه به دست داده اند هنوز هم ارکان اصلی ادراکات جامعه شناختی ما را تشکیل می دهند.</p>
<p>برای آنکه اثرات اضافه جمعیت بر جامعه با وضوح بیشتری نمایان شود ابتدا دو عنصر مشترک در همۀ این تعاریف را در رابطه با موضوع بررسی می کنیم که عبارتند از : الف) مشترکات مادی و معنوی(اقتصاد، فرهنک و غیره)، ب) منافع مشترک کلی و جزئی(ملی، قومی، نژادی، طبقاتی، صنفی و غیره).</p>
<p>نگاهی به فقرۀ الف بیندازیم:یکی از مخرب ترین اثرات اضافه جمعیت این است که مبانی مادی و معنوی جامعه را متزلزل می کند و نهایتاً باعث فروریختن آنها می شود: هرج و مرج اقتصادی، تعطیل فعالیتهای تولیدی، رشد سرطانی بخش خدمات و فعالیتهای غیر مولد، مکیده شدن رمق مادی جامعه به وسیلۀ قشر قدرتمندی که با استفاده از سلطۀ مالی و اداری و سازمانی درآمدهای باور نکردنی به دست می آورد و حداقل موازنه ای را که در یک جامعۀ متعارف باید بین گروههای درآمدی برقرار باشد به کلی برهم می زند. چنین جامعه ای در عین حال دچار ویرانی های جبران ناپذیر فرهنگی می شود و سرانجام بنای آن بر اثر آشوب، هرج و مرج، انقلاب، جنگ، و سایر عوامل تحدید کنندۀ تعادل فرورمی ریزد.</p>
<p>ب)در جامعۀ مبتلا به اضافه جمعیت که رفته رفته اطلاق عنوان «جامعه» هم در مورد آن با مشکلات متعدد برخورد می کند، منافع کلی و جزئی نیز به تزلزل دچار می شوند:</p>
<p>احساس منافع ملی در بسیاری مواقع تابعی از عوامل دستۀ الف یعنی مشترکات مادی و معنوی است. تباهی آن عوامل، تزلزل این مشترکات را الزلماً به دنبال دارد.منافع قومی و نژادی برعکس، در شرایط ابتلای جامعه به اضافه جمعیت تبلور پیدا می کنند ولی فعال شدن آنها در این شرایط تنها به تیزتر کردن شعله های ویران کنندۀ جامعۀ مشتعل منجر می شود. در جامعۀ مبتلا به اضافه جمعیت – لااقل به صورتی که امروز در کشور خودمان مشاهده می کنیم – قائل شدن به وجود چیزی به نام «طبقه» بسیار مشکل است. طبقه، به خصوص در رویکرد مارکسیستی آن در کجای جامعۀ امروزی ما قرار می گیرد؟ کدام یک از مشخصات طبقه را بدانگونه که در تعاریف رایج مکاتب مختلف جامعه شناسی ذکر شده اند را می توان در اینجا پیدا کرد؟ اشتراک وضعیت در قبال سرمایه؟ در قبال صاحبان سرمایه؟ نسبت به روابط تولیدی؟ دارا بودن گذسته یا آیندۀ تاریخی مشترک؟</p>
<p>فروریختن بنای ارزشهای اخلاقی و تباهی فیزیکی و معنوی انسان در جامعۀ مبتلا به اضافه جعیت نتایجی است که خود به خود از فقراتی که تاکنون ذکر کرده ایم قابل استنباط است و تنها برای روشن تر شدن اهمیت موضوع باید یادآوری کرد که وقتی بیماری مرگ باری مانند اضافه جمعیت گریبان یک جامعه را بگیرد، آن جامعه تقریباً تمام وسایل دفاعی خود را از دست می دهد. نبرد قانون با چندین دشمن و در چندین جبهه، به شکست آن منجر می شود.</p>
<p>اضافه جمعیت در ساده ترین تعریف وقتی به وجود می آید که جمعیت سریعتر از سطح زندگی افزایش یابد و در نتیجه تولیدات یک کشور برای برآوردن احتجاجات همگان کفایت نکند. در اینجا اهمیتی ندارد که جمعیت یک کشور چه عددی باشد مهم این است که سطح زندگی مردم در چه حدی است. بنا به تعریف جمعیت شناسان در تعریف اضافه جمعیت باید گفت: اگر در طول دوره ای ده ساله، در کشوری معین، منحنی افزایش جمعیت بر منحنی های سطح زندگی و تولید – خصوصاً تولید مواد غذایی – پیشی بگیرد، همه چیز حکایت از آن خواهد داشت که کشور مورد نظر در حالت ابتلا به اضافه جمعیت قرار گرفته است.</p>
<p>انگیزه های سیاسی افزایش حساب شدۀ جمعیت، بدون در نظر گرفتن امکانات و به قیمت فدا کردن سطح زندگی، تماماً بر مقاصد تجاوزگرانه پایه گذاری شده اند. هدف واقعی این گونه سیاستها کسب آمادگی برای جنگ و در اختیار داشتن نفرات فراوان برای برپا کردن کشتارهای بزرگ در آینده است. رهبر یک کشور یا طبقۀ حاکمه ای که مبادرت به جنگ می کنند به طور ضمنی با خودشان حساب می کنند که می توانند اجازۀ مصرف شدن فلان تعداد از جوانان کشورشان را به خود بدهند و از این راه حیثیت، قدرت و یا ثروت به دست آورند و این یکی از سرچشمه های اصلی امپریالیسم است. جملۀ معروف هیتلر است که می گوید سیر کردن شکم یک سرباز راحت تر از سیر کردن شکم یک بیکار است و یا جملۀ هنری برگسن که گفت وقتی «ونوس» را به حال خود بگذارید دچار «مریخ» می شوید و یا شعار ژاپنی ها که در اواسط قرن بیستم اینگونه برای رقبای خود شاخ و شانه می کشیدند که «به زودی ۱۰۰ میلیون نفر خواهیم بود».</p>
<p>ژاپن در دورۀ انفجار جمعیتی که جنگ جهانی دوم نقطۀ فرجام آن بود، سیاست تورم جمعیتی خاص خود را به سبک دیکتاتوریهای آلمان و ایتالیا سازماندهی کرد و حتی از آن دو هم پیشی گرفت، چون علاوه بر تشویق زاد و ولد، کوته زمانی قبل از شکست خود، قانونی را به اجرا گذاشت که کلیه مردان را مجبور می کرد تا بدون استثنا قبل از ۲۵ سالگی ازدواج کنند. هر زن و شوهری موظف بودند که حداقل پنج فرزند داشته باشند مگر اینکه ناتوانی آنها در این زمینه اثبات شده باشد.</p>
<p>در کشورهای چند ملیتی این اضافه جمعیت موجد جنگهای داخلی است و تعارضات ملی به صورت رقابتهای جمعیتی در می آید. استقلال هند و مستعمرات سابق آفریقایی اینگونه ضدیت ها را به طرز انفجار آمیزی نمایان کرده اند. در این موارد طرفین دعوا برای گرم نگه داشتن معرکه، آمارهای جمعیتی را به رخ یکدیگر می کشند. هر طرف ادعای برتری نسبت به طرف دیگر دارد چون تعدادش از طرف مقابل بیشتر است. این اوضاعی است که در لبنان و بلژیک هم به چشم می خورد. زمانی رییس جمهوری کشور آفریقایی چاد حریفان مسلمان خود را این گونه مورد عتاب قرار داد: «شما شعور ندارید، تعداد شما امروز از ما بیشتر است ولی آمارها می گویند که ما تعدادمان تا ۲۰ سال دیگر به سه میلیون خواهد رسید در حالیکه شما فقط دو میلیون خواهید بود. بس کنید بریدن دست آفتابه دزدها با شمشیر اسلام را».</p>
<p>این نوع دعواها به نوبۀ خود، کار متنازعان را به نتیجۀ منطقی آن که کشتار و یا به طور ساده اخراج های دسته جمعی باشد، منتهی می کند. چنین بوده است بلایی که تا کنون برسر چکها، لهستانیها، یهودیان، ترکها، یونانیان، مسیحیان شمال آفریقا و دیگران نازل شده است. اما تا رسیدن به آن مرحله هریک از طرفین دعوا تمام کوشش خود را صرف جنگ رحم ها برای تولید رأی دهندگان آینده به عنوان غایت و نتیجۀ حیرت آوری که دموکراسی ریاضی(عددی) به بار می آورد، می کنند. اخراجهای دسته جمعی کردها از استانهای شمالی عراق توسط صدام و جایگزین کردن ایشان با اعراب همراه با سیاستهای جمعیتی تشویقی از این جمله اند. دعوت از کمیسیونهای بین المللی برای سرشماری در محل  و دادن رأی به «حقانیت حقوق عددی» به بخشی از مردم یک سرزمین همچون در بالکان یا عراق پس از صدام و یا بین والون ها و فلامان ها در بلژیک، کار را به جنگ رحم ها می کشاند که نتیجۀ آن اگر قتل عام نباشد، ذلت عمیق همگانی است، ذلت انسان به دست انسان است که در آن هر طرف، طرف مقابل را با سلاح ارقام از پا در می آورد.</p>
<p>اما وضعیتی که در حال حاضر با آن سروکار داریم عدم تعادل عظیم سطوح زندگی مادی بین ملتهای غربی و ملل آسیایی و یا آفریقایی است. در گذشته این عدم تعادل هیچ گونه ناراحتی به وجود نمی آورد، چون بین ذهنیت این مردم و نوع زندگی آنها تعادل برقرار بود. آنها خودشان آن طرز زندگی را عالی و ایده آل می دانستند و کسانی را که در آن نوع زندگی سهیم نبودن تحقیر می کردند. اساس این تحقیر مبتنی بر معتقدات دینی آنها و ناشی از ایمانی بود که به والا بودن رسوم خود داشتند. گاندی آخرین نمایندۀ این ذهنیت بود؛ او صنعت و شیوۀ زندگی غربی را تحقیر می کرد. آزادی هند از نظر او عبارت بود از تسویۀ تمام دستاوردهای بیگانگان و بازگشت به نوعی عصر طلایی خلوص برهمنی، همراه با قناعت و پروراندن روح.</p>
<p>امروز واقعیتی جدید، منظرۀ اوضاع را به کلی دگرگون کرده است: روح «خوداستعمارگری» عمومیت یافته و دامنۀ آن توده ها را نیز فرا گرفته است. خوداستعمارگری یعنی تقلید از تمدنی خارجی و تحمیل آن بر یک ملت به وسیلۀ رهبران خودش. معروف ترین مثالها در این مورد سرمشق های کسانی چون «پطر کبیر» است که می داد ریش و دامن لباده های رعایایش را کوتاه کنند و زنان نجبا را که تا آن وقت در خانه ها محبوس بودند مجبور می کرد که در مجالس بزم دربار برقصند، یا مصطفی کمال (آتا تورک) که استفاده از عمامه و چارقد و حجاب را برای مردان و زنان کشورش ممنوع کرد و سیاستهای فرهنگی رضا شاه هم انگار بر الگوی ایشان استوار بود.</p>
<p>ولی خوداستعمارگری تا زمانی عملی بود که فقط از رهبران سر می زد. اینها به شیوه ای بیش و کم مجدانه می کوشیدند تقلید از غرب را ضمن مبارزه با رخوت رعایایشان بر آنها تحمیل کنند. غیر از نمونه هایی که در بالا برشمردیم، اکثر اعمال پادشاهان اقوام بدوی، شیفتگان عظمت یونان و کشورگشایان آن قوم، سلاطین عثمانی و میکادوی ژاپنی، فقط بر طبقات اشراف و بورژوا تأثیر می گذاشتند و توده ها کماکان در همان احوال باقی می ماندند.</p>
<p>اما امروز روح خوداستعمارگری برای نخستین بار ناگهان به خود توده ها هم سرایت کرده است. اکنون اینها هستند که بی صبرانه می خواهند راه و رسم زندگی اجدادی را به دور افکنند و خود را عوض کنند. سینما احتمالاً شکل دهندۀ بزرگ این انقلاب است. توده های آسیایی و آفریقایی، راحتی، آزادی و خودمختاری فرد را که از زندان خفه کنندۀ خانوادۀ پدرشاهی رها شده است، دفعتاً کشف کرده اند.احساس تحقیر نسبت به زندگی غربی تبدیل به احساس غبن و حسادت شده است: مگر ما چه کم داریم؟ رشک و حسد جای تحقیر و احساس کفایت را گرفته اند. خوداستعمارگری و عدم تعادل های ناشی از آن که آرزوی برخورداری از زندگی بهتر می باشد، به خودی خود معادل با نوعی افزایش جمعیت است.</p>
<p>اضافه جمعیت روانی که سینما موجد آن بوده، چون لذات زندگی مرفه را به مردم فقیر نشان داده است، معادل است با یک انفجار بزرگ جمعیتی؛ چون همه به یکباره به این نتیجه می رسند که میزان تولید خیلی پایین تر از حد مطلوب است. سپس تمایلات مقاومت ناپذیر ستیزه جویانه به خصوص در کشورهایی مثل آلمان پیش از هیتلر که شاهد شیوع بی حد و حصر بیکاری به خصوص در میان جوانان هستند، به چشم می خورد. نسل جوانی که در محاصرۀ فقر و بیکاری است و آینده هم چیزی جز محرومیت برایش در چنته ندارد، زندگی خطر بار(جنگ) ولی توأم با تنوع و فراوانی و جذابیت را ترجیح خواهد داد.</p>
<p>در بحث از اضافه جمعیت روانی، نکتۀ کلیدی آرزویی است که بر اذهان مردم سیطره دارد. هنگامی که بر اثر تقلید، در جمعیت یک کشور آرزویی بسیار قوی برای برخورداری از سطح زندگی بالاتر وجود داشته باشد، این آرزو به تنهایی معادل است با افزایشی که به طور ناگهانی در جمعیت یک کشور حاصل شود. چنین تمایلی به تنهایی حتی در کشوری که کم و بیش از رفاه برخوردار است احساس جاتنگی به وجود می آورد. دلیلش این است که به طور ناگهانی موجب افزایش توقعات در زمینۀ مسکن، رفت و آمد، استفاده از گل و گیاه، در اختیار داشتن باغ و باغچه، گردش و تفریح وغیره می شود.</p>
<p>تعمیم مشخصات ثروتمندانه، احساس جاتنگی در جمعیت و در فضای مشابه را افزایش می دهد. کسانیکه اتومبیلی، آپارتمان پر فضایی یا ویلایی دارند، راحت و آسوده مسافرت می کنند، از نظر جغرافیایی بیش از پیش جای بیشتری را به اشغال خود در می آورند. از اینجاست که به طور مادی نوعی اضافه جمعیت روانی به ظهور می رسد.</p>
<p>این همان وضعیتی است که در زمان حاضر روزگار کشورهای عقب مانده را به طرز فوق العاده ای غم انگیز کرده است. در گذشته این کشورها تن به قضا و قدر می دادند و رویهمرفته از سرنوشت خود راضی بودند. امروز عمدتاً تحت تأثیر سینما و تلویزیون در وضعی قرار گرفته اند که قادرند سطح زندگی خود را با شیوۀ گذران کشورهای باختری مقایسه کنند. مردم کشورهای کم رشد حالا بنای تحقیر رسومات سنتی خود را گذاشته اند و حتی بدون آنکه واقعاً تنزلی در سطح زندگی – یعنی در مصرف آنها نسبت به گذشته – پدید آمده باشد، خود را تهیدست تر و بی نصیب تر از گذشته به حساب می آورند. احساس عصیان و توقعات طلبکارانه، دنبالۀ منطقی وضعیت روانی مورد بحث است و اگر ساختار جمعیتی-اقتصادی جوامع شان آنها را تحریک کند، نوعی تبلور روحیۀ تهاجمی و تحریکات ستیزه جویانه در میانشان به ظهور می رسد.</p>
<p>اضافه جمعیت در محیط کهنۀ جهان سوم باعث به وجود آمدن روحیۀ تهاجمی یا سرکوبگرانه است؛ چرا که ابتدا باعث عقب ماندگی و پسرفت شده سپس کار را به از هم گسیختگی می کشاند و از طریق جنگ دوباره موازنۀ جمعیتی-اقتصادی را برقرار می کند. در تمدن های قدیم بحران های اضافه جمعیت با توسل به توسعه طلبی مهاجرتی و کوچ های بزرگ پشت سر گذاشته می شد ولی امروزه که این امکان وجود ندارد، جمعیتهای مورد بحث در فقری فزاینده راکد شده و پسرفت اجتماعی را به بار می آورند.</p>
<p>اما اضافه جمعیت در ممالک توسعه یافته نیز خود را به صورت بالاترین درجات روحیۀ تهاجمی و ستیزه جویانه نشان داده است. در این کشورها که سطح زندگی را توسط ترتیبات پیچیدۀ مبادلات بازرگانی، واردات، صادرات و غیره بالا برده اند، احساس عدم امنیت ناشی از به وجود آمدن کمترین اختلال در ترتیبات پیچیدۀ مذکور، ایشان را به ستیزه و تهاجم وا می دارد؛ تجربۀ گرسنگی در اروپا طی محاصره در دو جنگ جهانی و یا بحران کانال سوئز که باعث نرسیدن نفت به کشورهای توسعه یافته شد و ماشین آلات آنها را به خصوص در بخش کشاورزی از کار انداخت، به این احساس دامن می زند، چرا که تراکم جمعیتی ایشان در محیط جغرافیایی محدودی شکل گرفته و موازنۀ جمعیتی شان بسیار شکننده است.</p>
<p>در این کشورها ترس از محاصره و کمبود و تشویش های ناشی از آن دائماً حکمرانی می کند. اولین چاره ای که برای غلبه بر این عدم امنیت اقتصادی پیدا شد، امپریالیسم بود:      تصرف اراضی دیگران، قبضه کردن راههای ارتباطی بزرگ جهان، منابع انرژی، مواد اولیه، و به خصوص مبارزه برای سلطه بر بازارهای خارجی. آخرین منبع برای تسکین بیماری اضافه جمعیت در کشورهای صنعتی، رشد بخش تسلیحات است. به وسیلۀ این بخش است که بیکاری را پشت نقاب تسلیحات پنهان می کنند؛ قروفرهای اندرونی، تعطیلات پایان هفته با استفاده از اتومبیل های شخصی و حقوق، تجملاتی هستند که از طریق صرف بودجه های کلان جنگی و نظامی به وجود آمده اند. در جهانی که هر قسمت از آن مستعد در گیر شدن در یک نزاع است، صلح مسلح و صنایع مربوط به آن، بخش زیادی از اضافه جمعیت بیکار را به خود مشغول ساخته است.</p>
<p>جهان پیشرفتۀ صنعتی برای مواجهه با مشکلات جمعیتی جهان سوم چه راهکارهایی در پیش رو دارد؟ اول اینکه به کشورهای جهان سوم «کمک های سخاوتمندانه»ای کند تا مشکلاتشان را از جمله مسألۀ تأمین غذا، حل کنند. این غیر ممکن است چراکه نه کشورهای غربی چنین سخاوتمندی را دارند و نه مازاد محصولاتشان برای این کار کفایت می کند(مورد غذا). راه دوم این است که کشورهای عقب مانده را به حال خود رها کنند و مسائلشان را نادیده بگیرند؛ این نیز ناممکن است زیرا که اولاً کشورهای عقب مانده آنها را به حال خود نخواهند گداشت و تهدیدی دائمی برای صلح و امنیت جهانی خواهند بود و نه جهان ثروتمند از توسعۀ صنایع نظامی اش سودی می برد. راه سوم این است که کشورهای صنعتی حواهند کوشید به جهان سومی ها «کمک کنند» تا بدون به خطر انداختن صلح جهانی و امنیت جوامع پیشرفه، خودشان خود را (ویکدیگر را) نابود سازند و این به نظر وسوسه انگیز ترین راه حلی است که به ذهن محققان مراکز استراتژیک این کشورها رسیده است.</p>
<p>دنیای ثروتمند صنعتی مصائب علاج ناپذیری را که اضافه جمعیت در جهان سوم پدید آورده است مغتنم می شمارد، بحران های گریبانگیر آن را به عنوان کارساز ترین وسیله به خدمت می گیرد، از ساختارهای انفجاری جوامع لبریز از جمعیت «زیادی» بهره برداری می کند، انواع سلاحهای نو و کهنه را به بهای تهی شدن خزانه های ممالکی که در فقر غوطه ورند، و در برابر تاراج منابع ثروتهای طبیعی این ممالک، به فراوانی در اختیارشان قرار می دهد تا کمبودی برای تکه پاره کردن یکدیگر در جنگهای درون مرزی، برون مرزی، منطقه ای، قومی، نژادی، ملی، و مذهبی احساس نکنند.</p>
<p>تمامی مفاهیم، تعاریف، اشارات و نقل قول ها برگرفته از کتاب زیر است:</p>
<p>اضافه جمعیت،نوشتۀ گاستن بوتول،ترجمۀ حسن پویان،انتشارات چاپخش، چاپ اول۱۳۷۰،تهران</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=759&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=759</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتگویی کوتاه با  هاکورنولوخیناژیحاخرفستریکا پیرامون جنگ</title>
		<link>http://www.agahane.com/?p=851</link>
		<comments>http://www.agahane.com/?p=851#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 11:44:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هیوا سعیدپور</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[پرونده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.agahane.com/?p=851</guid>
		<description><![CDATA[<a href=http://www.agahane.com/?p=851><img src=http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/neanderthal_280_470743a-150x150.jpg class=imgtfe hspace=5 align=left width=100  border=0></a>چندی پیش من با دوستم هاکورنولوخیناژیحاخرفستریکا در باره &#8220;جنگ&#8221; و مسائل پیرامونی آن  یک گفتگوی کوتاه داشتم. تصورات هاکورنو-خرفستریکا در مورد همه چیز با ما انسان های هوموساپینس متفاوت است. از این جهت لازم می دانم این گفتگو را در جهت تنویر افکار عمومی منتشر کنم. (لازم به یادآوری است که پس از این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چندی پیش من با دوستم هاکورنولوخیناژیحاخرفستریکا در باره &#8220;جنگ&#8221; و مسائل پیرامونی آن  یک گفتگوی کوتاه داشتم. تصورات هاکورنو-خرفستریکا در مورد همه چیز با ما انسان های هوموساپینس متفاوت است. از این جهت لازم می دانم این گفتگو را در جهت تنویر افکار عمومی منتشر کنم. (لازم به یادآوری است که پس از این گفتگو هکورنولوخیناژیحاخرفستریکا یادداشتی غرا در باب جنگ و صلح نگاشت که در همین شماره به انتشار رسیده است.)<br />
من: نظر تو راجع به جنگ چیه؟<img src="http://www.agahane.com/wp-content/2010/07/neanderthal_280_470743a.jpg" alt="هاکورنولوخیناژیحاخرفستریکا " title="هاکورنولوخیناژیحاخرفستریکا " width="280" height="390" class="alignleft size-full wp-image-854" /><br />
هاکورنو-خرفستریکا: راجع به چی؟<br />
من: راجع به جنگ!<br />
هاکورنو-خرفستریکا: خب من نمی فهمم که این جنگ که می گی چه کسی هست؟<br />
من: جنگ کسی نیست. بلکه یک پدیده است.<br />
هاکورنو-خرفستریکا: چه جالب!<br />
من : البته اونقدرها هم جالب نیست.<br />
هاکورنو-خرفستریکا: چی؟<br />
من : همین پدیده ی جنگ دیگه!<br />
هاکورنو-خرفستریکا: لطفن مضوع را بازتر کن.<br />
من : ببین بزار خرفهمت کنم. جنگ یک اتفاقیه که دو نفر یا دو گروه به خاطر اختلاف نظر راجع به یک چیزهای مهمی مثل سرزمین، مرز، نفت، بمب اتم، یا هر کوفت دیگه ای از این جمله سرش دعوا می کنن و همدگرو لت و پار و جرواجر می کنن. حالا نظر تو در مورد این پدیده چیه؟<br />
هاکورنو-خرفستریکا: [قدری می اندیشد، مقداری هم این پا و آن پا میکند. به من نگاه می کند. تامل می کند. دوباره تامل می کند. و سرانجام چون می بیند من منتظر جواب هستم به ناچا به سخن می آید.] البته خیلی خوب هست. من نظرم خوب است. اما یک مشکل کوچک وجود دارد. آن هم اینکه علاوه بر اینکه تو معنی &#8220;پدیده&#8221; را که همه اش از آن سوال می کنی، به من نگفتی، چند چیز عجیب دیگر هم به آن اضافه کردی. مثل سرزمین، مرز، نفت ، بمب اتم و کوفت. اگر اینها را توضیح بدهی حتمن خواهم توانست که به تو کمک کنم.<br />
من : [در حالی که به گندی که زده ام فکر می کنم شروع می کنم به تشریح مفاهیمی که به کار برده ام.] خب من اصلن نمی خوام در مورد &#8220;پدیده&#8221; نظر تو رو بپرسم. این واژه رو از ذهنت پرت کن بیرون. سوال اصلی من در مورد &#8220;جنگ&#8221; بود که برات توضیح دادم. اما برای روشن شدن بیشتر قضیه من او چند کلمه و اصطلاح رو برات تشریح می کنم. سرزمین به محدوده ای گفته می شه که یک ملت توش زندگی می کنه که دور اون رو با مرز مشخص می کنن و هر سرزمین متعلق به یک ملته و ملت اون ور مرز حق نداره که وارد اون سرزمین بشه یا اونو به سرزمین خودش بچسبونه. نفت هم که یک ماده ی خامه که بعد از تجزیه چندین محصول خوب از اون به دست می آد که به ترقی بشر خیلی کمک کرده. یکی از این مواد هم همین چیزیه که باعث می شه ماشین ها حرکت کنن. و اگه دقت کرده باشی از پشت ماشین ها پس مانده اش به صورت گرما یا دود می آد بیرون. بمب اتم هم که یک چیزیه که می تونه در یک لحظه یک شهر یا خیلی بیشتر از اون رو پودر کنه.<br />
هاکورنو-خرفستریکا: [مدتی تامل می کند و با حالتی که به نظر می رسد منتظر است که من به توضیحاتم ادامه بدهم نگاهم می کند. اما وقتی به صرافت می افتد که من ادامه نخواهم داد می گوید:] خب کوفت رو نگفتی. در ضمن اگه می شه ملت رو هم توضیح بده. آیا با املت مناسبتی دارد؟<br />
من : کوفت رو هم فراموش کن. اما ملت به یک عالمه آدم گفته می شه که ویژگی های مشترکی دارند، مثل زبان و فرهنگ و دین و این جور چیزها که معمولا توی یک سرزمین مشترک که با مرز از سرزمین های دیگر جدا می شوند. و وحدت و همدلی و احساس یکی بودن توی یک ملت خیلی مهمه.<br />
هاکورنو-خرفستریکا: خب، یعنی ملت شباهت زیادی به املت داره. چون اون هم متشکل از یک عالمه گوجه و تخم مرغ و چیزهای دیگه است که توی یک ماهیتابه ی مشترک و با یک آتش مشترک در حال پخته شدن هستند و در آخر هم یک چیز را تشکیل می دهند، یعنی همان املت را.<br />
من: ببین قرار شد در مود جنگ صحبت کنیم نه در مورد املت. املت یک غذا است، اما ملت خیلی فراتر از اینهاست. امیدوارم قضیه برات روشن شده باشه. می فهمی که؟&#8230; [و منتظر جواب می مانم. اما چون او همچنان با آن چشمان "نافذ"ش (خودش معتقد است که چشمانش خیلی نافذ هست) نگاهم می کند، به ناچار ادامه می دهم.] خیلی چیزها می تونه باعث جنگ بشه. مثلن همین غذا. در آغاز انسان ها بر سر غذا و چراگاه با همدیگر می گیدند&#8230;<br />
هاکورنو-خرفستریکا: لطفن نوع انسان هایی را که در موردشان صحبت می کنی مشخص کن. چون هیچ گاه انسان های نئاندرتال بر سر غذا یا چراگاه با هم نمی جنگیدند.<br />
من: خب حتی اگه با همدیگر هم نجندگیده باشند، بالاخره با موجودات دیگر که جنگیده اند. مثلن شما با بوفالوها نمی جنگیدید؟<br />
هاکورنو-خرفستریکا: نه معلومه که ما با بوفالوها نمی جنگیم. آنها هم درست مانند ما  هاکورنولوخیناژیحاخرفستریکا هستند.<br />
در این لحظه بود که به این نتیجه ی خیلی مهم رسیدم که ادامه ی بحث ما می تواند به یک درگیری خیلی ناگوار ختم بشود. چرا که چیزهایی در چشمان نافذش دیدم که  پیش از این هرگز ندیده بودم. البته او در مورد بمب اتم و خط و خوط مرزی (خطوط مرزی) و بنزین و چیزهای دیگر حرف هایی زد که به این راحتی ها نمی شود انتشارش داد. شاید بعدها منتشرش کردیم.</p>
<img src="http://www.agahane.com/?ak_action=api_record_view&id=851&type=feed" alt="" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.agahane.com/?feed=rss2&amp;p=851</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
